ای که انگشت‌نمایی به کرم در همه‌شهر… *ون لق‌ت

دورم رو یه عالمه آدم پررو گرفته. یه سری که ادعای خدایی دارن. خدا چی‌کار می‌کنه؟ حس بد می‌ده به آدم. به‌ش فکر می‌کنی و می‌بینی هیچی نیسی، هیچ‌کاری نکردی، هیچی نشدی… خب یکی بسه ازش. اصلن این خودش همون اثبات یکی بودن خداست. اگه قرار بود هزار تا خدا داشته باشیم همه کارشون به خودکشی می‌کشید. تو مایه‌های برهان نظم و علیت. من دارم چیکار می‌کنم؟ می‌گردم دنبال آدمایی که بهم حس بد می‌دن. فالوشون می‌کنم. اینا مشغول کار خودشونن. تو چهارتا رشته اولن، ادعا دارن، نابغه‌ان. کاری هم ندارن به من. عاشقمم نیستن. خیلی‌هاشون اصن از وجود  من خبرم ندارن. دارن زندگی می‌کنن به روش خودشون. این منم که فالو می‌کنم. ریدمون‌های زندگی‌شون رو نمی‌بینم. هی سرم رو می‌ندازم پایین. هی می‌گم حیف حیف حیف… ته‌ش چی می‌شه؟ همون حس بد. یه روزی می‌بینی همه دارن به‌ت حس بد می‌دن. از نزدیک‌ترین‌ها تا دورترین‌ها تا خود خدا. توضیح بدم که داری اذیتم می‌کنی؟ وقتی زندگی معمولیش همینه. وقتی براش مهم نیست داره حس بد می‌ده. وقتی اصلن منو نمی‌بینه.

روحی می‌گه تو مرض داری. مثل اینا که مژه‌شون رو می‌کنن. داری درد می‌کشی باز به خودت درد می‌دی. چرا خب؟ حالا اگر پای عشق وسط باشه یه چیزی. وقتی نیست… بیکارم؟

درج یک نظر