دوست داشتن پاییز با هزار تبصره

بعضی وقتها هم از پاییز خوشم می‌آید. وقتی باران می‌بارد. قبل و بعد از باران را دوست ندارم. بعدش را اگر آفتاب شود دوست دارم. همه معتقدند پاییز فصل مورد علاقه‌شان است. فصل مورد علاقه من تابستان است و بعد بهار. من عاشق خورشیدم و دلم می‌خواهد همیشه توی آسمان باشد. پاییز و زمستان را به خاطر شبهای طولانی‌شان دوست ندارم. برای اینکه تکان می‌خوری شب شده. الان که نهال ساعت هفت و هشت می‌خوابد شبهای طولانی حالم را بهتر می‌کند دوره فرمانروایی‌ام طولانی‌تر می‌شود. خواب هم که ندارم سه و چهار تا هفت می‌توانم برای خودم باشم. برای خودم ننویسم برای خودم کتاب نخوانم برای خودم چیزی نخورم نخوابم…

تا ساعت ده منتظر تلفن عاطفه بودم. دیشب پیام داده بود که ساعت ده حرف بزنیم. من جواب دادم خبر می‌دهم ولی خوابم برد. دیشب ده تا دو خوابیدم. دو تا پنج  قدم زدم و چای خوردم و با ناهید حرف زدم. پنج تا هفت دوباره خوابیدم. هفت نهال را بردم مدرسه و پیاده شدم که ببینم لباس ورزشش را درست پوشیده ؟ چون امروز اردو داشتند و گفته بودند روپوش و مقنعه نپوشند ولی من نگران بودم که منظورشان یک چیز دیگر باشد چون باورم نمی‌شد مدرسه بگوید بچه‌ها با لباس ورزشی بیایند اردو و مقنعه سرشان نکنند. روپوش به دست رفتم توی مدرسه و دیدم که همه بلوز شلوار پوشیدند. خیالم راحت شد و برگشتم خانه. ساعت ده لپتاپ را آماده کردم برای ننوشتن. ساعت ده و نیم خوابیدم تا دوازده. دوازده بیدار شدم در حالی‌که سه تا میسدکال از رضا داشتم و یکی از سئو. به رضا زنگ زدم گفت گوشی‌ام را پس گرفته. به بابا زنگ زدم گفت می‌خواهند بروند دیدن زن عمو بیمارستان. دوباره خوابم گرفته… بقیه‌اش را اگر حال داشتم فردا تعریف می‌کنم.

درج یک نظر