دور بزنید
خیاط‌‌ | ۷ آبان ۱۳۹۷ @ ۱۲:۰۲ ب.ظ

برای ناهار سه ورق کالباس خوردم. گرسنه هم نبودم. بلافاصله بعدش دارم چایی می‌خورم. احتمالن آهن موجود! در کالباسها جذب نشود. صبح رفتم پیش روحی. عین گاو نشستم نگاهش کردم. سه ساعت توی راه بودم تا برسم. خروجی همت را رد کردم. گفتم حتمن از نیایش یک راهی به همت هست. ویز روشن کردم. هی گفت به راست بپیچید به راست بپچید. خروجی نیایش به همت را هم رد کردم. باز گفت به راست بپیچید. رفتم توی نیایش غرب. داشتم دور خودم می‌چرخیدم. ویز وسط اتوبان می‌گفت دور بزنید. دور بزنید. کنار اتوبان زدم کنار. داشتم می‌رفتم کرج. در حالی‌که می‌خواستم بروم پاسداران. ویز هم هول کرده بود. فقط می‌گفت دور بزن. از آنجا چند دور دیگر هم خروجی‌ها را رد کردم تا رسیدم دم خانه. بعد با خیال راحت انداختم توی همت و از اول شروع کردم. به موقع هم رسیدم. آقای نگهبان پارکینگ هم نبود که هی گیر بدهد ماشین را صاف کن. ماشین را کج گذاشتم و رفتم تو. توی راه با مهدیه هم حرف می‌زدم. وویس می‌گذاشتم. حواسم بود که کامنت اضافی ندهم. اتفاقن حالش خوب نبود و دلش می‌خواست کامنت اضافی بدهم. ولی من جلوی خودم را گرفتم. عوضش هی خروجی‌ها را رد ‌کردم. الان نیم ساعتی هست که رسیدم خانه. دست از پا درازتر. کالباس خورده چای خورده… دارم فکر می‌کنم فردا و پس‌فردا را چطور بگذرانم. چطور بگذرانیم. توی خانه نمانم بهتر است. دلم برای فاطمه هم تنگ شده. الان که مشغول نوشتن شدم یاد آمد چقدر حرف داشتم. دارم هنوز… برم ساک ببندم برای این دو روز.

روزنوشت · من(نو)

ارسال نظر