قدم نورسیده

ببین رویا٬ من زیادی متخیلم. وقتی این‌طور قایم‌باشک بازی می‌کنی خیال می‌کنم زاییدی. وقتی زنگ می‌زنم جواب نمی‌دی خیال می‌کنم داری به بچه‌ت شیر می‌دی٬ وقتی زنگ می‌زنم با بابات حرف می‌زنم و بعد گوشی قطع می‌شه خیال می‌کنم داشتی بچه رو پوشک می‌کردی بابات که خواسته گوشی رو بذاره بین شونه و گوشت سرت خورده رو آف… ببین رویا حتی اگه زاییدی از نظر من مبارکه. پس آدم باش از تو غارت بیا بیرون٬ من خودم بچه‌ت رو بزرگ می‌کنم. می دونم که خیلی زشته و یه بند عر می‌زنه ولی از پسش برمی‌آم.

۱۰ پاسخ برای ”قدم نورسیده“

  1. سانی says:

    خوب رویا جان از غارت بیا بیرون لطفا.

  2. نسیم says:

    الهیییییییییییییییییییی
    بگردم دورت رویا جون
    حالا دختره یا پسر؟
    آخی نازی
    بیا نی نی گولوشو بده من بزرگ کنم تو هم برو با رویا بگرد

  3. بابا باریکلااااا انگار تو بچه داری هم استادی 😀

  4. یک‌سری فیلم مستند گرفتم از چنگیز، یکی را دیده‌ام تا الان، درباره‌ی مخلباف بود و فیلم سلام سینما، باید نزدیک به بیست سال گذشته باشد از آن وقت، یک‌جایی مخلباف می‌گوید مسئله‌ی ما در شرق تنهایی نیست. مشکل‌مان این است که هیچ خلوتی نداریم برای خودمان و بعد، من الان مسئله و مشکل‌ام این است که تن‌هام و دربه‌در دنبال یک خلوت. شاید بفهمی خیاط ِ خیال‌پرور ِ من!
    این چند روز خیلی‌ها تلفن زدند، تو از همه بیش‌تر، خیلی‌ها هم اصلن یادشان نبود، شاید بدی من همین است که هی دارم فکر می‌کنم چرا آن خیلی‌ها یادشان نیست و هی درگیرم با خودم که چرا از یادم نمی‌روند؟ دل‌ام نمی‌خواست با کسی حرف بزنم فقط می‌خواستم ببینم چندتا دوست دارم که اندازه‌ی سیما – دست‌کم- دوست‌ام دارند. که تحمل می‌کنند اوقات ناخوب مرا که …
    بابام گوشی را برداشت، صدا کرد مرا، خواب بودم، تا حالی‌ام کند چی شد و کی بود و اینا تلفن قطع شد. نگاه کردم آی‌دی کالر را، فهمیدم تو بودی و … لابد باید زنگ می‌زدم یا دست‌کم یک جواب خشک و خالی یا … نمی‌دانم. پاور کامپیوتر سوخت. من نمی‌توانم دیگر بنویسم. نمی‌توانم کسی را دوست داشته باشم. دل‌ام تنگ نمی‌شود. تن‌هام ولی، هیچ خلوتی ندارم برای خودم …
    این چند روز، بعد از پنج‌شنبه فقط خوابیده‌ام؛ روز و شب. کتاب هم خوانده‌ام و کمی هم فیلم و دارم مجبور می‌کنم خودم را که تلویزیون نگاه کنم.
    کاش پای بچه‌ای در میان بود. همه‌تان را می‌گذاشتم و می‌رفتم بچه‌ام را بزرگ می‌کردم و عاشق او بودم و زندگی‌ام را با او ادامه می‌دادم؛ دوباره دندان در می‌آوردم، تاتی تاتی می‌کردم، پستونک می‌خوردم، کم‌کم حرف می‌زدم، از نو یاد می‌گرفتم خواندن و نوشتن را …ووو …

    بین خودمان بماند اوضاع زیاد هم بد نیست ولی، من کمی دل‌خور، بیش‌تر دل‌گیر هستم با دل‌درد هم دارم. همین و این هفته‌های عادت … کمی بعد، دوباره خوب می‌شوم. خودم می‌شوم. می‌خندم الکی و شاید برعکس. کی می‌دونه چه اتفاقی می‌افته؟

  5. admin says:

    بسی خندیدم:)) نظرم رو راجع به خلوت و این خزعبلات بهت نگفته‌بودم؟؟ اینا رونوشتی که زنگ بزنم بگم گاو؟ خلوتت رو تو خودت بساز گاو٬ یه جوری که به هیچ کس و هیچ حرف و هیچ تلفنی وابسته نباشه.
    حالا این خلوت پسره یا دختر؟

  6. :)) مرده‌شور محبتِ تو =)) الان یعنی ملّت خسته می‌شن ما هم رو تحویل می‌گیریم این‌قدر؟ گاو یعنی wow لابد و اون خلوت هم هر چی باشه حتما و قطعا دختر نیست. خاطرت جمع. :)) الان غش. ریسه رفتم از خنده با جوابیه‌ی شما. اون وقت ادمین سیز رو هم بکن خیاط گفت دست‌کم. لهجه‌ات رو عوض کرده، دو به شک موندم خودت گفتی این حرف رو یا کامنت‌گذار …. بگذاریم.

  7. farzaneh says:

    هوس می کنم خودم را این وسط قاطی کنم, شماره ام را جایی جا بگذارم, کسی نگران شود, برایم یاد بود بگذارد از احوال بچه ام بپرسد, بگویم بچه نیامده مرد, من و دروغم را ببخشد تا ابد. ااااااااااااااااااااااااااا چه قدر تنها, نه؟؟؟ =(

  8. […] به تهران، داخلیِ خانه‌ی ما، ساعت کمی از ظهر آن‌ورتر، من از همیشه غم‌گین‌تر، شاید هم بیش‌تر دل‌تنگ یا بیش‌… و بعد، درباره‌ی این‌که چرا سارا تعجّب می‌کند از گاهی […]

  9. […] دوست‌های این شکلی‌ قدیمی‌ام را از دست دادم. یکی رویا، یکی معصومه… آدم‌های نوشتنی · اجتماعی · این […]

  10. کنار کارما says:

    عالی

درج یک نظر