قصه‌های شب

آقای بستنی فروش امشب بستنی‌های قرمز می‌فروخت. هر بچه‌ای بستنی‌های آقای بستنی‌فروش رو می‌خورد بال درمی‌آورد و پرواز می‌کرد تو آسمون. یه چرخی می‌زد دور خونه‌ها، روی درخت‌ها می‌نشست… تا همین‌جا خوابش برد. خیلی قصه‌ی خوبی بود. کاش یکی واسه خودم تعریف می‌کرد.

درج یک نظر