تو هم زودتر بنویس
خیاط‌‌ | ۱۵ بهمن ۱۳۹۱ @ ۸:۵۵ ق.ظ

یکی از هم‌کلاسی‌های دانشگاهم را دیدم. در واقع اول کتابش را دیدم. یک مجموعه داستان سلینجرطور نوشته‌بود. از داستانش تعریف کردم. کتاب خودم را نشانش دادم. چند صفحه از اولش خواند، گفت خیلی خوب نوشتی. درباره‌ی داستان و کتاب حرف زدیم. فوق مهندسی کشاورزی گرفته‌بود. زن نداشت. لاغر شده‌بود. قبلن توی دانشگاه که می‌دیدم‌ش راهم را کج می‌کردم سلام نکنم. بچه‌ها می‌گفتند مریض است. برای همین هر روز چاق‌تر می‌شود. سال سوم چهارم با یکی از زیستی‌ها نامزد کرد. نامزد که نه، خبرشان پیچید. بعد دعوایشان شد. ساعت‌ها توی راهروی دانشگاه سر هم داد می‌زدند. البته بیشتر دختر داد می‌زد. پسر با پوزخند می‌نشست کنار پنجره روی شوفاژ و دختر رنگ‌به‌رنگ می‌شد. چندباری با دختر حرف زدم. پرسیدم دردشان چیست؟ راستش یادم نیست دردشان را. خودم هزارتا درد داشتم. به دختر گفتم حالا که همه‌چیز تمام شده هی نرو دادوبیداد کن. اصرار داشت پسر بی‌عرضه است. گفتم خب بهتر که با یک پسر بی‌عرضه زندگی نکنی. گفت اگر بی‌عرضه نبود زندگی خوبی می‌شد. خیال بافته بود برای خودش. یک آدم دیگر را گذاشته‌بود جای پسر احساس می‌کرد جواب می‌دهد. بعدها دختر را هم که می‌دیدم راهم را کج می‌کردم. بس‌که دلش پر بود همیشه. بس‌که رها نمی‌کرد… من خودم هم سه چهار سال بعد از دانشگاه رها کردم. فکر می‌کردم اگر فلان و بیسار نبود زندگی خوبی می‌شد. خیال بافته‌بودم برای خودم.
پسر چند سال است که مرده. از بچه‌ها شنیدم که سرطان داشت. به کتاب نوشتن و فوق کشاورزی نرسید. خوابش را می‌دیدم دیشب.

این شهر سرد · خواب‌نوشت

۱۰ نظر

  1. م.ص گفته:

    ۱۵ بهمن ۱۳۹۱ در ساعت ۹:۲۶ ب.ظ

    کتاب چاپ کردی آیا؟

  2. خیاط‌‌ گفته:

    ۱۵ بهمن ۱۳۹۱ در ساعت ۱۰:۳۱ ب.ظ

    نه

  3. ali گفته:

    ۱۶ بهمن ۱۳۹۱ در ساعت ۱۲:۵۴ ق.ظ

    فقط زندگی توی خوابه که میتونه انقده خوب باشه ، آدم ب رویاهاش دلش خوشه

  4. بالهای رنگی یک پروانه گمشده گفته:

    ۱۶ بهمن ۱۳۹۱ در ساعت ۱۱:۰۳ ب.ظ

    اوه!
    اصرار داشت پسر بی‌عرضه است. گفتم خب بهتر که با یک پسر بی‌عرضه زندگی نکنی. گفت اگر بی‌عرضه نبود زندگی خوبی می‌شد. خیال بافته بود برای خودش. یک آدم دیگر را گذاشته‌بود جای پسر احساس می‌کرد جواب می‌دهد

    این درد خیلی از ماهاست

  5. ترنم.. گفته:

    ۱۶ بهمن ۱۳۹۱ در ساعت ۱۱:۲۳ ب.ظ

    جالب بــــود ..
    آره بهتره زودتر بنویسی کتابتو ..

  6. زهره گفته:

    ۱۷ بهمن ۱۳۹۱ در ساعت ۱۱:۳۳ ب.ظ

    از دست این خیال های بافتنی ما!

  7. عاطفه گفته:

    ۱۸ بهمن ۱۳۹۱ در ساعت ۲:۴۵ ب.ظ

    نقطه عطفش همان آخر نوشتار بود.عالی بود. آن لحظه که نوشته ای
    پسر چند سال است که مرده. از بچه‌ها شنیدم که سرطان داشت. به کتاب نوشتن و فوق کشاورزی نرسید. خوابش را می‌دیدم دیشب.
    یک آن قلب می ایستد و بعد راه می افتد به تپش . مرسی برای همه نوشته های خوب خوبت

  8. آیدا گفته:

    ۲۴ بهمن ۱۳۹۱ در ساعت ۲:۱۲ ق.ظ

    عاطفه گفتنی‌ها را گفته٬ فقط خواستم بدانی نظر من هم همان است
    ممنون

  9. وغیره... گفته:

    ۲۵ بهمن ۱۳۹۱ در ساعت ۱:۱۷ ق.ظ

    باباجان بیا یه چیز بنویس، دلمون خوش بود یه جا رو پیدا کرده بودیم واسه خوندن!!! دهه!

  10. مینا گفته:

    ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۲ در ساعت ۱۱:۵۳ ب.ظ

    چقد این نوشته تو دوس دارم زهرا
    باز الان خوندمش باز خیلی خوشم اومد
    دمت گرم

ارسال نظر