طوفان

خیلی طولانی شد ننوشتنم. یک هفته هست که برگشتم. تقویمم را تهران جا گذاشتم و تاریخ همه چیز را گم کرده‌ام. از فردای روزی که رسیدم کارگر داشتم. خانمی به اسم آمنه آمد کمکم تا کارتن‌ها را باز کنیم. هر شب با خودم فکر می‌کردم باقی‌اش را خودم خرد خرد انجام می‌دهم ولی فردا می‌دیدم توان هیچ کاری را ندارم. آمنه خیلی کار بلد نبود ولی یک خوبی داشت که درباره‌ی فرمان‌های من اظهار نظر نمی‌کرد. وقتی می‌گفتم این کارتن‌ها را باید نگه داریم و توی سوراخ سمبه‌های خانه جا بدهیم منبر نمی‌رفت که «بریز دور بره.» با نهال هم مهربان بود. ولی نمی‌شد آشپزخانه را بسپری دستش و بگویی برق بنداز، باید تمام مراحل برق انداختن را شرح می‌دادم. غاقل می‌شدم می‌دیدم ده دقیقه است منتظر من ایستاده چون می‌خواهد زیر جا ادویه‌ای را دستمال بکشد و سوالش این است که در آن چند ثانیه جا ادویه را کجای آشپزخانه بگذارد؟ برای همین کارتن‌ها که خالی شد گفتم نیاید. عکس خانه‌ام را گرفتم و برای مریم و هانیه و ناهید فرستادم. همه خوششان آمد. یک عکس هم از توالتمان گرفتم برای هانیه که معمار است فرستادم و در مورد مشکلات سقف کاذب در توالت‌ها و حمام‌ها سخنرانی کردم. مشکل دیگر خانه شیب غلط توالت و حمام است. آب همه جا می‌رود غیر از چاه. دیگر توضیح نمی‌دهم که موقع شستن نهال چه برنامه‌ها دارم و چه‌‌چیزهایی را تعقیب می‌کنم…

امروز ناهار رفتیم بیرون. بعد از یک هفته وارد شهر شدم و دیدم چقدرررر درخت شکسته به خاطر طوفان. تمام شهر پر بود از چاله‌های آب که موج داشتند. تا آن لحظه که دریا را ببینم دلم برای این‌جا تنگ نشده بود. به همه می‌گفتم دلم نمی‌خواست برگردم. می‌خواستم تهران بمانم. ولی دریا را که دیدم هوش از سرم رفت. سر ناهار از دیدن رویا سورپرایز  شدم. گفت خبر نداشتم برگشتی. پرسید چاق شدی؟ گفتم یکی دو کیلو. خودش هم چهار کیلو چاق شده بود و به نظرم صورتش از حالت زارو نزار دفعه‌ی قبل بهتر بود.

همین فعلن. اینترنت قطع شده و من از آفلاین نوشتن خوشم نمی‌آید. بقیه‌ی ماجراها را روزها یا هفته‌های دیگر تعریف می‌کنم.

۲ پاسخ برای ”طوفان“

  1. کیمیا says:

    خوش اومدی مامان نهال

  2. سلام اگه قسمت بشه میخوام از این به بعد وبلاگتون رو بخونم

درج یک نظر