.

اشرف سادات را بعد از مدتها دیدم. دست دادیم. داشت یک حرفهایی می‌زد با مضمون این‌که خوشحال است آمده‌ام. صدا به صدا نمی‌رسید. گفتم می‌شه روبوسی کنیم؟ دلم تنگ شده. الان با خودم می‌گویم، کاش دست‌هایم را محکم‌تر دورش حلقه می‌کردم، بیشتر کنارش می‌نشستم، کاش حرف‌هایش را شنیده‌بودم… کو تا دیدار بعدی؟

مامان می‌گوید رفتارت توی مهمانی‌ها عوض شده. چشم‌هایت با دیدن آدم‌ها برق می‌زند. خوشحال می‌شوی از دیدن همه‌ی آن‌هایی که ازشان فرار می‌کردی. راست می‌گوید. حرص می‌زنم برای دیدن آشناها. دلم تنگ می‌شود. دلم خیلی زود به زود تنگ می‌شود. منتظرم دعوتم کنند. وقتی می‌پرسند تا کی هستی قند توی دلم آب می‌شود. سعی می‌کنم تاریخ دقیق رفت و برگشتم را برایشان بگویم. تند تند همه‌ی بدیها و بی‌مهری‌هایی را که در حقم کرده‌اند فراموش می‌کنم. وقت نیست که کینه‌ها را به رویشان بیاورم. بعضی‌هایشان را تا سال بعد نمی‌بینم. بچه‌هایشان بزرگ می‌شوند و دیگر من را نمی‌شناسند. دخترم هم خاله‌ها و عمه‌های من را فقط چهره‌های آشنایی می‌داند که سالی یک یا دوبار به‌شان برمی‌خورد. همین‌که با هم خو می‌گیرند مهمانی تمام شده… کو تا دیدار بعدی؟

ده دوازده نفر دور میز نشسته بودیم. همه چهره‌ها غمگین. هرکس به جایی خیره. هیچ دونفری با شور و پیوسته حرف نمی‌زدند. کلمه‌ها توی هوا پرتاب می‌شد تا بلکه یکی دنباله‌اش را بگیرد و سر حرف باز شود. هر موضوعی هرچقدر هم جالب عمرش دو سه جمله بیشتر نبود. لبخندها کمرنگ و مصنوعی. بعضی‌ها سرو وضعشان خوب بود. توانسته بودند غم درون را مهار کنند. اکثرن اما آشفته و ژولیده نشسته بودند منتظر غذا. هرچند وقت یک بار هم یکی از سر میز بلند می‌شد می‌رفت دوری می‌زد. چندبار جاهایمان را عوض کردیم. انگار بحث مهمی آن‌طرف میز در جریان است و باید خودمان را به آن برسانیم. همین‌که می‌رسیدیم آن سر میز سکوت برقرار می‌شد. همه داشتیم از غم خفه می‌شدیم. از فکر کردن به غم کسی که روبه‌رویمان نشسته. هیچ‌کس سوال عمیقی نمی‌پرسید. همه از آن‌چه ممکن بود به زبان فرد مقابل بیاید وحشت داشتند. با هر سوال پررنگی ممکن بود فاضلاب غم بالا بزند. ترجیح می‌دادیم غذا را بیاورند تا درباره‌ی همان حرف بزنیم.

زن روبه‌روی من ممکن است در دیدار بعدی سرطان نداشته باشد.بغل‌دستی‌ام بالاخره بچه‌دار می‌شود. پسر آن یکی از غربت برمی‌گردد… شاید در دیدار بعدی، در فاصله‌ی بین کمرنگ‌تر شدن غمهای قدیم و سر زدن غمهای جدید، حرفی برای زدن پیدا کنیم. حرفی که داغ دل کسی را تازه نکند. منتها… کو تا دیدار بعدی؟

 

یک پاسخ برای ”.“

  1. میم says:

    حیف نیست تو ننویسی دختر؟ اینقدر متن زنده است که انگار همه ی اینها را با تو بوده ام!

درج یک نظر