کار گروهی

برنامه‌ام را چسباندم روی یخچال. روزی ده صفجه کتاب، یک درس فرانسه، موسیقی، نوشتن، ورزش و… برای تک‌تک‌ش شریک دارم. الان مثلن نشسته کنارم با سنتورش نای‌نای می‌زند. گاهی هم دکمه‌ی روی موس را فشار می‌دهد و زیرچشمی من را نگاه می‌کند. موقع فرانسه خواندن کتابم را می‌گیرد و فرار می‌کند. داستان خواندنم که خودش مراسم است. هر جمله را ده بار می‌خوانم. قبلن که نمی‌توانست بگوید ورزش می‌رفت وسط هال می‌خوابید دست و پایش را بلند می‌کرد و می‌گفت مامان بیا این کارا. این فیلم‌هایی که توی اینستاگرام از ورزش کردن مادر و فرزند در خانه نمایش می‌دهند، همه‌اش نمایش است. هیچ حرکتی نیست که نهال خرابش نکند. همیشه در خطرناکترین و نامناسب‌ترین وضعیت نسبت به من قرار دارد آنقدر که ورزشم بیشتر عملیات نجات نهال است.

عصر رفتیم پیاده‌روی. در عرض یک ربع آماده شدیم و سمیه آمد دنبالمان. یک بطری ورزشی آب را با چند تکه یخ دادم دست نهال و خودم هم با کیف همیشگی‌ام آمدم بیرون. کالسکه را یادم رفت. فکر نکردم که نهال چرا باید این‌همه راه پیاده دنبالمان بیاید. آنجا که رسیدیم تازه یاد کالسکه افتادیم. به رویا و سمیه گفتم شما بروید تا ته مسیر ما همین‌جا کنار ساحل می‌نشینیم. ده دقیقه بعد برگشتند و رویا در یک چشم به هم زدن نهال را لخت کرد که برود توی آب. منتها نهال از برگهای جلبکی یا به قول سمیه موکت‌های سبز کنار دریا ترسید و شروع کرد به جیغ زدن. ده دقیقه‌ای همه داشتیم سر هم جیغ می‌زدیم. من به سمیه می‌گفتم نهال را بکش بیرون. نهال به رویا می‌گفت «عمه یویا بیا بیروون.» سمیه سر رویا داد می‌زد بیا بیرون از اون لجن بی‌صاحاب. منتها این‌قدر این دادهایمان با خنده همراه بود که هیچ‌کس حرف دیگری را نمی‌فهمید. لباسهای نهال را پوشاندیم و راه افتادیم به سمت ماشین. تمام مسیر سمیه داشت به من سرکوفت می‌زد بابت آب جوشی که برای نهال آوردم. بطری آبی که خودش آورده بود را نشانم می‌داد و می‌گفت اینو من سه روزه گذاشتم تو فریزر سنگ بشه. الان آب ولرمه. در عوض من هم بابت ساعت پیاده‌روی حسابی غر زدم. نهال همین‌که نشستیم توی ماشین خوابید. من و سمیه حرف‌زنان دور شهر می‌چرخیدیم. بعد آمدیم خانه و باز داشتیم حرف می‌زدیم. میوه خوردیم. من گوشتهای آبگوشت را جدا کردم. سمیه کوبیدشان و همچنان داشتیم حرف می‌زدیم.

سمیه بیشتر حرف می‌زند. خیلی خاطرات شاخداری تعریف می‌کند. روایت کردنش هم عالی است. نمی دانم از بس این ماجراهای عجیب و غریبش را تعریف کرده راوی خوبی است یا کلن استعداد دارد. من ولی خیلی بد همه‌چیز را روایت می‌کنم. سریع و بدون حاشیه. شش سال را در پنج دقیقه خلاصه می‌کنم. ده بار توپوق می‌زنم. کلمه‌ها یادم نمی‌آید. چند ساعت بعد تازه می‌فهمم چه چیزهای کلیدی‌ای را نتوانستم تعریف کنم. گاهی فکر می‌کنم بهتر است زبانم را تعطیل کنم و برای همه نامه بنویسم. البته مطمئن نیستم نوشتنم هم چنگی به دل بزند. انگار قبل‌ترها بهتر بودم توی همه‌چیز.

 

یک پاسخ برای ”کار گروهی“

  1. مهشید says:

    به نظر من که خیلی بالاتر از استانداردهای وبلاگستان فارسی مینویسی.دمت گرم.مورچه هام عالی بودن.

درج یک نظر