دلتنگیهای آدمی را باد ترانه ای میخواند
خیاط‌‌ | آذر ۲۵م, ۱۳۸۵ @ ۳:۲۷ ب.ظ

دلتنگیهای آدمی را باد ترانه ای میخواند 

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد

و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته میماند….

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان

و شگفتیهای بر زبان نیامده….

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو و من…

برای تو و خویش چشمانی آرزو میکنم

که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند

گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود …

برای تو وخویش،

روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد

و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد

و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم….

امروز هیچ جا نرفتم چون مدرسه ها تعطیل بود و ایزابل در خانه ماند،نمیدونم چرا همه میدانستند و به من نگفتند،صبح حسابی کفری شدم وقتی فهمیدم تعطیل شدند.زمان کند میگذره تند میگذره،نمیدونم!ولی کارهایم پیش نمیره ،الان بابا میاد میگه هنوز مسئله فولادت رو ننوشتی…..

درد معده ام باز شروع شده…انی وی هیچ غلطی نمیتونه بکنه جز کشتن من!

دریز نو اسپون!

 

آن‌چه بر ما رفت

Post a Comment