گروه مرزنشینان

تو تلگرام با هانی و مریم حرف می‌زنیم. به‌شون می‌گم کمی از ریدمون‌های زندگی‌تون بگین من حالم خوب شه. هانی داره مشق‌های دخترش رو می‌نویسه. از صفحه‌های مشقش عکس می‌گیره ما نظر می‌دیم. الان پرسید سه رنگ بگین که با سین شروع می‌شه؟ من و مریم انواع سبز رو نام بردیم و سورمه‌ای و هانی سفید و سیاه رو هم بهمون یاد داد. نقشه می‌کشیم واسه یه خونه که همه با هم اونجا زندگی کنیم. من عهده‌دار غذا شدم. حاضرم از صبح تا شب بپزم ولی دستم به آب نخوره. مریم بچه بزرگ می‌کنه. هانی هم جمع‌وجور و تغییر دکوراسیون برای این‌که استعداد معماری توش کشته نشه. از اون چت‌هاست که باید کلش رو نگه دارم. بس که توش قهقهه زدم و جلوی دهنم رو گرفتم که صدام بالا نره.

می‌خواستم بهشون بگم دلداریم بدن. الان می‌بینم اینجوری بهتره. داره بهمون خوش می‌گذره نصفه شبی. لازم نیست آدم همه‌ چیو تا اتفاق افتاد جار بزنه. یک کمی خودم تنهایی درد می‌کشم بعد شاید یه چیزایی عوض شد. چون در دنیایی زندگی می‌کنم که همه‌چیزم هر ثانیه داره عوض می‌شه.

یه آهنگی هم داره تو گوشم می‌خونه: می‌دونه دلخورم… خیلی ازش پرم…

یک پاسخ برای ”گروه مرزنشینان“

  1. نسرین says:

    سلام دوست عزیزم . چند سالی هست که میام به وبلاگت و کلی کیف میکنم. موفق باشی

درج یک نظر