جهان هر روز خالی‌تر می‌شود

آدم‌ها دربه‌در دنبال تکیه‌گاه می‌گردند. توی مهمانی‌ها دنبال یک مبل‌اند که رویش لم بدهند، توی اتوبوس دنبال یک میله، توی هیات و حسینیه دنبال یک ستون… یک جایی که شل کنند. اما همه‌ی میله‌ها بالاخره یک روزی می‌افتند به قیژقیژ، صندلی ها پر می‌شوند، آدم‌ها پیر می‌شوند، گم می‌شوند… امان از وقتی که آدم‌ها را از دست می‌دهی. تکیه‌گاه‌ها را. امان از آن روزی که می‌فهمی دیگر نمی‌شود روی یک نفر حساب کرد. روزهایی که جهان خالی می‌شود.

من خیلی تکیه‌گاه از دست داده‌ام. اولین‌بار یکی دوسال طول کشید تا فهمیدم. تا پذیرفتم. دفعه‌های بعد کمتر طول کشید. شش ماه، دوماه، چند هفته… از یک جایی هم یاد گرفتم روی هر طاقچه‌ای ننشینم. هرکس به رویم خندید کنارش شل نکنم. که بعدش درد نکشم. لامصب دردش خیلی ماندگار است. با این‌حال هیچ وقت به این نتیجه نرسیدم که نباید لم داد. مگر می‌شود بروی خانه‌ی مادرت و شل نکنی؟ آدمیزاد باید یک جاهایی از پا بنشیند. این است که هنوز با ترس و لرز دنبال ستون‌های جدیدم. دهن خودم و بقیه را سرویس می‌کنم تا اعتماد کنم. صدبار پایه‌های صندلی‌ام را چک می‌کنم. گوش‌هایم تیز است که صدای قیژقیژ رابطه‌ها را بشنوم، که  زودتر بفهمم آدمها کی جاخالی می‌دهند و تکیه‌م را بردارم. که کمتر درد نصیبم بشود…

دیروز صبح یک بار دیگر جهان خالی شد. وقتی با روحی خداحافظی کردم. وقتی داروهایم را گرفتم. وقتی پیاده راه افتادم سمت آرایشگاهی که ناهید را برای عروسی خوشگل می‌کردند. همه آدم‌ها صامت و ثابت شده‌بودند. چالش مانکن طور. روحی جلوی رویم لغزیده بود. دفعه‌ی قبل هم. ولی خودم را زده بودم به خنگی. این‌بار لحظه‌ی خداحافظی دوزاری‌ام افتاد. چقدر سخت بود که تکیه‌ام را از رویش بردارم. بعد از یکسال و اندی. چقدر دردناک. قرار بود شادترین روز زندگی ناهید کنارش باشم و درست همان روز جهان خالی شده‌بود. تمام مدتی که مدل ناخن ناهید را انتخاب می‌کردم و سعی می‌کردم هیجانزده باشم، داشتم به خودم فحش می‌دادم که چرا به عقلم نرسید امروز روحی را نبینم؟ و امروز نفهمم که آخر خطیم. می‌خواستم به ناهید بگویم من امروز نمی‌توانم کنارت باشم. ولی هربار نگاهش کردم توی چشم‌هایش عروسی بود. قرار بود از لحظه لحظه‌ی خوشحالی‌اش عکس بگیرم. جان می‌کندم که انرژی‌های منفی‌ام توی هوایش پخش نشود. آن وسط باید تکلیفم را با صندلی‌ام روشن می‌کردم. وقتش شده بود از جایم بلند شوم. قبل از این‌که زمین بخورم…

دیروز روز خوشی بود. با این‌که تا آخر شب هنوز آدمها تکان نمی‌خوردند. ترافیک را حس نکردم. شلوغی شب یلدا را. ناهید خوشحال بود. همه چیز درست و به موقع اتفاق افتاده بود. یک مراسم خط به خط طراحی شده‌‌ و شاد. من بخشی از این ماجرای شاد بودم و همین دردم را کمتر می‌کرد. وقتی رسیدم خانه حس کردم می‌توانم بنویسم. می‌توانستم تکه‌هایی از روز را ثبت کنم. بعد از مدتها نوشتنم گرفته‌بود. صبح شروع کردم به نوشتن. از صبح تا الان که ساعت یک نیمه‌شب است توی سرم می‌نوشتم. خوبی‌اش این است که دیگر از گزارش دادن چیزهایی که توی سرم می‌گذرد نمی‌ترسم. از تحلیل‌های اشتباه. از مثل بقیه بودن. از این‌که کسی ‌پازلم را حل کند. این‌جا توی نوشته‌ها می‌توانم هرچقدر دوست دارم سخت باشم. خیالم راحت است که کسی بابت جمله‌های سرد و مبهم مجازاتم نمی‌کند…

بدی‌اش این است که درد دارد، و جهان هر روز خالی‌تر می‌شود.

۲ پاسخ برای ”جهان هر روز خالی‌تر می‌شود“

  1. الهام says:

    بنویس که مشتاق خوندنت هستم.

  2. atefe says:

    مهم خودتی
    بزرگ می شیم ولی خیلی دیر و دردناک
    مهم بزرگ شدنه س

درج یک نظر