به زور تافی

دیروز روز سختی بود. از هفت صبح بیدار بودیم. نهال مرتب نق می‌زد. به عمه‌ش اسمس دادم بعد از ظهر بیا اینو ببریم دکتر. ظهر خوابید تا ساعت چهار. خودمو کشتم بخوابم ولی نتونستم. با این‌که خسته و له بودم ولی خوابم نمی‌برد. ساعت چهار و نیم با زور بیدارش کردم یه کم غذا دادم به‌ش. افتاده بود به گریه که بریم پیش بابا. یه‌جوری بغض کرده بود که نزدیک بود خودمم بزنم زیر گریه. گفتم عمه میاد بریم ددر. لباسا‌شو که پوشوندم دیدم پوشکش پر شد. دوباره لختش کردم با التماس بردم شستم‌ش. تازگی خیلی مقاومت می‌کنه در برابر شستن. می‌خوام یه اسباب‌بازی جدید بخرم واسه حموم‌ش. قبلش باید یه جفت دوش واسه حموم و توالت بخرم. همه سر دوشی‌ها از جاشون درمیان.

تا دوباره لباس بپوشیم عمه هم رسید. رفته بود بیمارستان نوبت گرفته بود. چند تا شکلات برداشتم برای مقابله با هیولایی به نام دکتر. اصلن ظرفیت نداشتم نهال زجه بزنه و دکتر بگه خانوم دستاشو بگیر من گوشاشو نگاه کنم. تو خیالم دکتره وقتی شکلات ها رو دست نهال می‌دید می‌گفت «خانوم این شکلات و کاکائو واسه گلوش خوب نیست» تو همون خیال قرار بود به‌ش جواب بدم وقتی شما دکترای اطفال یه ذره لطافت ندارین بچه رو بدون گریه از اتاق بفرسین بیرون، وقتی یه اسباب‌بازی چسکی تو مطب‌تون نیست، وقتی یه عزیزم و جانم از دهن‌تون درنمیاد… ولی دکترش خوب بود انصافن. با این‌که آنتی‌بیوتیک داد ولی حداقل اشک بچه رو در نیاورد. گوش‌هاش رو به اسم این‌که مورچه توش نباشه معاینه کرد. دهن‌ش رو هرکار می‌کرد باز نمی‌کرد. نشسته‌بود رو پای من دست به کمر، روشم کرده‌بود سمت در. عمه‌ش اون‌طرف از خنده پهن بود. دکتر گفت عزیزم دهن‌ت رو یه کوچولو باز می‌کنی؟ نهال گفت نه من اجازه نمی‌دم. دکتر گفت اوووه کی می‌ره این‌همه راه رو! با زور چوب و اصرار من یه ذره دهنش رو باز کرد افتاد به سرفه. یه چیز سفیدی از دهنش افتاد بیرون. دکتر گفت این چی بود؟؟ گفتم تافی. سه‌تایی زدیم زیر خنده.

 

 

درج یک نظر