دستیار رعنا بودن

امروز صبح بیشتر خوابیدم. زنگ زدم به شیما گفتم حالم خوب نیست. دیشب کمر و پایم را از دست دادم. شوفاژها را که باز کردند لوله‌ی شوفاژمان آب پس داد. ساعت دو نصفه شب توی راه دستشویی فهمیدم فرش خیس است. اولین حدسی که زدم روح بود. این‌که قبلن توی این خانه کسی را کشتند و حالا مقتول با این علامت‌ می‌خواهد ما قاتلش را پیدا کنیم. اتفاقن آب از زیر کتابخانه می‌آمد و به داستانم می‌خورد. صبح شوفاژ کار و فلان آوردیم تا لوله‌‌ی شوفاژ زیر کتابخانه را کور کند. تا شب همه‌ی خانه را تی کشیدم و سابیدم. صبح رفتم آرایشگاه. بر خلاف همیشه خلوت بود. ابروکار و اصلاح‌کار و ناخن‌کار سر من دعوا می‌کردند. دادم ناخنم را یک طرح قشنگ زد. اولش گفت پنج تومان. بعد گفت سوهان هم می‌خواهد سه تومن. بعد گفت این طرح هشت تومان است. فکر کنم باید چند روزی نگه‌ش دارم. الان دستمال‌ها آب شوفاژی را انداختم توی ماشین. باید زود پهن‌شان کنم چون سه تا ماشین لباس نشسته داریم که جا برای پهن‌ کردنشان نیست. دلم می‌خواست حمام‌مان از این لوله‌های حوله پهن‌کنی داشت. زمستان که بشود از این هم بیچاره‌ترم از لحاظ جای لباس... نمی‌فهمم چرا بعضی روزها ذهنم این‌همه درگیر جزییات می‌شود. مهم‌تر این‌که این اطلاعات درباره‌ی رخت چرک‌های ما به چه کار خواننده‌ها می‌آید؟ میل خودتان است. من الان حالم طوری نیست که از این جزییات بگذرم.

 صبح توی آرایشگاه یک زنی آمده‌بود کمک رعنا. رعنا مو می‌چیند و رنگ هم می‌گذارد. همیشه دستیارها دخترهای هیجده تا بیست و دو سه‌سال هستند که خیلی هم به سرو وضعشان می‌رسند. این یکی سی و هفت هشت ساله‌بود با یک لباس گشاد و شلوار مشکی بدون هیچ آرایش. چپ و راست خرابکاری می‌کرد و به اندازه‌ی همه‌ی آدم‌های تو آرایشگاه وراج بود. یک‌جایی رعنا گفت تروخدا زیپ دهنت رو ببند و کارت رو انجام بده. به نظرم رفتار رعنا عصبی بود ولی زن اصلن ناراحت نمی‌شد. اصرار می‌کرد که رعنا خوش‌اخلاق‌ترین فرد توی سالن است. با همه‌ی مشتری‌ها گرم می‌گرفت، الکی اسمشان را می‌پرسید، خاطره‌های دری‌وری  تعریف می‌کرد. به معنای واقعی حرص می‌داد. رعنا را می‌دیدم که سرش را تکان می‌دهد و سعی می‌کند جیغ نزند. من اگر جای او بودم همان ساعت اول می‌انداختم‌ش بیرون. ولی زن با همه‌ی بدو بیراه‌ها و نگاه‌های متعجب مشتری‌ها دایم می‌خندید. به صورت ما، به حرف‌های خودش، به همه‌چیز. انگار نه انگار که تحقیر می‌شد. ازش خوشم آمد که خاص است. توی آرایشگاهی که همه‌ زورشان می‌آید جوابت را بدهند و روزی هزاربار زیرآب هم را می‌زنند این یکی خودش زیرآب خودش را می‌زد. فکر کردم اگر یک صدم درصد بی‌خیالی این آدم را داشتم… بعید می‌دانم دفعه‌ی بعد ببینم‌ش.

الان ماشین دوم را روشن کردم. سرم درد می‌کند. به بابا گفتم هرکس توی خانه‌ی شما زندگی کند باید برود بهشت. مامان گفت من چی؟ گفتم تو هم می‌ری بهشت. بابا لوبیا سبز و کاهو و سبزی و پیاز و هویج گرفته. از هر کدام شش هفت کیلو. رضاهم جمعه سه تا صندوق انگور آورد با یک گونی سیب و خیار. مامان از جمعه مشغول سرو سامان دادن به خرید رضا بود. با ورود بابا آمپر چسباند. بعد شروع کردند با هم آب سیب‌ها و انگورها را گرفتند. من نشستم توی هال چای خوردم. سرم از صدای آبمیوه‌گیری و ماشین لباسشویی‌شان داشت می‌ترکید. بابا اصرار داشت بروم از مخلوط میوه‌اش بخورم. اسمش را گذاشته‌بود هفت‌میوه‌ی بیجار. هویج و سیب و انگور! هفت میوه‌‌ی بیجار را ریختم توی یک شیشه و آوردم خانه. کمی هم لوبیا سبز و هویج آوردم که برای خودم بخارپز کنم. اصلش خواستم کمی از کارهای مامان کم شود ولی در ظاهر چیزی کم نشد.

الان باید بنشینم یک داستان بنویسم و صدتا داستان بخوانم و فردا هم امتحال پایان ترم فرانسه دارم. ترم جدید هفته‌ی بعد شروع می‌شود. با بسته شدن سفارت کانادا و ریده‌شدن به قیمت ارز تعداد اعضای کلاس به دو نفر رسیده و این هفته عملن کلاس خصوصی برگزار شد. بیتا هم‌کلاسی‌ام معتقد است هیچ کدام این‌ها دلیل نمی‌شود که آدم از هدفش که رفتن است کوتاه بیاید. من هم الکی حرفش را تایید می‌کنم.

۶ پاسخ برای ”دستیار رعنا بودن“

  1. نازنین says:

    اکثر پست های شما اتفاقات و مسائل عادی و تکراری و به شدت روزمره است… نه هیجانی… نه چیز جدیدی…

  2. ترنم.. says:

    سلام،

    اتفاقا مث همیشه عالی بود؛ یه زندگی جاری …

    کسی هم دوست نداره خب نخونه …

  3. نسرین.م says:

    سلام
    هنر نوشتن همینه که آدم امور جاری زندگی را اینقدر قشنگ تعریف کنه که باعث بشه من چند وقت یکبار به سایت خیاط باشی سر بزنم .پاینده باشی

  4. گیتی says:

    کسی میخواهد برای زندگیش خسته کننده اش انگیزه ای پیدا کند وصدای خنده هاوگریه های کودکی سکوت کش دار وخسته خانه اش را بشکند ۱۰ سال است برای رسیدن به این آرزو تمام راه های ممکن راامتحان کرده و به نتیجه نرسیده حالا دکتر بهش پیشنهاد کرده از طریق اهدا تخمک شاید این آرزو محقق شود و این دوست حاضر است از کسانیکه شرایط لازم را دارند با پرداخت مبلغی کمک بگیرد
    کسانیکه مایل به این کار هستند می توانند با تلفن ۰۹۳۶۰۷۴۳۹۱۶تماس بگیرند یا با مراجعه به وبلاگ اینجانب کسب خبر نمایند
    دوست عزیز جسارتا از وب شما کمک گرفتم یکی بخاطر روحیه ای بود که در شما سراغ داشتم واینکه وب پر مخاطبی داری بهرحال اگر به این نتیجه رسیدی که جایش در وبلاگ شما نیست وآنرا نمایش ندهید نظرم در مورد شما عوض نمیشود

  5. زهره says:

    چرا تازگی های این قدر دیر به دیر می نویسی خیاط باشی. وبلاگ تو یکی از اون دستاویزهای من به زندگی است وقتی در حال سقوطم.

  6. وقتی خیاط باشی ما از نخ و سوزن دور میشه و در خدمت خانواده و در فکر فرار مغزها و فرانسه و اینجور چیزا میافته نوشته هاش بامزه تر میشه

درج یک نظر