In the glass I saw a strange reflection*

اشک‌ریزان دارم داستان طنز می‌نویسم. بعدش هم احتمالن تمرین کلاسم را بنویسم. وسط کد نوشتن هم شاید گریه‌ام بگیرد. در وضعیت نمی‌دانم چه کار کنم حاد قرار دارم. وضعیتی که بارها و بارها در مدلهای مختلفش بوده‌ام و نمردم. تنها تجربه‌ای که هربار کسب کردم این است که نمی‌میرم. خوابهای غریب می‌بینم، از آدمهایی که دور شده اند. هرچقدر که بیرونم سعی دارد عادی و شاد زندگی کند ناخودآگاهم فعال و قوی گذشته‌ها را شخم می‌زند، موقعیت‌های مشابه یا آدمهای مشابه را پیدا می‌کند می‌آورد جلوی چشمم. روز فرصت ندهم شب به سراغم می‌آیند. دخترعمه‌ام که هیچ‌وقت نیامد خانه‌مان شب توی خواب می‌آید به خانه‌ای که بمب تویش ترکیده از شلختگی و کفشش را هنگام ورود درنمی‌آورد. می‌روم خانه‌ی پدری. مثل همیشه شلوغ است و پر از مهمان. عمه‌ام جلوی در حیاط نشسته. سلام می‌کنم و بلافاصله شکایت دخترعمه‌ام را به او می‌کنم. عجله دارم که بروم دستشویی. منتظر نمی‌مانم که دفاعیاتش را بشنوم. جلوی در توالت خودم را خیس می‌کنم. مثل بچه سه ساله منتظر می‌مانم مامانم از آنطرف‌ها رد شود و به دادم  برسد. می‌روم توی دستشویی و به صداهای بیرون گوش می‌دهم.

توی خواب آنقدر گریه کرده‌ام که صورتم باد کرده. خودم را توی آینه‌ی دستشویی نگاه می‌کنم و نمی‌شناسم. صورتم دو برابر شده. چشمهایم مثل یک خط به زور باز مانده اند. حالم بد است و همه می‌دانند. همه می‌دانند و هیچ‌کس هیچ‌کاری نمی‌کند…

*Those Were the Days, Song.

یک پاسخ برای ”In the glass I saw a strange reflection*“

  1. م says:

    قالب نو مبارک.کسی که قالب سایتشو نو میکنه حتما خودش هم پوست انداخته.منتظریم خیاط باشی طرحهای نو در اندازی.قبای نو بنویسی…مثل قبلها

درج یک نظر