تیم

سپیده با آن قد بلندش جلوی ما نشسته. ملیحه یک وری کنارش لم داده. حالتش نگران است. یک جوری که انگار باید زودتر برود ولی اگر بگویند بروید خانه می‌تواند تا یک ساعت بعدش دست دست کند و نرود. هانی جایی نشسته که من دلم می‌خواست. گوشه‌ی دنج ردیف دوم. یک چکمه‌ی بلند تا زانو پوشیده. با شلوار سبز استرچ. موهای آبی‌اش را ریخته روی پیشانی‌اش. هربار نگاهش می‌کنم گرمم می‌شود. فکر می‌کنم من هم باید یک پوتین اینقدری داشته باشم برای روزهای سرد. ولی اگر وسطش بیایم کلاس چی؟ دمپایی توی کیفم باشد؟ سه تایی درباره‌ی کارهای روزانه‌شان حرف می‌زنند. اینکه از صبح کجا رفتند. سپیده مرغ پاک کرده. هانی قورمه‌سبزی با سویا پخته. ملیح زرشک پلو. از من می‌پرسند ناهار چی خوردی؟ جواب می‌دهم ناهار نخوردم. اضافه می‌کنم وقت نشد. ولی در واقع نتوانستم. هرچه در یخچال را باز و بسته کردم دلم چیزی نخواست. سپیده عکس دانه برف روی ناخنش را نشان می‌دهد. شاد است. یاد خاطره‌ی لاک روز عقد ناهید می‌افتم و برچسب‌هایی که دوتایی با وسواس انتخاب کردیم و چسباند و پاک کرد. خاطره‌ی خنده‌داری بود. فکر می‌کنم دلم برای آن روز تنگ شده؟ و برایم عجیب است که حسی ندارم. وسط فرم پر کردن کلاس سپیده برمی‌گردد از من می‌پرسد خودکار می‌خوای؟ اگر خودکار می‌خوای بگو ماه تولدت چیه. دو روز است که کلید کردند روی ماه تولد هم. گفتم من دوست ندارم کسی تولدم را تبریک بگوید. منظورم تبریک فرمالیته و با استیکر بود. کلی مسخره‌بازی درآوردند که کی خواست تبریک بگه؟

هرلحظه از کلاس غافل می‌شوم به سوال ناهار چی خوردی ملیح فکر می‌کنم. به نظرم خیلی صمیمی بود. فکر می‌کنم کی اینهمه نزدیک شدیم؟ من که دورم چرا از من پرسیدند؟ سپیده توی هر فرصتی دست می‌دهد برمی‌گردد به سمت ما و با من و هانی حرف می‌زند. بار آخر می‌گوید «زهرا چرا تولدت رو نمی‌گی؟ می‌دونی ما هیچی از تو نمی‌دونیم؟ حداقل عکس دخترت رو نشونمون بده». خنده‌ام می‌گیرد. یک‌ طوری درمانده این جمله‌ی آخر را می‌گوید که گوشی‌ام را درمی‌آورم عکس دختر را نشانش بدهم. همان موقع سروکله‌ی مربی پیدا می‌شود و مجبور می‌شوم گوشی را قلاف کنم…

درج یک نظر