سگ

۲۶ دی ۱۳۹۵

از صبح یک ساعت تلاش کردم مودم ایرانسل نکبتم رو شارژ کنم و با خیال راحت اینترنت داشته باشم. وسطش شبکه‌شون قطع شد و تا الان هرچی زنگ زدم که چی شد گفتن سیستم در حال بروز رسانی‌ئه و نمی‌تونیم بگیم شارژ شدین یا نه. الان دوباره خواستم امتحان کنم که یادم افتاد ما دوتا مودم داریم و من فقط شماره‌ی یکی‌ش رو دارم. نتیجه این‌که بعد از دوازده ساعت فهمیدم اونی که شارژ کردم مودم شرکت بوده نه مودم خونه و تا دو صبح خبری از اینترنت راحت نخواهد بود.

چیزی که اومدم بنویسم اینه.

می‌دونی من دارم چیکار می‌کنم این چند هفته؟ سه چهارتا اتفاق سنگین داشتم که باید درباره‌شون فکر می‌کردم. فکر می‌کردم و حرف می‌زدم. ولی به جاش بلاکشون کردم تو ذهنم. بلاک به این معنی که یه فضایی رو براشون اختصاص دادم و نذاشتم پخش شن. اولش یکی بود. سریع گذاشتمش تو اتاق درشو بستم. چند روزی سرک کشید و حالمو بد کرد ولی بعد حواسمو پرت کردم. بعد اضافه شدن. مطمعنم الان دیگه همه‌شون کلید زندانهاشون رو پیدا کردن. بعضی روزها بدون اجازه‌ی من میان تو سرم هواخوری. بعضی روزها از پا می‌ندازنم. دارم کار اشتباهی می‌کنم، پوستم داره کنده می‌شه… می‌دونم. همه رو می‌دونم. ولی مگه کار دیگه‌ای بلدم؟

In the glass I saw a strange reflection*

۱۹ دی ۱۳۹۵

اشک‌ریزان دارم داستان طنز می‌نویسم. بعدش هم احتمالن تمرین کلاسم را بنویسم. وسط کد نوشتن هم شاید گریه‌ام بگیرد. در وضعیت نمی‌دانم چه کار کنم حاد قرار دارم. وضعیتی که بارها و بارها در مدلهای مختلفش بوده‌ام و نمردم. تنها تجربه‌ای که هربار کسب کردم این است که نمی‌میرم. خوابهای غریب می‌بینم، از آدمهایی که دور شده اند. هرچقدر که بیرونم سعی دارد عادی و شاد زندگی کند ناخودآگاهم فعال و قوی گذشته‌ها را شخم می‌زند، موقعیت‌های مشابه یا آدمهای مشابه را پیدا می‌کند می‌آورد جلوی چشمم. روز فرصت ندهم شب به سراغم می‌آیند. دخترعمه‌ام که هیچ‌وقت نیامد خانه‌مان شب توی خواب می‌آید به خانه‌ای که بمب تویش ترکیده از شلختگی و کفشش را هنگام ورود درنمی‌آورد. می‌روم خانه‌ی پدری. مثل همیشه شلوغ است و پر از مهمان. عمه‌ام جلوی در حیاط نشسته. سلام می‌کنم و بلافاصله شکایت دخترعمه‌ام را به او می‌کنم. عجله دارم که بروم دستشویی. منتظر نمی‌مانم که دفاعیاتش را بشنوم. جلوی در توالت خودم را خیس می‌کنم. مثل بچه سه ساله منتظر می‌مانم مامانم از آنطرف‌ها رد شود و به دادم  برسد. می‌روم توی دستشویی و به صداهای بیرون گوش می‌دهم.

توی خواب آنقدر گریه کرده‌ام که صورتم باد کرده. خودم را توی آینه‌ی دستشویی نگاه می‌کنم و نمی‌شناسم. صورتم دو برابر شده. چشمهایم مثل یک خط به زور باز مانده اند. حالم بد است و همه می‌دانند. همه می‌دانند و هیچ‌کس هیچ‌کاری نمی‌کند…

*Those Were the Days, Song.

در عیش کوش و مستی

۱۱ دی ۱۳۹۵

بی‌شک این هفته مفیدترین هفته‌ در ماههای اخیرم بوده و هست. هر روز از خانه راضی‌تر می‌شوم. ایده‌های بیشتری درمورد چیدمان به فکرم می‌رسد. ذوق دارم بابت ست کردن رنگ‌ها و وسواس به خرج می‌دهم که هرچیز همانطور که دوست دارم باشد. مدتها بود دوست‌داشتنی‌هایم را معطل کرده بودم توی صف. صفی طولانی که هرلحظه یک چیز بی‌نوبت واردش می‌شد. و بالاخره تصمیم گرفتم چندتایشان را جدی بگیرم.

جدای از این‌ها کلاس پنج‌شنبه جمعه‌ها خیلی حالم را عوض کرده. حس باهوش بودن، حس چقدر کارها هست که هنوز می‌توانم یاد بگیرم… مطمئن نیستم از اینکه خودم به تنهایی از پس همه‌چیز بربیایم ولی حداقل می‌توانم اشکهایم را نگه دارم برای دردهای حسابی و زخمهایی که آدم‌های اصلی زندگی‌ام قرار است به جانم بزنند.

.

۱۰ دی ۱۳۹۵

برای اولین بار توی خانه عود روشن کردم. ناهید گفت دفعه‌ی آخرم باشد که از این چیزها روشن می‌کنم چون بوی مغازه ارزانها را می‌دهد. خودم ولی هی راه رفتم و نفس کشیدم. مدتها بود خانه‌ام این‌قدر بوی خوب نمی‌داد. تا امروز مدام مشغول تعمیر فاضلاب و فنرزنی و نصب بوگیر ژله‌ای پایه‌دار بودیم. درگیر این‌که آیا بوی گه را به بیرون از خانه هدایت کنیم و یا توی حمام حبسش کنیم. آنوقت یک‌دفعه بوی عود همه چیز را عوض کرد. به همین سادگی. مثل پریشب که توانستم از توی ساوندکلود آهنگ گوش بدهم و یک دفعه همه‌چیز عوض شده بود. مثل همه‌ی این هفته که هر لحظه همه‌چیز عوض می‌شود. دود می‌شود و می‌رود هوا.

.

جهان هنوز خالی است

۶ دی ۱۳۹۵

بچه گوشش درد می‌کند، دیروز چشم‌ش چرک کرده‌بود، پریروز گلو. مسلط‌تر شده‌ام نسبت به قبل. دست و پایم را گم نمی‌کنم. داروها را تقریبن حفظ شدم. با هر سرفه‌اش نمی‌روم بیمارستان. جزیره که بودیم پاتوقم بیمارستان بود. فضا و دکترهایش هم خیلی مثبت و آرام بود. دوست داشتم بروم بیمارستان یکی بگوید چیزی نیست… این‌جا آنقدر آدمها بی اعصاب و سگ‌اند که ترجیح می‌دهم با دکتر و بیمارستان و منشی و پذیرش روبه‌رو نشوم.

بدنم هنوز روبه‌راه نشده. خوابهایم هم. در عوض روزها می‌توانم از جایم بلند شوم و توی خانه بچرخم و برای خودم نقشه بکشم. پشت سر هم چایی بریزم و دنبال شیرینی برایش بگردم. دردهایم کمتر شده. خشم‌هایم هم. امروز سفید زنگ زده بود. گفت دلم تنگیده براتون. شرمنده بودم که نتوانستم ببینم‌ش. بابت سراغ نگرفتن‌هایم ناراحت نشده بود. گفت می‌فهمد که هنوز جا نیفتاده‌ام. هرچه بهانه‌ آوردم گفت درک می‌کند. قرار شد برای جمعه یک قرار ناهار بگذاریم. نمی‌دانم آمادگی‌اش را دارم یا نه. آمادگی روبه‌رو شدن با دوستان صمیمی قدیمی و از سر گرفتن معاشرتهای قدیم، آمادگی خود جدیدم را در مقابل آنها. ممکن است بو ببرند من چقدر تغییر کردم و به رویم بیاورند؟ دوست دارم به رویم بیاورند؟ دوست دارم درباره‌ی جزیره حرف بزنیم؟ نمی‌ترسم از یادآوری خاطراتش؟

باز شروع کردم به آهنگ گوش دادن. بچه به غیر از شب‌هایی که دیر می‌خوابد، زودتر می‌خوابد. از مهدش زیاد راضی نیستم برای همین صبح‌هایی که بهانه می‌آورد اجازه می‌دهم توی خانه بماند. از لحظه‌ای که بیدار می‌شود شروع می‌کند به لباس پوشیدن. جوراب روی جوراب، شلوار روی جوراب شلواری، دامن روی دامن… موقع دستشویی رفتن همه را درمی‌آوریم و فکر می‌کنم بیخیالشان شود ولی بعد می‌بینم دوباره با همان ترتیب همه را می‌پوشد. موم می‌گوید چرا اجازه می‌دهی لباس‌های مهمانی را توی خانه بپوشد؟ هرچه فکر می‌کنم دلیلی برای مخالفت پیدا نمی‌کنم. از لباس پوشیدن و تیپ زدن خوشش می‌آید. عاشق جوراب شلواری است. تندتر از من می‌پوشد و درمی‌آورد. هربار که لباسش را عوض می‌کند دلم غنج می‌رود. می‌آید جلویم قر می‌دهد. مامان زیبا شدم؟ جواب می‌دهم عالی! فوق‌العاده شدی. ذوق‌زده می‌رود با همان لباس‌ها بازی می‌کند، ناهار می‌خورد و به گند می‌کشدشان… و من برایم مهم نیست.

دلم برای خود این مدلی‌ام تنگ شده بود. زهرایی که با یک آهنگ خوب می‌توانست دهها صفحه یک‌نفس بنویسد و حالش بهتر و بهتر شود. می‌خواهم دوباره پیدایش کنم.

RSS