Its time…

امروز توی آژانس نزدیک بود دیوانه شوم. نمی‌فهمیدم چرا سر از قیطریه درآوردم وقتی قرار بوده از ستارخان به ظفر برسم. سرم را که از توی گوشی بیرون آوردم دیدم توی یک بلواریم و به سمت بالا می‌رویم. از راننده پرسیدم«کجاییم الان؟» گفت «اممم اندرزگو که نیسیم. صدر بسته بود افتادیم اینجا تو قیطریه، مثل همه» گفتم «آقا من عجله دارم. از این‌جا کجا می‌خواین برین، ظفر؟» گفت «دور برگردون.» گفتم «به سمت کجا؟ ظفر؟» تو همه‌ی جمله‌هایم می‌گفتم ظفر چون فکر می‌کردم به اندازه‌ی کافی نگفتم و نشنیده. بحثمان داشت بالا می‌گرفت. آخرش گفتم «فقط خواهش می‌کنم زودتر منو برسون به شریعتی.» نفسم داشت بند می‌آمد از استرس. صد بار این مسیر را با آژانس آمده بودم، از صد راه، ولی هیچ‌کس تا حالا ابتکار صدر را نزده بود. گوگل مپ را باز کرده بودم و خودمان را دنبال می‌کردم. یادم رفته بود وقتی سوار شدم داشتم بالا می‌آوردم. همه چیز یادم رفته بود.

شب از ناهید پرسیدم چرا من این‌قدر دیر رسیدم امروز؟ چرا راننده‌ این‌همه اشتباه رفت به نظرت؟ من که این‌همه زود راه افتادم این‌همه دقیق برنامه‌ریزی کردم. گفت «خب صدر بسته بود دیگه!» گفتم از این لحاظ نه. گفت «نمی‌خواستی بری. خیلی نمی‌خواستی بری.» شاخ درآوردم. تازه یادم افتاد صبح توی آرایشگاه چقدر سختم بود تصمیم بگیرم بروم یا نه؟ فقط می‌دانستم باید بروم. وقتش شده. ولی دلم نمی‌خواست. آن وسط یک ماشین هم گیرم آمده بود که تمام تلاشش را کرد که نرسم…

یک پاسخ برای ”Its time…“

  1. مخمور says:

    سلام
    اخ امان و صد امان از وقتی که پای دلم همراهی ام نکند
    همه چیز در کائناتدست به ست هممی دهند که نشود به قول شاعر
    گاهی به صد مقدمه ناجور می شود

درج یک نظر