الهه‌اینا

یه هفته‌ای هست که مرتب می‌ره مهد. روزی سه چهار ساعت. بعضی وقتها هم بیشتر. خوشحاله. صبحها توی راه با هم شعر می‌خونیم پرنده‌ها رو پر می‌دیم. صد و بیست بار برمی‌گردیم خونه تا کلاه و عینک و عروسک جامونده‌ش رو برداره. تو راه برگشت بستنی می‌خریم. هربار می‌گه «مامان بستنی آبی بخر» هربار می‌گم بستنی آبی نداره، سبز بخوریم؟ می‌گه باشه ترش باشه. می‌شینیم رو یه صندلی کنار خیابون بستنی‌مون رو با خیال راحت می‌خوریم. بستنی آب می‌شه از آستینش می‌ره بالا، من کمکش می‌کنم آب‌شده‌ها رو براش لیس می‌زنم. برام مهم نیست لباسش کثیف شه. با سلام و صلوات یه دستمال از ته کیفم پیدا می‌کنم که فقط صورت و دستش رو پاک کنم. به‌ش یاد می‌دم چجوری از خیابون رد بشیم. دست نوچش رو می‌گیرم و می‌رسونم‌ش به پیاده‌رو. برام از ماجراهای مهد تعریف می‌کنه. می‌گه «باراد دل الهه رو زده و لباس سامیارو کنده.» می‌گم به باراد بگو این کار رو نکن. می‌گه باشه. فرداش باز همین داستان رو می‌گه من باز همین توصیه رو می‌کنم. می‌گه یادم رفت امروز بگم. فردا می‌گم… یه روز می‌گه مامان الهه نیومده بود. قلبم انگار بخواد از جا کنده شه. چقدر بزرگ شده. رفته از معلمش پرسیده الهه نیومده؟ معلم‌ش گفته نه. ینی با الهه دوست شده؟ همچنان به همه معلم‌ها می‌گه عمه. نهایتن خانوم معلم. دیروز زنگ زدم مهد گفتم چیکار می‌کنه؟ خسته نشده؟ گفتن نه، خوابه. ساعت دو رفتم دنبالش تازه بیدار شده بود. پرسید چرا نیومدی؟ گفتم اینجام که! اومدم. گفت نه، نیومدی من گریه کردم. نمی‌دونم راست می‌گه یا نه. دلم ریش می‌شه این‌جوری حرف می‌زنه. داشت با غصه اینا رو می‌گفت. یه‌هو یکی پرید جلوش گفت سلام. دوتایی زدن زیر خنده. گفتم این کیه؟ الهه‌‌ست؟ گفت نه فاطمه‌ست. چشم از هم برنمی‌داشتن تا وقتی بریم بیرون. اومدیم بیرون صدتا سوال پرسیدم ازش. دلم می‌خواست بدونم دیگه با کیا دوسته. چه بازی می‌کنن. دلم می‌خواست از معاشرت و دوستی‌هاش فیلم بگیرم. از اون لحظه‌‌ای که فاطمه پرید جلومون دوتایی‌شون زدن زیر خنده… از راه افتادنش این‌قدر ذوق نکردم که از دوست پیدا کردنش.

۲ پاسخ برای ”الهه‌اینا“

  1. Kimia says:

    عزیزم، ماشا…

  2. عاطفه says:

    از راه افتادنش انقدر دوق نکردم که از دوست پیدا کردنش
    عالی بود زهرا این جمله

درج یک نظر