واحد ۲۱

می‌دونید؟ کامنتایی که روی پستهای صدسال پیش می‌ذارید خیلی بهم حال می‌ده. شماهایی که منتظرید عنی چون من چهارخط چس‌ناله‌ی روزمره بنویسه و حس و حال خودتون رو توش پیدا کنید. الان دارم برای شما می‌نویسم در حالی‌که اومده‌بودم فقط یه سر بزنم.

خونه‌مون رو عوض کردیم. برای بار چندم در این چند سال. به مهد نزدیک‌تر شدیم. به سوپری هم. خونه‌ش مارمولک داره. موم می‌گه باید خوشحال باشیم چون مارمولک یا به قول لیلی مارکولک همه جونورای دیگه رو می‌خوره. نمی‌دونم این حرف چقدر علمی‌ئه ولی دل خوش‌کنک خوبی بوده تا الان. البته به نظر می‌رسه رژیم غذایی مارکولک‌مون فقط شامل مورچه‌هاست و عنکبوت ها با خیال راحت در هر کنجی، دقیقن در هر کنجی که گیرشون اومده تار زدن. از محاسن دیگه‌ی خونه ارتفاعشه. من تا حالا طبقه‌ی ششم زندگی نکردم و خیلی از این بابت هیجان‌زده‌ام. ویوی خوبی دارم. هواپیماها رو که فرود می‌آن می‌بینم، اگر هوا صاف باشه اون ته‌ تها دریا هم پیداست. الان فصلی‌ئه که همه در بالکناشون رو باز می‌ذارن پس من به یکی دومتری از خونه زندگی مردم هم اشراف دارم و اگر وقت آزاد پیدا کنم فعالیت‌هاشون رو زیر نظر می‌گیرم. مخصوصن اونایی که بالکنشون گلدون داره. کار زشتی که نیست؟ چون اصن حالشو ندارم کار زشتی باشه.

دیروز نزدیک بود یادم بره برم دنبال بچه‌م. ساعت ده دقیقه به سه مامان زنگ زد. گوشی رو برداشتم که دعوا کنم چرا هی زنگ می‌زنه؟ مگه نمی‌دونه من دارم کارتن باز می‌کنم و حمالی می‌کنم… خیلی تعجب کرد که لیلی هنوز مهده چون ساعت مهدش تا سه بیشتر نیست. تا مهد دویدم و وقتی دیدم‌ش عین خیالش نبود که دیره یا زود. تا حالا صدبار این کابوس رو دیدم  که ساعت چهاره و من یادم رفته بچه رو از مهد بیارم. امروز گفته براش ماکارونی بپزم. من مرغ ترش پختم. دیشب آش پختم و برای همسایه‌های جدیدمون بردم. از هفت تا واحدی که رفتم فقط یه نفر یه کاسه برداشت. گفتم اگر تعدادتون زیاده بیشتر بردارید؟ گفت نه کافیه. خیلی غم‌انگیز بود.موم گفت خواب بودن لابد. شایدم. اینجا همه هرفرصتی دست بده می‌خوابن. آشم چهار حاضر بود و تا شش و نیم صبر کردم جزیره بیدار شه. کلی هیجان‌زده بودم بابت کار سنتی‌ای که می‌خوام بکنم. منتها جواب نداد. همون یه نفرم اون‌قدر محکم در رو گرفته بود که من فقط یه دست و یه چشم‌ش رو می‌دیدم و نتوسم با اون یک چشم و یه دست هیچ معاشرتی بکنم. غیر از این‌که بگم ما واحد بیست و یکی‌م. اونم احتمالن برای پس دادن کاسه پرسید.

فعلن تا همین‌جا، برم دنبال بچه‌م.

۷ پاسخ برای ”واحد ۲۱“

  1. سنجاقک says:

    خیاط جان مگه اسمت دخترت نهال نیست؟!

  2. نفیسه says:

    دیگه این برنامه ها جواب نمیده
    مردم پیله بستن دور خودشون
    آش از پیله رد نمیشه

  3. مارال says:

    سلام، تا حالا اینجا کامنت نگذاشته بودم، اما خیلی، خیلی زیاد خوشحال شدم که دوباره نوشتید، تمام مدت منتظر بودم که پست جدید داشته باشید. درباره بیشتر پست های قبلی هم حرفهایی داشتم که بهتون بگم اما خوب.. مثلا داستان بستی که با اجازه شما که صاحب اثر هستید من هم قدری تغییر و گسترشش دادم و برای دخترم گفتم. راستی بستنی آبی(بستنی میوه ای بلوبری) هم هست البته من نوع بسته بندی شده آن ندیده ام.خلاصه دوست دورادور شما هستم و همیشه براتون دعا می کنم. موفق باشید.

  4. rubera says:

    اسمش نهال نبود؟

  5. ساره says:

    منم قاطی کردم. اسمش نهال بود که. البته ابن وبلاگ رو قبلنا چند نفر می نوشتن. اما الان که انگار یه نفر ادامه میده.

درج یک نظر