من بطری‌ام

از صبح چیزی نخوردم. مامان حواسش هست. میوه پوست می‌کند، خرما و گردو قلقلی می‌کند می‌گذارد توی نعلبکی کنار دستم. برای نهال لیموشیرین قاچ می‌کند. نهال نمی‌خورد. به من اصرار می‌کند که «خودت بخور، تلخ نشه.» ترس از تلخ شدن لیموشیرین باعث می‌شود ته مانده‌ی لیموهای نهال را به نیش بکشم. چه ترسها و دغدغه‌های مسخره‌ای… نهال مشغول بازی خودش است. با مامان می‌رود توی اتاق نقاشی می‌کشد، حرف می‌زند، بازی می‌کند… موم اسمس داد و خلاصه‌ای از ماجراهای صبحش را گفت. پرسیدم کی برمی‌گردیم؟ فقط دلم می‌خواهد برگردم. گفت معلوم نیست. پیشنهاد داد شام برویم خانه‌ی آنها. گفتم «منو از جام تکون نده. خودت برو». چرا آشفته‌ام؟ تقصیر ماجراهای دیروز است؟ نه. شاید دیروز نباید روحی را می‌دیدم. دست گذاشت روی جایی که نباید. صدبار گفتم «بی‌خیال، بیا درباره‌ی یه چیز دیگه حرف بزنیم…» دست گذاشت و آنقدر فشار داد که بی حس شدم. تعریفی از وضعیتم ندارم. الان نوشتم می‌خواهم برگردم خانه ولی مطمئن نیستم. برگردم چه کار کنم؟ همه چیز روی هواست. دیشب فکر می‌کردم باشگاه حالم را خوب می‌کند. ولی با خود دیشبم هم موافق نیستم. هیچ بعید نیست وسط یکی از تمرین‌ها، بدن و ذهنم بی‌حس شود و مثل یک بطری پلاستیکی حرارت دیده جمع شوم توی خودم…

۲ پاسخ برای ”من بطری‌ام“

  1. مریم says:

    من تازگی ها میخونمت. خیلی رمز آلود ننویس بزار ما هم سر در بیاریم چی به چیه؟!!

  2. mesbah says:

    سلام.میدونم که اول از هر چیز واسه خودت مینویسی.ولی بعد از چند سال که ما رو معتاد نوشته هات کردی روا نیست این قدر انتظار.باور کن تو این زندگی روزمره و درد روزمرگی خوندن نوشتهات نه احتمالا قطعا جز مهیج ترین اتفاقات راوزانه من هست.امیدوارم بهانه نوشتن پیدا کنی.هر چند مطمءنم اسفند ماه بهانه ها هست.

درج یک نظر