فعلا خوبم
خیاط‌‌ | ۱۲ آبان ۱۳۹۷ @ ۱۰:۰۴ ب.ظ

این نوشته به فاصله نیم‌روز از نوشته قبلی است. نمی‌توانم به کدها دست بزنم. نصفش آشغال است ولی می‌ترسم حذفشان کنم. فونتها را باید درشت‌تر کنم. فاصله‌ی لینکها کم است. بیشتر از این کاری از دستم برنمی‌آید. روی دسکتاپ خودم وبلاگ درست باز نمی‌شود و همین کافی است که اعصابم را خرد کند.

ساعت دو رفتم نهال را از مدرسه برداشتم. هوا سرد و سیاه شده بود. کمی توی مدرسه قدم زدم تا نهال بیاید پایین. احساس کردم حالم بهتر است. هنوز سوار ماشین نشده بود که گفتم می‌رویم خانه‌ی مامان اینها. خوشحال شد. می‌خواستم قبل از اینکه خودش درخواست کنم بگویم نقشه‌ام همین است. آنجا با بچه رضا بازی می‌کردند و من می‌توانستم یک کاری بکنم. یک کاری که نمی‌دانستم چیست ولی دوست داشتم خوابیدن نباشد. بعد از ناهار و چای نشستم از روی گوشی کتاب فعلن خوبم را خواندم. نصفش را خوانده بودم و خیلی دوستش داشتم. در واقع خیلی خیلی دوستش داشتم و به نسبت خودم تند پیش می‌رفتم. روی مبل دراز کشیدم و کتابم را خواندم. خوشحال بودم که یک کاری می‌کنم و خواب نیستم. برای امروز که خالی بودم کار بزرگی بود.

یک کار بزرگ دیگر هم کردم.  به انسی پیام دادم که من آقای فلان را پیدا نمی‌کنم و خودت جلسه را برای هفته بعد هماهنگ کن. یکبار بیشتر به آقای فلان زنگ نزده بودم ولی دلیلی نداشت بیشتر هم زنگ بزنم. آقای بیسار گفته من و آقای فلان باید جلسه بگذاریم تا داشبورد نرم‌افزار را تکمیل کنیم. بعد تلفن آقای فلان را دادند به من که با هم قرار بگذاریم. در حالی‌که من نمی‌شناسم‌ش و اصلن نمی‌دانم قضیه داشبورد چیست. برای همین دو هفته است که هرچه انسی زنگ زد گفتم فلان روز آزادم و وقتی قبل از فلان روز زنگی نزد پیگیر نشدم. الان هم روزهایم را به انسی گفتم که خودش پیگیر باشد. جلسه می‌افتد هفته بعد شنبه یا یکشنبه و اگر آقای فلان نتواند می‌افتد هفته بعدش چون روزهای دیگر من نیستم. هرچقدر بیفتند عقب راضی‌ترم چون حوصله‌ی دیدن آقای فلان و بیسار و حتا انسی را ندارم. بعد از این دو کار بزرگ پریود شدم و حالم به کلی خوب شد چون دلیل آن خالی بودن صبح را پیدا کردم. خالی بودن در یک روز خوب و با یک زندگی خوب فقط می‌توانست کار پریود باشد.

نهال داشت با خاله‌اش بازی می‌کرد. با اسباب بازیهای آن یکی بچه برج می‌ساختند و برج هم را خراب می‌کردند و جیغ می‌کشیدند. برای برج ساختن اسباب‌بازیها را می‌گذاشتند وسط و با یک دو سه می‌پریدند و برای خودشان مصالح جمع می‌کردند. نهال دوتا برمی‌داشت و خاله شانزده تا. چون نهال انتخاب می‌کرد. سعی کردم برایش توضیح دهم که این مسابقه‌ی سرعت است و بیشتر برداشتن. با دست نشان دادم که چطور همه تکه‌های برج را بکشد سمت خودش. دو سه باری داور شدم و یک دو سه گفتم. نهال کمی پیشرفت کرد ولی خاله همچنان برنده بود. بعد نهال گفت شما دوتا بازی کنید. من و خاله نشستیم روبروی هم و تکه‌های برج را گذاشتیم وسط. بعد با سه‌ی نهال حمله کردیم. جیغ و داد و کتکاری. چندبار اول من بردم. بعد خاله برد. نهال هم می‌پرید وسط و به من کمک می‌کرد. داور خیلی منصفی بود. نیلو از بازی‌مان فیلم گرفت. فیلمش را الان گذاشت توی گروه. خیلی خنده‌دار بود. صدای خنده نیلو از جیغهای ما بیشتر است. من یک جایی وسط بازی کوبیدم توی سر خاله. یادم نمی‌آمد زده باشم. توی فیلم جای چنگهای خاله روی دست من نمانده ولی خوب معلوم است که من او را زدم. بعد از دیدن فیلم دلم خواست بیایم بنویسم. از حالم که خوب شده. از بازی هیجان‌انگیزی که کردیم و از جیغ‌هایی که کشیدیم. شاید همان جیغهای دیروز بودند که نکشیده بودم. همانهایی که آهو گفت بریز بیرون و من نریختم. فکر کنم امشب ریختند و رها شدم.

کتاب را هم تمام کردم. فوق‌العاده بود.«فعلا خوبم» نوشته گری دی. اشمیت.

من(نو)

ارسال نظر