هری داره میاد

بوی کیک توی خانه پیچیده. کیکی که شیرینی‌اش فقط شیره‌ی خرماست. هنوز مزه‌اش را نچشیدم و عین چی نگرانم که خوب نشده باشد. چون علاوه بر شیره‌ی خرما برای اولین بار نسکافه هم توی کیکم ریختم. در حالی‌که عاقلانه بود هرکدام را قبلن جدا امتحان می‌کردم. ولی دست خودم نیست. شیرجه زدن در استخرهایی با عمق نامشخص از ویژگی های بارز من است. خیلی وقت‌ها نه تنها عمق استخرها را نمی‌دانم که حتا  مطمئن نیستم آبی آن تو باشد. با این حال چشم‌هایم را می‌بندم و می‌پرم. بعضی وقت‌ها هم می‌پرم برای پی بردن به وجود استخر. این آخری نیاز به روان‌کاوی جدی دارد.

یک جای خوبی توی خانه برای خودم دست و پا کردم. یکی از کاناپه ها را گذاشتم کنار دیوار موازی تلویزیون. دو صندلی اوپن بیکار هم از آشپزخانه‌ی شرکت آوردم خانه و الان روی همان نشستم و می‌نویسم. چون راحت نیست بین هر پارگراف می‌روم چرخی می‌زنم و برمی‌گردم. الان بین همین دو پارگراف نهال را شستم، کیک را برش زدم و مزه‌اش را چشیدم که بدک نبود و هزار تا کار خرد و ریز دیگر. نهال مشغول خمیر بازی است و هر پنج دقیقه احضارم می‌کند برای دیدن نانی که پخته و مدام می‌پرسد:« مامان؟ می‌خوای با هم خمیر بازی کنیم؟» من می‌روم پای بساطش یک کار جدید مثل سوراخ سوراخ کردن نان با مداد، یا رشته رشته کردن خمیر یادش می‌دهم و برمی‌گردم. با این‌که در لحظه خیلی هیجان از خودش نشان می‌دهد و به نظر می‌رسد تا ساعت‌ها سرگرم ابتکار من باشد ولی پنج دقیقه بعد باز صدا می‌زند مامان بیا… خمیر را می‌گذارم بین شکل‌هایی که توی بسته‌اش بوده و یک اسب درست می‌شود. می‌گوید «مامان تو خیلی مهربونی.» نمی‌دانم از کجا این ابراز عشق و احساسات را یاد گرفته. این جمله‌های تشویقی و تعریفی که گه‌گاه به من و محسن می‌گوید:« بابا! تو بهترین بابای دنیایی»،  «مامان نارنگی‌ش خیلی سیرین و خوسمه‌ست. دستت درد نکنه.»

هری فرزند مریم تا یک هفته‌ی دیگر به دنیا می‌آید. هیجان زده‌ام. من و هانیه قانعش کردیم اپیدورال نکند و ببیند درد زایمان چه شکلی است. البته خودش هم خیلی مایل نبود. به هرحال قرار است درد که شروع شد زنگ بزند و به جفتمان فحش بدهد بابت راهنمایی‌هایمان. مریم می‌گوید خوشحال باش که دختر داری و خیالم را راحت می‌کند که در بدترین شرایط( این را خودم اضافه می‌کنم) عین گیلمور گرلز می‌شویم. من هم فکر می‌کنم تا یک نمونه از رابطه‌ی صمیمی مادر و پسری توی فیلم‌ها برایش مثال بزنم ولی متاسفانه حافظه‌ام یاری نمی‌کند. امروز بالاخره اسم انتخابی برای پسرش را گفت. نمی‌دانم قبلن این‌جا نوشتم یا نه. وقتی اسم دلخواهم برای نهال را به مریم گفتم عکس‌العمل خیلی خاصی نشان نداد. بعدها گفت که اسم منتخب او هم برای دخترش همان بوده و من خیلی بابت این‌که هر دو یک اسم را دوست داشتیم احساساتی شدم. الان هم برای این‌که اسم پسر انتخابی‌مان یکی است خوشحالم.

شب شده. دل درد دارم. حرف نمی‌زنی. حرف نمی‌زند. خسته شدم. هی به خودم می‌گویم مهم نیست. نباید مهم باشد. هر ساعتی که می‌گذرد فکر می‌کنم دیگر محال است برگردم، برگردد، برگردیم. هر لحظه با خودم می‌گویم تمام شد. ایت دازنت ورک… ولی ته دلم هنوز منتظرم.

یک پاسخ برای ”هری داره میاد“

  1. کیمیا says:

    به به به 🙂

درج یک نظر