برنمی‌گردد

دیروز رفتم پیلاتس سالن بولینگ. قصدم این بود که یک ماهه ثبت نام کنم. خانم منشی گفت «دوست داری اول یه جلسه بری بعد ثبت نام کنی؟» شاید اگر این حق انتخاب را به من نمی‌داد بیشتر از کلاس لذت می‌بردم و دائم ذهنم درگیر «اینجا بیام یا برم جای دیگه» نبود. کلاس‌های کلاب را پارسال رفته بودم. جا کم بود. بدنسازی و پیلاتس و اسپینینگ همه در آغوش هم ورزش می‌کردند. همه‌ی تمرکزم روی هیکل و تیپ ورزشکاران دیگر بود.

این‌جا فضای کلاس پیلاتس جدا از دستگاه‌ها بود. کلاس تقریبن نیمه خصوصی برگزار شد. مربی بالای سرمان راه می‌رفت و ایرادها را می‌گفت. تنها مشکلش این بود که هیجان نداشت. بشمار، نگه‌دار، نگه‌دار، نفس… از این چیزها نداشت. مربی بیشتر از من توی فکر بود. می‌گفت بیست تا بزنید و ما ده تا نشده تمام می‌کردیم. نصف وقت داشتم از پنجره دریا را تماشا می‌کردم. من وقتی دریا را می‌بینم مسخ می‌شوم. هم‌کلاسی‌هایم هم جالب نبودند. هرچه سعی کردم خودم را به خاطر نفس ورزش توی این کلاس و باشگاه نگه دارم نتوانستم. حاشیه‌ها برایم مهم‌تر بود. احتیاج به شادی داشتم نه ورزش. ساناز و سمیه آمدند دنبالم و وقتی سرودهای ورزشکاران و قهرمانانشان تمام شد اعلام کردم که من این‌جا نمی‌رم پیلانس. مجبورشان کردم برویم کلاب را هم ببینیم. احساس می‌کردم مربی قبلی‌ام را خیلی بیشتر دوست دارم. سه نفری رفتیم تحقیقات. خوشبختانه تایم کلاس پیلاتس هم بود. جمعیتی نزدیک به بیست نفر جلوی یک آینه ایستاده بودند و غیر از سه نفر اول بقیه ساز خودشان را می‌زدند. نجوا قسمتهای زیادی از بدنش را خالکوبی کرده بود و آن موهای بلند مشکی‌اش را هم هایلایت. راستش توی ذوقم خورد. سمیه و ساناز گفتند فکر کن ما سه نفر هم به این جمعیت اضافه بشیم چی میشه؟ این را به منشی هم گفتند و او با صدای بلند خندید. ته بقیه‌ی کلاس‌ها را هم درآوردیم. روی تابلو زده بودند کلاس جدید «پهلو و شکم» دوشنبه‌ها با نازنین. سمیه و ساناز با هیجان گفتند عه نازنین، کدوم نازنین؟ فامیلیش چیه؟ فامیلیش چیه؟ منشی گفت عظیمی، نازنین عظیمی. سمیه از ساناز پرسید فامیل مربی ما چیه؟ ساناز گفت نمی‌دونم. چهارتایی زدیم زیر خنده. همان‌جا تصمیم گرفتم که این ماه توی کلاس سمیه و ساناز ثبت نام کنم، چون هرچقدر هم که تجهیزات ندارد، هیجان دارد و خلوت است.

بعد از انتخاب کلاس رفتیم یک مغازه‌ای که لباس گرم بخریم. غلغله بود. هر لباسی که برای مشتری باز می‌کردند همانجا می‌ماند. هیچ‌کس غر نمی‌زد بابت باز کردن تای لباس‌ها و نخریدن. فقط کافی بود به جایی اشاره کنی تا یک قفسه را با ذوق برایت روی میز نمایش دهند. موقع حساب کردن هرکس لباس‌هایش را می‌گذاشت توی سبد. مرد صندوق‌دار لباس‌ها را می‌اندخت روی شانه‌اش و می‌شمرد. از این کارش بدم می‌آمد. از هرلباسی که بسته بندی داشت می‌داد و هر کدام نداشت همانی بود که روی شانه‌اش انداخته بود. داشتیم بحث می‌کردیم که لباس‌های ما همه «آخریشه» که من یک‌دفعه گفتم آخه شما اینا رو می‌ندازی رو شونه‌ت… و ادامه ندادم. رنگش برگشت. گفت نه من اصلن اون‌طوری نیسم. نمی‌دانست چه‌طوری توجیه کند. من هم عین سگ از حرفم پشیمان بودم و نمی‌توانستم درستش کنم. سمیه گفت از این نظر که فعالیت‌تون بالاست می‌گه… بدتر شد. آخر گفتم «این‌ها می‌افته زمین  دیگه» سمیه گفت آره آره من خودم سه دفعه اون ژاکت رو انداختم زمین. ببین جای کفشم روش هست. جمعش کردیم.

در مرحله بعد رفتیم فرودگاه دنبال رویا و اف. توی راه فقط پشت سر اف حرف زدیم. سمیه خیلی راحت فحش می‌دهد. من با هزارتا اما و ا اگر و شاید اف رو محکوم می‌کردم. تازه وقتی دیدم‌شان دلم می‌خواست همه‌ی حرفهای قبلی‌ام را پس بگیرم. دلم خیلی برای رویا تنگ شده بود. توی راه زده بودیم به شوخی و خنده. وسطش چندبار پرسیدم نمی‌شه برگردی؟ چشم‌هایش پر از غم بود وقتی از تهران حرف می‌زد. وقتی پیاده شد اف سریع خداحافظی کرد و رفت بالا. رویا و سمیه چندبار همدیگر را بغل کردند و ادای گریه درآوردند. من هم دلم می‌خواست بغلش کنم ولی فقط دست دادم. سوار ماشین که شدیم سمیه پرسید برنامه‌ی بعدی چیه؟ مغزم روی برنگشتن رویا قفل شده بود. گفتم من و نهال رو برسون خونه، ما دیگه نیسیم.

یک پاسخ برای ”برنمی‌گردد“

  1. نفیسه says:

    با شوق میخونم و با لذت در تجربه های ساده زنانه ات شریک میشم

درج یک نظر