جکی جیلی چیزی

مامان پیله کرده بود براش اسباب‌بازی بخره. چند روز پیش یه کیف کیتی دید، گفت بخرم براش؟ گفتم نه مامان هنوز زوده واسه کیف. می‌خوام بعضی چیزها رو با خودش برم بخرم. از این حرف‌ها که بچه یاد بگیره خودش انتخاب کنه، بچه یاد بگیره تصمیم بگیره و فلان…  تا امروز که هرچی از این قیافه‌های تربیتی گرفتم دخترم خیتم کرده و راه خودش رو رفته.
رفتیم تو مغازه‌ی اسباب بازی فروشی. مطمئن بودم که چیزی نمی‌خرم. چندباری با موم توی همین مغازه رفتیم و دست خالی برگشتیم. اون از من وسواسی تر. دو ساعت با مغازه‌دارها بحث می‌کنه که این اسباب‌بازی خوراکیه یا نه؟ بیشتریا فکر می‌کنن مسخره‌شون می‌کنیم. خلاصه رفتیم تو مغازه‌ی پر از عروسک. مامان یه خرگوش برداشت از اونا که بچه بغل می‌کنه می‌خوابه. صبحم که بیدار می‌شه لنگه پاش رو توی دستش می‌گیره و دنبال خودش می‌کشه این‌ور اون‌ور. گفتم اوکی این یکی تصویرش عالیه. اینو برمی‌داریم. چشم‌مون خورد به یه خرس موفرفری. گفتم خب خرگوش رو می‌ذارم اینو برمی‌دارم. سرمونو چرخوندیم دیدیم یه خرس دیگه با جلیغه شلوار هست خیلی بامزه‌تره. اون‌طرف یه توییتی‌ احمق بهمون چشمک می‌زد. هی به فروشنده گفتیم اینو ببر اونو بیار…

دختر تو کالسکه انگشتش رو می‌خورد. مامان همین‌طوری اصرار می‌کرد که همه‌ش رو برداریم، منم الا و بلا که نه! احتیاج نداره. تو همون بحثا مامان یه هاپوی نارنجی از نظر من زشت رو که هیچ برچسب سنی معتبری هم نداشت، گرفت جلوی دختر و تکونش داد گفت هاپ هاپ هاپ. بچه‌م از خنده ترکید. دوباره تکون داد، دوباره ترکید. تا ده دقیقه مامان هاپ هاپ می‌کرد دختر ریسه می‌رفت. صدای خنده‌ش همه‌جا رو پر کرده بود. کم آوردم دیگه. کل عروسک‌ها رو ریختیم تو کیسه آوردیم خونه. دوتا خرس‌ دختر و پسر هست که خودم عاشقشونم. اسم‌شون رو گذاشتم رویا و رحیم. مامان گفت این اسما چیه، اسم خارجی بذار. جکی جیلی چیزی. الان که بیشتر فکر کردم می‌خوام اسم‌شون رو بذارم رباب و رحیم. فعلن قصد ندارم بدمشون به نهال. سه چهار سال دیگه شاید معرفی‌شون کنم.

۴ پاسخ برای ”جکی جیلی چیزی“

  1. هیوا says:

    خودت هنوز کودکی جانم!

  2. لیلی says:

    خب این طور که پیش میره تا گل دخترت خودش بخواد انتخاب کنه شما و مامان تون نصف عروسک ها رو خریدین

  3. یکی از بزرگترین حسرتهای زندگی وقتی هفت سالم بود رخ داد. با مامان رفته بودیم بازار. جلوی اسباب بازی فروشی لحظه ای ایستادم. مامان گفت می خوای اون توپ بسکتبال رو برات بخرم. گفتم نه و فورا پشیمان شدم…

درج یک نظر