برک با بیسکوئیت با زهرا

۱۷ اسفند ۱۳۹۵

یک دفعه وسط حرف از کلاس ودرس و مشق پرسید: «ببین،آدم چجوری بفهمه یه نفر دوستش داره؟» خیلی سوال سختی بود. مثل همه‌ی سوالهای این یک سال که برای پیدا کردن جوابشان جان کندم. گفتم تعریف کن. شروع کرد به حرف زدن. اشاره کردم به مبل گفتم «بریم اونور بشینیم.» گفت «ینی دیگه درس نمی‌خونیم؟» گفتم «بعید می‌دونم، بد بابی رو باز کردی.» دوتا سوال نمادین از رجب -استادمان- توی تلگرام پرسیدیم و رفتیم آنطرف به حرف زدن. آدم فکر نمی‌کند اینهمه آدم همدیگر را دوست داشته باشند. عشق اینهمه بین آدمها پخش شده باشد. فکر می‌کنی فقط خودت عاشق شده‌ای…

پرسید چرا گفتی من بیام خونه‌ت؟ دو ماهم نیست که همو می‌شناسیم. شناختمان از نوعی بود که تایم برک کلاس او به من بیسکوییت تعارف می‌کرد و من معمولا برنمی‌داشتم. چندباری حرف زدیم. احساس می‌کردم خیلی فاصله داریم. درسش خوب بود. گفتم بیا با هم پروژه بنویسیم. حس دانشجو بودن را می‌خواستم در خودم زنده کنم… بعد از ناهار رجب سعی کرد توی تلگرام جواب سوالمان را بدهد ولی هیچ‌کدام حرف هم را نمی‌فهمیدیم. بی‌خیال شدیم و نشستیم به حرف زدن. گفتم من دوست دارم با آدمهای جدید آشنا شوم. ( این در حالی بود که از اول کلاس به خودم گفته بودم طرح دوستی با هیچ‌کس نمی‌ریزی. مدرکت را می‌گیری و می‌روی پی کارت.) گفت «منم. به نظرم دوست‌های قدیمی بعد از یک مدت دیگه حوصله‌‌ت رو ندارن. اونطور که دوست داری برات وقت نمی‌ذارن…» راست می‌گفت؟  گوشهای دوست‌های قدیمی بعد از یک مدتی پر می‌شوند؟ یعنی من هم تکراری شدم؟ نظری ندادم. برای یک سری از سوالهایش تجربیات مشابه داشتم. برای خیلی‌هایش هم نه. گفت احساس می‌کند من هم در آستانه‌ی یک تغییر بزرگم. گفتم هستم. توضیح ندادم. ولی خوشم آمده بود از معاشرتمان. موقع رفتن گفت فکر نمی‌کرده اینهمه خوش بگذرد. از اینکه سوالها و احساساتش را رک می‌گفت خوشم آمد. جمعه توی کلاس همدیگر را دیدیم. لبخند زدیم. فلشش را که توی خانه‌مان جا گذاشته بود پس دادم. جواب سوال نمادینمان را از رجب گرفته بود. موقع رفتن در کیفش را باز کرد و کتابی را که از کتابخانه ام گرفته بود نشانم داد. با ذوق گفت :«ببین!نصفش رو خوندم» باز هم احساسات شفاف. گفتم «منم اینو دو سه روزه خوندم!» فردا شبش اسمس داد:« زهرا، کتابی که دادی تموم شد. چه عجیب…یعنی میثاق روجا رو می‌خواسته؟» یادم نبود داستان را. نوشتم «سلام عزیزم:) دقیق یادم نیست. فکر می‌کنم اون صحنه آخرش برات تکان‌دهنده بود…» و احساس کردم چقدر ناز و دوست‌داشتنی است. چرا آدمی به این نازی نباید بداند دوست‌داشته شده یا نه؟

هفته‌ی دیگر کلاسمان تمام می‌شود. می‌مانیم یک شماره تلفن از هم توی کانتکت گوشی که با هر تغییری ممکن است از دست برود.

 

هجوم زخم تو را، نمی‌کشد تن من

۱۵ اسفند ۱۳۹۵

\ توی آژانس نشسته بودم. نهال روی پایم خوابیده بود و سعی می‌کرد که خوابش نبرد. داشتم فکر می‌کردم به اتفاقات این چند روز و همه‌ی غم و تلخی‌ای که تجربه کردم. یک جور نگاه از بالایی که حس خوبی داشت. داشتم درد کشیدن خودم را تماشا می‌کردم و می‌فهمیدم دلیلش چیست. برای همین درد نمی‌کشیدم. دلم می‌خواست برای یک نفر توضیح دهم که حالم خوب نیست و هست و او بفهمد دقیقن منظورم چیست.

اینترنت خانه‌ی مامان را با بدبختی شارژ کردم. گیگ اضافه هم نمی‌خواستند. دقیقن همان شبی رسیدم که اشتراک سالیانه‌شان تمام شده بود. ششصد و خرده‌ای اینترنت برایشان خریدم. بابا می‌گوید این هزینه یک شب اقامتت اینجاست. الان یک ساعتی هست که دنبال نخ دندان می‌گردم و پیدا نمی‌کنم. رنگ مسواکم را یادم رفته. به بابا گفتم ششصد تومان برای اقامت یک شب توی مسافرخانه بدون تخت با سرویس مشترک؟ نهال باورش شده بود. به بابا می‌گفت نیا توی اتاق ما. برای اینکه مسافرخانه حداقل اینترنت داشته باشد مجبور شدم همه‌ی تعرفه‌ها را بخوانم و هزینه‌ی گیگخری‌های پارسالشان را جمع و تفریق کنم تا قانع شوند همین بسته به صرفه است. بابا داشت فرار از زندان را با دقت تماشا می‌کرد و همزمان قسمتهای قبلی را برای نیلو توضیح می‌داد. تلفن را گرفته بود دستش و می‌خواست زنگ بزند پشتیبانی بپرسد تخفیف نمی‌دهند؟ ولی هی فیلم به جاهای حساسش می‌رسید و زنگ نمی‌زد. ف شماره پشتیبانی را گرفت و داد دست بابا. پنج دقیقه همه با هم شماره اشتراکف، تلفن، اسم صاحب خط و هرچیزی را که بابا می‌پرسید داد می‌زدیم. پشتیبانی می‌گفت سرویسی با این خط تلفن ندارند و بابا توضیح می‌داد که «دارید! فقط اشتراکمان تمام شده.» شانس آوردم قبل از اینکه کار به دعوا بکشد دوزاری‌ام افتاد. به بابا گفتم قطع کن.  بابا مکث کرد. آرام گفتم دقیقن همینو بگو و قطع کن. بگو دوباره تماس می‌گیرم. همه ساکت شدند. بابا به مرد پشت خط گفت «ببخشید من دوباره زنگ می‌زنم، ببینم اینا چیکار کردن.» گوشی را که گذاشت جیغ زدم سر ف. برای این‌که تلفن پشتیبانی آسیاتک را گرفته بود به جای پارس آنلاین. موقعیت طنز توی این خانه تمامی ندارد…

همیشه، بیشتر حرف دارم

۱۰ اسفند ۱۳۹۵

باید بنویسم که ذهنم مرتب شود. فردا روحی را می‌بینم. کنار آمدیم با هم. یک نفر به اسم پونه مقیمی توی اینستاگرامش نوشته بود «به هرحال روزی می‌رسد که شک خواهیم کرد به همه آدمهایی که تصویرشان بزرگتر از خودشان باشد و آن روز روز شکستن تصویر است… به هرحال آنهایی که با خودشان تنها می‌شوند به خود درونی‌شان تردیک‌تر می‌شوند و مجبور می‌شوند آرام آرام با خودشان کنار بیایند…اعتماد کنید به این شکستن‌های گاه و بیگاه. اجازه دهید تصویرها و تکیه‌گاههای واهی بیرون از خودتان کمرنگ شود.» و من اینطور قوی‌تر شدم. هنوز سردرگمم. روزهایی هست که مطمئنم چه می‌خواهم و روزهایی که حال جنگیدن ندارم. می‌خواهم خودم را بزنم به نفهمیدن و آرام باشم. بعد فکر می‌کنم همه‌ی این راهها را رفته‌ام. خودم را به نفهمی زدم و به این‌جا رسیدم. نمایش شاد هم اجرا کردم و جواب نداده… دلم می‌خواهد به همه‌چیز سرعت دهم. امروز مچ خودم را گرفتم وقتی به چارچوب اتاق خوابم تکیه داده بودم و کمد و میزتوالتم را دور اتاق می‌چرخاندم تا جا برای یک میز تحریر باز شود. میز تحریری که رویش به دیوار نباشد. پنج دقیقه‌ای گذشت تا به خودم آمدم. به خودم که آمدم نفسم بند آمد.

شب داشتیم با موم حرف می‌زدیم. درباره‌ی خواب عمیق بابابزرگ که همه را ترسانده، درباره‌ی اسکار و جایزه‌ی عکس که اشتباه خوانده شد. گفتم «دیدی؟ اولش پیرمرده فهمیدا!» و تند تند برایش همه ویدئوهایی که از صبح دیده بودم را تعریف کردم و بعد ماجراهای نهال را. او هم تعریف کرد صبح نهال توی مطب دکتر خودش علایم مریضی‌اش را گفته. شگفت‌زده بود و چندبار هر قسمتش را تعریف کرد. بعد نشستم به داستان نوشتن. و حرف زدن با آدمها توی تلگرام. با رویا از مدرسه‌اش با ف.م و ساره از احکام ارث… و یکدفعه احساس کردم چقدر حرف دارم. چقدر هر روز با آدمهای مختلف حرف می‌زنم و باز حرف دارم. چقدر ماجرا هست که می‌خواهم تعریف کنم و وقت نمی‌شود و آدمش پیدا نمی‌شود و … مگر یک آدم چقدر می‌تواند بنویسد؟ باز نفسم بند آمد.

خلاصه‌ی ماجرا

۳۰ بهمن ۱۳۹۵

 این ماه و ماه بعد و حتا چند ماه بعدش… پوستم کنده‌ست.

باز کن… ببند

۶ بهمن ۱۳۹۵

خیلی مسخره است. شاید حساس شدم. نون امروز گفت که رابطه‌مان خیلی هم قابل افتخار نیست چون حداقل دوماه یک‌بار دعوا می‌کنیم و او کسی است که با چنگ و دندان همه‌چیز را نگه داشته. این را خیلی با افتخار و خوشحالی گفت. من ولی دلم شکست. این‌ها را شب گفت. خیلی اشک‌هایم را نگه داشتم که نیایند بیرون. برای این‌که حالم خوب شود رفتم برای مامان تعریف کردم صبح چطور راه پله‌مان را با شلنگ شستم. هفته پیش نهال جلوی در خانه جیش کرد. هفته‌ی قبل‌ترش هم همان‌جا استفراغ کرد. نمی‌دانم آن نقطه چه جادویی دارد. استفراغ‌ها را با بدبختی پاک کرده‌بودم. ولی باز دلم می‌خواست همه‌جا را آب بگیرم. اگر نظافت‌چی می‌آمد با یک سطل و دستمال، شاش و استفراغ را بین همه طبقات پخش می‌کرد. چند متر شلنگ توی خانه داشتیم. با همه فعالیت‌های فنی‌ام از جمله باز کردن شیر زیر روشویی، شلنگ توالت و سری شیر ظرفشویی نتوانستم شلنگ را جایی توی خانه فرو کنم. صبح که نهال را گذاشتم مهد نیم ساعتی وقت داشتم که به یک قرار کاری برسم. نیم ساعت می‌خواستم خودم را آرایش کنم و مثل آدم صبحانه بخورم. عوضش توی حیاط یک شلنگ ده بیست متری نظرم را جلب کرد که از قضا به شیر آب وصل بود. شلنگ را برداشتم و از توی پارکینگ و راه‌پله کشاندم به طبقه خودمان. بهتر بود یکی آن پایین می‌ایستاد که من صدا بزنم «باز کن» و او باز کند. منتها به بالا که رسیدم دیدم یک نفر کم داریم. شلنگ را با بدبختی به نرده‌ها گره زدم، یک‌جوری که وقتی آب باز می‌شود فواره نزدند بالا. متاسفانه با این‌که شلنگ اینهمه سربالایی رفته بود قانون جاذبه خوب عمل نکرد و آب زودتر از من به بالای پله‌ها رسید. از وقتی شیر را باز کردم تا پنج دقیقه بعدش فقط توی راه پله بالا و پایین می‌دویدم. شلنگ را از آن بالا انداختم توی پارکینگ و خدا خدا می‌کردم همسایه‌ها بیرون نیایند. چه توضیحی می‌توانستم بدهم؟ هشت صبح چه مرگم شده بود؟ صدای چکیدن آب از همه‌جا میآمد. مثل این‌که لوله‌ای ترکیده باشد. و من با آن تیپ نیمه‌حاضر برای جلسه کاری سعی می‌کردم شلنگ ده بیست متری را دوباره مثل اولش حلقه کنم. از شلنگ که ناامید شدم رفتم از خانه تی پارچه‌ای‌مان را آوردم. خدا را شکر که این یکی را توی اسباب‌کشی دور نینداخته بودم. نمی‌دانستم کجا را خشک کنم. جلوی در خانه همسایه یا خودمان؟ رفتم طبقه‌ی اول را خشک کنم دیدم هنوز از بالا آب می‌چکد. دویدم بالا دوباره پایین… بعد به این نتیجه رسیدم قبل از بیرون آمدن همسایه‌ها بزنم بیرون و به قرار کاری‌ام برسم.

قرار کاری‌ام خیلی بدتر از انتظار پیش رفت. مرده‌شور هرچه قرار کاری را ببرند. قرار بود زود برگردم که به آرایشگاه برسم ولی آنقدر له بودم که ترجیح دادم گوشه‌ی یک صندلی بی‌آر‌تی کز کنم. خوشبختانه جایی بودم که صندلی‌های بی‌آر‌تی هنوز پر نشده بودند. برای اولین بار دیدم چیدمان صندلی‌ها چقدر افتضاح است و تعداد صندلی‌ها… چهار؟ شش؟ مثل اتوبوس‌های هواپیما. از همان وقتی که نشستیم یکی آمد اسکاچ فروخت. بعد دو نفر آمدند برای اجرای موسیقی. خدا خدا می‌کردم «یا مولا دلم تنگ اومده» را نخوانند. این‌همه شعر این‌همه آهنگ این‌همه خواننده… آن شعر را نخواندند. به جایش یک شعر دیگر خواندند در مدح مادر؟ دلم می‌خواست مثل فیلم‌ها سرم را تکیه بدهم به شیشه و همراه با موسیقی اشک بریزم. منتها هرکار کردم گریه‌ام نگرفت. در عوض گوشهایم تیز شده بود که شعر را بفهمم. خواننده‌ها که پیاده شدند دو تا ایستگاه بعد یک نفر تکنواز سوار شد که نتوانستم ببینم چه سازی می‌زند. مثل ویولن بود. بلندگو هم داشت. این یکی هم درباره‌ی مادر خواند. همه‌ی حس غم و اشکم را خراب کردند. ایستگاه بعدی دیدم یک نوازنده‌ی دیگر توی ایستگاه نشسته ولی چون ویولن‌زن شعرش تمام نشده بود، سوار نشد. امید داشتم سومی چیزی برای بیرون آمدن اشک‌هایم داشته باشد.

خریدهایم را در زیرگذر انقلاب شروع کردم. یک دامن پشمی خریدم برای ژاکتی که تنم بود. ژاکت را از خواهرم قرض کرده‌بودم و بعد از خرید دامن نقشه کشیدم که ژاکت را پس ندهم. توی مترو زانوبند خریدم. می‌خواستم برای رویا هم بخرم ولی شک داشتم حوله‌ای شل می‌خواهد یا سفت. جفتش را خریدم ولی تا رسیدم خانه خواهرم حوله‌ای نرمش را پوشید و قرض گرفت.  باید دوباره زانوبندفروش را پیدا کنم… رسیدم آرایشگاه و هنوز غم داشتم. توی راه داشتم بهانه جور می‌کردم برای عدم اپیلاسیون. نتوانستم خودم را قانع کنم. اپیلاسیون‌کارم سرش شلوغ بود. منشی پرسید «می‌شه با یکی دیگه انجام بدین؟» الکی گفتم «فرزانه خالیه؟» اسم فرزانه را توی همان چند دقیقه بین حرفهایشان شنیده بودم. می‌خواستم الکی فکر کنند همه را می‌شناسم. فرزانه خیلی ناز بود. مدام می‌گفت عشقم عشقم. برای این‌که یخ بینمان بشکند گفتم «به نظرم موهای دست خیلی جهتاشون فرق می‌کنن. دست سخت‌تره از همه جا؟» با شنیدن این جمله  گل از گلش شکفت. گفت «خیلییی. مشتری‌ها نمی‌فهمن اینو. شما خیلی با دقتین.» بعد دوست شدیم. کلی حرف زدیم و خندیدیم. تصمیم گرفتم اپیلاسیون کارم را عوض کنم.

بعد از آرایشگاه می‌خواستم بروم دنبال نهال. آن وسط خواهر زنگ زد که پشت در مانده.گفتم من هم خانه نیستم و اگر می‌خواهد پشت درمانده به نظر نرسد برود دنبال نهال. همین که اعلام کرد به منزل رسیدند با خیال راحت راهم را به سمت پاساژ نزدیک آرایشگاه کج کردم. اولش فقط دوتا ماژیک مخصوص پارچه می‌خواستم. که تخمش را ملخ خورده‌بود. بعد رفتم توی یک مغازه‌ی روسری فروشی. فروشنده دختر جوان خوش‌اخلاقی بود. هرچه سرم می‌کردم می‌گفت «خیلی قشنگه به سرتون.» گفتم «حالا واسه همه‌ش بگو.» گفت «نه بخدااا اگر بهتون نیاد می‌گم.» چهارمی را ساکت ماند. گفتم ینی خوب نیست؟ گفت «آخه بگم اینم خوبه فکر می‌کنی من می‌خوام بهت بندازم.» زدم زیر خنده. گفت «خب پوستتون روشنه…» نگذاشتم حرفش را تمام کند. گفتم من عمرن سفیدپوست به حساب نمی‌آیم و خودم واقفم. چانه نزد. گفت «شال سرت رو از ما خریدی؟» مجبور شدم فکر کنم چون قبلن هم ازشان خرید کرده‌بودم. گفتم «نه. شما هم داشتین؟» با حس پیروزمندانه گفت «آره. سی و هشت.» جیغ کشیدم «خیلی نامردییی من گرونتر خریدم.» جفتمان زدیم زیر خنده. یک خاطره‌ از بله‌برونش تعریف کرد. می‌خواست بگوید قیافه‌ها را خوب یادش می‌ماند. گفت «می‌خوای ده روز دیگه بیای که کالکشن جدید می‌یاریم؟» گفتم «اووه ده روز دیگه…» گفت «آهان الان تو فاز خریدی.» می‌خواستم بگویم الان می‌خواهم روزم را فراموش کنم ولی نگفتم. تا همان جا هم که درک می‌کرد خوشحال بودم. برگشتم خانه با کوله‌باری از خریدهایی که دوستشان داشتم و روزی که مطمئنم فراموشم نمی‌شود.

RSS