باز کن… ببند

خیلی مسخره است. شاید حساس شدم. نون امروز گفت که رابطه‌مان خیلی هم قابل افتخار نیست چون حداقل دوماه یک‌بار دعوا می‌کنیم و او کسی است که با چنگ و دندان همه‌چیز را نگه داشته. این را خیلی با افتخار و خوشحالی گفت. من ولی دلم شکست. این‌ها را شب گفت. خیلی اشک‌هایم را نگه داشتم که نیایند بیرون. برای این‌که حالم خوب شود رفتم برای مامان تعریف کردم صبح چطور راه پله‌مان را با شلنگ شستم. هفته پیش نهال جلوی در خانه جیش کرد. هفته‌ی قبل‌ترش هم همان‌جا استفراغ کرد. نمی‌دانم آن نقطه چه جادویی دارد. استفراغ‌ها را با بدبختی پاک کرده‌بودم. ولی باز دلم می‌خواست همه‌جا را آب بگیرم. اگر نظافت‌چی می‌آمد با یک سطل و دستمال، شاش و استفراغ را بین همه طبقات پخش می‌کرد. چند متر شلنگ توی خانه داشتیم. با همه فعالیت‌های فنی‌ام از جمله باز کردن شیر زیر روشویی، شلنگ توالت و سری شیر ظرفشویی نتوانستم شلنگ را جایی توی خانه فرو کنم. صبح که نهال را گذاشتم مهد نیم ساعتی وقت داشتم که به یک قرار کاری برسم. نیم ساعت می‌خواستم خودم را آرایش کنم و مثل آدم صبحانه بخورم. عوضش توی حیاط یک شلنگ ده بیست متری نظرم را جلب کرد که از قضا به شیر آب وصل بود. شلنگ را برداشتم و از توی پارکینگ و راه‌پله کشاندم به طبقه خودمان. بهتر بود یکی آن پایین می‌ایستاد که من صدا بزنم «باز کن» و او باز کند. منتها به بالا که رسیدم دیدم یک نفر کم داریم. شلنگ را با بدبختی به نرده‌ها گره زدم، یک‌جوری که وقتی آب باز می‌شود فواره نزدند بالا. متاسفانه با این‌که شلنگ اینهمه سربالایی رفته بود قانون جاذبه خوب عمل نکرد و آب زودتر از من به بالای پله‌ها رسید. از وقتی شیر را باز کردم تا پنج دقیقه بعدش فقط توی راه پله بالا و پایین می‌دویدم. شلنگ را از آن بالا انداختم توی پارکینگ و خدا خدا می‌کردم همسایه‌ها بیرون نیایند. چه توضیحی می‌توانستم بدهم؟ هشت صبح چه مرگم شده بود؟ صدای چکیدن آب از همه‌جا میآمد. مثل این‌که لوله‌ای ترکیده باشد. و من با آن تیپ نیمه‌حاضر برای جلسه کاری سعی می‌کردم شلنگ ده بیست متری را دوباره مثل اولش حلقه کنم. از شلنگ که ناامید شدم رفتم از خانه تی پارچه‌ای‌مان را آوردم. خدا را شکر که این یکی را توی اسباب‌کشی دور نینداخته بودم. نمی‌دانستم کجا را خشک کنم. جلوی در خانه همسایه یا خودمان؟ رفتم طبقه‌ی اول را خشک کنم دیدم هنوز از بالا آب می‌چکد. دویدم بالا دوباره پایین… بعد به این نتیجه رسیدم قبل از بیرون آمدن همسایه‌ها بزنم بیرون و به قرار کاری‌ام برسم.

قرار کاری‌ام خیلی بدتر از انتظار پیش رفت. مرده‌شور هرچه قرار کاری را ببرند. قرار بود زود برگردم که به آرایشگاه برسم ولی آنقدر له بودم که ترجیح دادم گوشه‌ی یک صندلی بی‌آر‌تی کز کنم. خوشبختانه جایی بودم که صندلی‌های بی‌آر‌تی هنوز پر نشده بودند. برای اولین بار دیدم چیدمان صندلی‌ها چقدر افتضاح است و تعداد صندلی‌ها… چهار؟ شش؟ مثل اتوبوس‌های هواپیما. از همان وقتی که نشستیم یکی آمد اسکاچ فروخت. بعد دو نفر آمدند برای اجرای موسیقی. خدا خدا می‌کردم «یا مولا دلم تنگ اومده» را نخوانند. این‌همه شعر این‌همه آهنگ این‌همه خواننده… آن شعر را نخواندند. به جایش یک شعر دیگر خواندند در مدح مادر؟ دلم می‌خواست مثل فیلم‌ها سرم را تکیه بدهم به شیشه و همراه با موسیقی اشک بریزم. منتها هرکار کردم گریه‌ام نگرفت. در عوض گوشهایم تیز شده بود که شعر را بفهمم. خواننده‌ها که پیاده شدند دو تا ایستگاه بعد یک نفر تکنواز سوار شد که نتوانستم ببینم چه سازی می‌زند. مثل ویولن بود. بلندگو هم داشت. این یکی هم درباره‌ی مادر خواند. همه‌ی حس غم و اشکم را خراب کردند. ایستگاه بعدی دیدم یک نوازنده‌ی دیگر توی ایستگاه نشسته ولی چون ویولن‌زن شعرش تمام نشده بود، سوار نشد. امید داشتم سومی چیزی برای بیرون آمدن اشک‌هایم داشته باشد.

خریدهایم را در زیرگذر انقلاب شروع کردم. یک دامن پشمی خریدم برای ژاکتی که تنم بود. ژاکت را از خواهرم قرض کرده‌بودم و بعد از خرید دامن نقشه کشیدم که ژاکت را پس ندهم. توی مترو زانوبند خریدم. می‌خواستم برای رویا هم بخرم ولی شک داشتم حوله‌ای شل می‌خواهد یا سفت. جفتش را خریدم ولی تا رسیدم خانه خواهرم حوله‌ای نرمش را پوشید و قرض گرفت.  باید دوباره زانوبندفروش را پیدا کنم… رسیدم آرایشگاه و هنوز غم داشتم. توی راه داشتم بهانه جور می‌کردم برای عدم اپیلاسیون. نتوانستم خودم را قانع کنم. اپیلاسیون‌کارم سرش شلوغ بود. منشی پرسید «می‌شه با یکی دیگه انجام بدین؟» الکی گفتم «فرزانه خالیه؟» اسم فرزانه را توی همان چند دقیقه بین حرفهایشان شنیده بودم. می‌خواستم الکی فکر کنند همه را می‌شناسم. فرزانه خیلی ناز بود. مدام می‌گفت عشقم عشقم. برای این‌که یخ بینمان بشکند گفتم «به نظرم موهای دست خیلی جهتاشون فرق می‌کنن. دست سخت‌تره از همه جا؟» با شنیدن این جمله  گل از گلش شکفت. گفت «خیلییی. مشتری‌ها نمی‌فهمن اینو. شما خیلی با دقتین.» بعد دوست شدیم. کلی حرف زدیم و خندیدیم. تصمیم گرفتم اپیلاسیون کارم را عوض کنم.

بعد از آرایشگاه می‌خواستم بروم دنبال نهال. آن وسط خواهر زنگ زد که پشت در مانده.گفتم من هم خانه نیستم و اگر می‌خواهد پشت درمانده به نظر نرسد برود دنبال نهال. همین که اعلام کرد به منزل رسیدند با خیال راحت راهم را به سمت پاساژ نزدیک آرایشگاه کج کردم. اولش فقط دوتا ماژیک مخصوص پارچه می‌خواستم. که تخمش را ملخ خورده‌بود. بعد رفتم توی یک مغازه‌ی روسری فروشی. فروشنده دختر جوان خوش‌اخلاقی بود. هرچه سرم می‌کردم می‌گفت «خیلی قشنگه به سرتون.» گفتم «حالا واسه همه‌ش بگو.» گفت «نه بخدااا اگر بهتون نیاد می‌گم.» چهارمی را ساکت ماند. گفتم ینی خوب نیست؟ گفت «آخه بگم اینم خوبه فکر می‌کنی من می‌خوام بهت بندازم.» زدم زیر خنده. گفت «خب پوستتون روشنه…» نگذاشتم حرفش را تمام کند. گفتم من عمرن سفیدپوست به حساب نمی‌آیم و خودم واقفم. چانه نزد. گفت «شال سرت رو از ما خریدی؟» مجبور شدم فکر کنم چون قبلن هم ازشان خرید کرده‌بودم. گفتم «نه. شما هم داشتین؟» با حس پیروزمندانه گفت «آره. سی و هشت.» جیغ کشیدم «خیلی نامردییی من گرونتر خریدم.» جفتمان زدیم زیر خنده. یک خاطره‌ از بله‌برونش تعریف کرد. می‌خواست بگوید قیافه‌ها را خوب یادش می‌ماند. گفت «می‌خوای ده روز دیگه بیای که کالکشن جدید می‌یاریم؟» گفتم «اووه ده روز دیگه…» گفت «آهان الان تو فاز خریدی.» می‌خواستم بگویم الان می‌خواهم روزم را فراموش کنم ولی نگفتم. تا همان جا هم که درک می‌کرد خوشحال بودم. برگشتم خانه با کوله‌باری از خریدهایی که دوستشان داشتم و روزی که مطمئنم فراموشم نمی‌شود.

۲ پاسخ برای ”باز کن… ببند“

  1. atefe says:

    هنوزم نوشتن تو خیلی خیلی دوست دارم
    ولی خب دیگه یه چیزی میاد زیر دندونم که اونو دوست ندارم ، نه نامردیه … یه جوری ام باهاش
    حالا یه وقتی یه ای میلی چیزی می نویسم برات می گم اونو
    کی می دونه شاید م اهلی شدم
    البته الان میگی خب نخوون بابا
    و من می گم نه می نویسی خیلی دوست دارم که بخونم
    انتخابمی ول نمی کنم برم که
    تو هم ول نکن ادامه بده درست می شه زهراجان جان

  2. زهرا says:

    سلام
    چیزی که برام جالب بود این آبکشی بود که دیگه کسی انجام نمیده اخه منم به نجس پاکی اعتقاد دارم و از این جور شستشوها زیاد داشتم.حتی مبل رو با شلنگ شستم.
    شوهر من هم مدت هاست …نه از همان اول میگفت چیز قابل افتخاری توی رابطه مان نیست و هر بار خواسته مرا بفرستد خانه بابام و چون دید من نمیرم خودش قهر میکنه.بگذریم.
    خوب مینویسی.
    ——————————————————————————-
    خیاط باشی:
    البته که من اینو درباره شوهرم ننوشتم. اعتقادمم به خداست نه نجس پاکی. در هرحال… گودلاک ویت یور پارتنر

درج یک نظر