اینتر تایتل هیر

لباسشویی روشن است. لباسهای مشکی. م.ح مرده است. خیلی غم‌ داشتیم این چند روز. امروز که گذاشتیمش توی خاک همه یک درجه آرامتر شدند. پدرو مادرش هم. پدرش هی می‌گفت من راضی‌ام خدا. من راضی‌ام خدا. به فکرم رسید من هم هرازچندگاهی به خدا اعلام کنم «من راضی‌ام خدا»

چای هم دم کردم برای خودم. خیلی حالم خوب است. وقتی خانه‌ام حالم چندین برابر خوب است. وقتهایی که نهال ساعت هشت می‌خوابد چندین چندین برابر. نمی‌دانم از هفته بعد برنامه زندگی‌ام چه تغییراتی خواهد کرد. دختر می‌رود مدرسه. پیش دو. دوازده سالش از هفته دیگر شروع می‌شود. دوازده سال ۶ صبح بیدار شدنش. اگر مثل من باشد بقیه روزهای عمرش را هم پنج و شش صبح بیدار می‌شود و از دیدن روشن شدن هوا کیف می‌کند. حالم خوب است. گفتم؟ دیروز پلیس ماشینم را برد پارکینگ. زیر تابلوی حمل با جرثقیل دوبل پارک کرده بودم. اول فکر کردم دزد برده. بعد مغازه دارها گفتند پلیس برده. یعنی توی این شهر هم دزد ماشین آدم را می‌برد هم پلیس. خدا را شکر که این بار پلیس بود. خلافی هم نداشتم. هیچ کدام از توی طرح رفتنهایم ثبت نشده بود خوشبختانه. امروز صبح رضا رفت ماشین را گرفت. خودم آدمش نبودم. ستاد ترخیص رفته بودم ولی برای نوشتن داستان. نرفته بودم ماشینم را خلاص کنم. حالم خوب است که ماجرای ماشین به خیر و خوبی تمام شد. همه شهر فهمیدند البته. مامان به عمه گفت و عمه به همه.

دوست داشتم بیشتر می‌نوشتم ولی خوابم گرفته. چای هم باعث نشد خوابم بپرد. امشب سه ساعتی را درگیر درست کردن سالاد بودم. ده بار رفتم بیرون تا موادش را کامل بخرم. فردا صبح باید ببینم چه مزه‌ای شده. یادم باشد سرکه و نمک و پنیر هم اضافه کنم.

شب بخیر

درج یک نظر