غار خوب نیست
خیاط‌‌ | ۱۲ آبان ۱۳۹۷ @ ۱:۴۹ ب.ظ

خب دوباره برگشتم به قالب قبلی، سعی دارم درستش کنم. کدهایش افتضاح است، موبایل فرندلی هم نیست. انرژی ندارم. صبح شنبه خالی خالی‌ام. هوا خوب است نور خوب است زندگی خوب است ولی خالی‌ام. آهو صبح حالم را پرسیده. گفتم خوبم لوسم نکن. نوشت لطفن کمی برای من لوس شو. جوابش را ندادم. باید خودم را جمع کنم. معمولن وقتهایی که حس می‌کنم باید خودم را جمع کنم پهن‌تر هم می‌شوم.

همسایه پسرش را ظهرها می‌برد مدرسه. دخترش را صبحها. دختر ظهر برمی‌گردد و پسر چهار بعدازظهر. دختر خودش می‌آید پسر کوچکتر است و مدرسه‌اش چسبیده به خانه نیست. من هم می‌خواستم نهال را همین مدرسه نزدیک خانه بگذارم ولی کلاس اول تا سومش را برداشتند. قبل از اینکه این را بفهمم اسمش را جای دیگر نوشته بودم. یک جایی که همه از مدیر گرفته تا دربان اسم بچه را می‌دانند و مادرش را می‌شناسند و خبر دارند که چپ دست است و خوراکی‌هایش را نمی‌خورد ولی اگر یک روز خوراکی توی کیفش نباشد می‌رود به معلمش می‌گوید ضعف کرده. می‌دانند صبحها مقنعه سرش نمی‌کند چون مقنعه موهایش را نامرتب می‌کند و موهایش را نمی‌بندد چون دوست ندارد کسی دست به سرش بزند، حتا خودش. همسایه یکبار با بچه‌هایش آمدند خانه ما. بچه‌ها با هم بازی کردند. به قول نهال تفیلا خوردند. یکبار هم ما رفتیم خانه آنها. خانه‌ی آنها کوچکتر است و کمتر از نهال اسباب‌بازی دارند. برای همین من ترجیح می‌دهم آنها بیایند اینجا. مادرشان کمی سخت‌گیر است. می‌توانست از آنهایی باشد که بچه‌ها را می‌فرستند خانه همسایه بازی کنند. من هم بدم نمی‌آمد. ولی از آنها نیست و ما هم خیلی وقتها توی خانه تنها می‌مانیم. من هم مثل نهال حوصله‌ام زود سر می‌رود. دوست دارم کسی خانه‌مان باشد و توی سر و کله هم بزنیم. کیک بپزیم حرف بزنیم کتاب بخوانیم. مثلن من بنشینم برای نهال و بچه‌های همسایه کتاب داستان بخوانم. رویایی نیست؟ ولی همانطور که گفتم همسایه خیلی آدم راحتی نیست و خیلی اهل حساب و کتاب. مطمئنم اینبار توقع دارد ما برویم خانه‌شان مهمانی ولی من مایل نیستم. چون همه حرفهایم با خودش تمام شده و حرف جدیدی نداریم. من به بچه‌هایش بیشتر احتیاج دارم و به هیجان و به شلوغی… طوری که نتوانم یک غار برای خودم پیدا کنم. غار خوب نیست. غار اذیتم می‌کند.

این شهر سرد · بچه · من(نو)

ارسال نظر