زهی فر، زهی نور، زهی شر، زهی شور

ساعت سه و نیم بود که رسیدم شرکت. سمیه گفت«عه اومدی؟ امروز می‌خواستم بیام دنبالت…» گفتم «خفه شو بابا، یه هفته‌ست اومدی، هرچی می‌گم بیام عیادت می‌گی نه، خودم میام…» گفت «خدایی امروز قرار بود زنگ بزنم، …» نذاشتم ادامه بده. شاکی بودم حسابی. گفت «میرم لباس عوض می‌کنم میام دنبالت.» محل نذاشتم. گفت «میخوای الان با هم بریم بیرون؟» شونه‌هامو انداختم بالا گفتم کفشم خوب نیست. گفت «خب می‌ریم دم خونه کفشت رو عوض می‌کنی…» به موم گفتم کی می‌ری خونه؟ گفت همین الان. یک ساعت بعد هنوز شرکت بودیم. سمیه رفت خونه لباس عوض کنه بیاد دنبالم.

با موم از شرکت رفتیم بیرون. پرسید می‌خوای بریم دریا؟ دریا؟ بله که می‌خواستم. من همیشه دلم دریا می‌‌خواد. نهال رو صندلی‌ش نشسته بود و مدام تکرار می‌کرد بریم کربلا. چرا نمی‌ریم کربلا؟ همین الان بریم کربلا. نمی‌دونم کربلا رو با کدوم مکان تفریحی اشتباه گرفته بود. مستور و مست رو گذاشتیم نشستیم روبروی دریا. دلم می‌خواست پیاده شم ولی دیگه  خیلی رمانتیک و حال به هم زن می‌شد. تازه ممکن بود گریه‌م بگیره. به موم گفتم قدر این‌جا رو نمی‌دونی. قدر شهری که ته همه خیابوناش به دریا می‌رسه. با این آبی قشنگش. گفت این خاصیت همه‌ی جزیره‌های دنیاست…

رسیدم خونه سمیه دم در بود. نهال تو ماشین خوابش برده بود. سمیه گفت بیدارش کن دلم براش تنگ شده. گفتم بداخلاق می‌شه بذار بمونه خونه. هیچ‌جا نمی‌خواستیم بریم. دور خیابونا می‌چرخیدیم. اون از چند هفته‌ای که تهران بود تعریف می‌کرد من هم از تهران خودم. رفتیم کافه هنرمند. پشت میز دونفره نشستیم و همین‌طوری حرف زدیم. من همین‌جوری آماده به گریه. از رفتن حرف می‌زدیم، از موندن، از تنهایی که کون همه‌ی آدم‌های این‌جا رو پاره کرده، از این‌که هیشکی استیبل نیست، همه منتظرن برن، مغازه‌ها ماه به ماه عوض می‌شن، آرایشگرا برمی‌گردن شهرشون، کلاس‌ها تشکیل نمی‌شن چون معلم‌ها و مربی‌ها رفتن مرخصی‌های چند ماهه… همه‌چی موقت، همه آویزون. گفت چیشو دوست داری؟ گفتم دریا رو. گفت خب وقتی پیر شدی بیا. شصت سالگی، هفتاد سالگی…

رفتیم خون نهال رو برداشتیم، ماشین‌ها رو عوض کردیم. سی دی آهنگی که براش زده بودم رو گذاشتم و اونایی که حفظ بودیم رو با صدای بلند اجرا کردیم. اشک‌ها رفته بودن عقب‌تر. حالم بهتر بود. پارک شهر پیاده شدیم که نهال یه کم بازی کنه. گفتم ضبط رو روشن بذار ماشین رو خاموش کن. همین‌طوری یه دفه خاموش کن. گفت چرا؟ چه فرقی داره؟ گفتم برای این‌که وقتی سوار می‌شی یادت نیست ضبط روشنه، استارت که می‌زنی آهنگ با صدای بلند می‌کوبه تو صورتت… یه کم نگاهم کرد. گفتم خیلی حال می‌ده، راست می‌گم. آهنگ چی بود؟ آی یارم بیای نامجو. خیلی خاطره داشت برام. حالم خوب بود روزایی که گوشش می‌دادم. عجیبه که همه‌شم حفظم. چون هنوز نتونستم یه لالایی برای نهال حفظ کنم. تو پارک هی به نهال می‌گفتیم برو بازی کن، سرسره، تاب… نهال می‌گفت نه بریم قدم بزنیم. نیم ساعتی قدم زدیم ولی نهال باز دستم رو می‌کشید که بریم قدم بزنیم. یه جا نگه‌ش داشتم. گفتم «مامان جون! قدم زدن اینه. الان ما داریم قدم می‌زنیم. قدم زدن همون راه رفتنه.» چند ثانیه‌ای نگاهم کرد و گفت «خب! پس بریم خونه» و رفتیم خونه.

۲ پاسخ برای ”زهی فر، زهی نور، زهی شر، زهی شور“

  1. atefe says:

    آی یارم بیا دلدارم بیا دل میل تو داره
    دیگه بقیه شو یادم نیست
    مرسی که یاداوری کردی

  2. مهشید says:

    وای منم تو این دو سه هفته دخترم به دنیا میاد . میخوام خودم بش بگم قدم زدن چیه . چه خوبه سفید سفید مخشون . ای جونم.

درج یک نظر