دیر یا زود

نمی‌فهمم دلیل ننوشتنم چیست. هزار تا اتفاق افتاده. کلی ماجرای نوشتنی و تعریف کردنی دارم. سرم خلوت‌تر از قبل است و ساعت‌های بیشتری از شبانه روز را آزادم. آن‌وقت به جای نوشتن سرما خوردم. شبها یازده نشده می‌خوابم و صبح هشت نشده برنامه‌ی روزانه‌ام را می‌ریزم. شبها توی خواب مدام در حال اسباب‌کشی‌ام. ناهید یک ماتروشکا برایم سوغاتی آورده و نهایت آرزویم چیدن آن روی اوپن آشپزخانه‌ام است. امروز کار تمیزکاری خانه تمام شد. پرده‌ها را هم دادم خشکشویی. سفید و لخت. یاد آن عکس پرده‌ای افتادم که از اینترنت پیدا کرده بودم و موقع خرید پرده به تک‌تک مغازه‌‌دارهای زرتشت نشانش می‌دادم. یاد سطل آشغال خریدنم در طی ماه‌ها، و این‌که آخرش هم هیچ سطل آشغالی را برای آشپزخانه‌ پسند نکردم. یاد خرید تک‌تک وسایل خانه افتادم و یادم نیامد از کی این ریزریز ذوق‌ها را در خودم کشتم. از کی دیگر بابت بزرگ بودن سایز مبل‌ها و ست نشدن رنگشان گوله گوله اشک نریختم.

حالم اصلن خوب نیست.امروز توی مطب دندانپزشکی بیشتر از بیست صفحه کتاب خواندم. دلم می‌خواست با دکتر دعوا کنم که معطلم کرده ولی می‌دانستم تا چند لحظه‌ی دیگر صدایم می‌کند. دلم می‌خواست داد بزنم بگویم «اصلن روکش نخواستم.» و بیایم بیرون ولی مطمئن بودم هیچ‌کاری نمی‌کنم. همین است که آزارم می‌دهد. همین هیچ‌کاری نکردن و میل به سازگاری در همه‌جا و با همه‌کس. توی همان بیست صفحه کتاب آلبادسس جمله‌ای خواندم که با من بود.  مارتا به خواهرش می‌گفت تو مغرورتر از آنی که قدیس بشوی. با خودم گفتم پس چی؟ قدیسم که نمی‌شم…

۴ پاسخ برای ”دیر یا زود“

  1. روهیا says:

    ماتروشکا چیه؟ قرتی شدی چقدر. البته، بودی‌ها. از اول تخمه هم می‌خواستی بخوری تخمه سوسولی می‌خوردی.

  2. کیمیا says:

    تک تک جمله هات حال این روزهای منه مامان نهال 🙂

  3. فقط می دونم که آدما نباید چیزای کوچیک کوچیکی که دوست دارن و حالشون رو عوض می کنه رو فراموش کنن.

  4. مهشید says:

    بابا تو دندنپزشکی که هممون بی زبونیم . میشینیم با حرص و استرس صدا درل گوش میدیم .

درج یک نظر