سلام شادیها

دو هفته ست یک بند دارم غر می‌زنم. بی‌وقفه بابت همه‌چیز. ترجیع بندم هم نمی‌توانم و نمی‌خواهم است. جدی جدی حس می‌کنم یک جاهایی از پوستم دارد جر می‌خورد. روحی اسمش را گذاشته بزرگ شدن. اوج فشارم این سه روز آخر هفته است. امروزش به خیر گذشت. به خیر و خوشی در واقع. با کلی تپش و استرس توی کلاس دستم را بالا کردم و گفتم نو آفنس به همه کسانی که ارزشهای وجودی خودشان را گفتند من احساس می‌کنم مسخره است که آدم از خودش تعریف کند و مثلن بگوید من مظهر عشقم. نتیجه‌ی اظهارنظرم این شد که بروم بالای صندلی و همه تعریفهایشان را پرتاب کنند به سمتم تا ببینم مسخره هست یا نه. به نظرم خیلی حال داد. بعضی‌ها خاطراتی از من تعریف کردند که باورم نمی‌شد اینطوری توی ذهنشان نشسته باشم. نظرات مشترک هم زیاد بود. بالای صندلی کمی پاهایم می‌لرزید و خجالت‌زده بودم ولی وقتی آمدم پایین احساس خیلی خوبی داشتم. ظهر برگشتم خانه و با نهال کیک پختیم. و یک ایمیل هم از شرکت گرفتم که به جلسه‌ی فردا امیدوار شدم. شاید جمعه آمدم نوشتم که هر سه روز آخر هفته که قرار بود جر بخورم به خیر گذشت. اگر اینطور باشد حتما برای خودم یک جایزه می‌خرم. قضیه این نیست که مثلن امروز که حالم خوب است جر نخوردم. در هرحال با انتخابهای اخیرم جر خوردنهای زیادی خواهم داشت. مهم این است که این جرخوردگی تا ته نمی‌رود. یک جورهای آدم جا باز می‌کند برای ماجراهای جدید، غمهای جدید، شادیها… سلام شادیها.

۲ پاسخ برای ”سلام شادیها“

  1. وای وای دختر نمیدونی چه ذوقی کردم سرچت کردم دیدم وبلاگت هست و هنوز مینویسی واااای عالی بود
    یهو یادت افتادم سرچ کردم و دیدم هستی اولش فکر کردم صفحه فیکه و یکی از اسم وبلاگت کپی زده اما دیدم نه هنوز هست خود خودتی :*

  2. به سرم زد دوباره وبلاگم رو احیا کنم همه آرشیو رو دارم

درج یک نظر