دوست نانویی

دارم به زحمت برای مانتوی بی‌آستینم آستین جور می‌کنم. از هرجای آستین که می‌کشم باز یک تکه از گوشتم بیرون می‌ماند. جلوی آینه زمزمه می‌کنم «باید از مترو از اونا که به هم وصله بخرم اینا کوتاهن» کل مهمانی حواسم بوده از خرید و لباس و چیزی حرف نزنم. همین وری که می‌زنم کار دستم می‌دهد « نه از مترو نخری‌ها، جنسش خوب نیست. برو از منگو بخر من دیدم داره» سرم را تکان می‌دهم.  محسن می‌گوید چرا به ه زنگ نمی‌زنی؟ چرا دوست نمی‌شید با هم؟ دلیلش همین است. این آدم به طرز مسخره‌ای روی من اثر بد می‌گذارد. سر و وضعش من را به هوس می‌اندازد. به همه‌چیزش می‌رسد. همه‌چیزش از بهترین‌هاست. من نه وقت این‌همه قرتی‌بازی را دارم نه پولش را. دوستی با ه فقط باعث آزارم است. پس‌فردا بخواهم از خریدهای مترو با ه حرف بزنم حس بدی دارم. چون او آستین و جورابش را هم جنس خوب می‌خرد. درگیری‌ام  این‌جاست که به نظرم ه کار اشتباهی نمی‌کند. اتفاقن یک زن باید حسابی به قروفرش برسد. ولی برای من معاشرت با کسی که آدرس همه‌ی جنس خوب فروشی‌های دنیا را بلد است سخت است. اول‌ها می‌گفتم حسودم الان می‌بینم واقعن دوست ندارم شبیه ه باشم. حتا از این‌که کرم  مرطوب‌کننده‌مان یک مارک است ناراحتم. ته دلم می‌خواهم به ه نرسم. همین‌طوری از مترو جوراب‌های نانوی سه‌تا هزار تومنی بخرم، بعد با یکی دوستی کنم که بتوانیم نانو بودن جوراب‌ها رامسخره کنیم.

متاسفانه دوست‌های این شکلی‌ قدیمی‌ام را از دست دادم. یکی رویا، یکی معصومه

۱۱ پاسخ برای ”دوست نانویی“

  1. من says:

    اینقد اورجینال بودن مایه ی عذابه
    اینقد پرفکت بودن
    اینقد رو اعصاب بودن

  2. نگار says:

    مطلب رویا چقدر عالی بود. دختر عاشقتم چقدر خوب می نویسی.

  3. خیاط جون چرا کامنتای من حذف میشن؟؟؟!!!
    —–
    خیاط: هستن که. تو دو تا پست قبل هستن. دیگه کجا گذاشتی

  4. سلام
    در مورد پست “راه های رسیدن به آرامش” باید بگم اولا استخر به علت داشتن کلر توی آب چندان کمکی به پوستت نمی کنه. اما چشمه های آب گرم عالیه. از طرفی اگر تهرانی یه سری به کلینیک پوست ولی عصر بزن فوق العاده س. اسم دکتر یادم نیس. اما می تونی همون جا بپرسی.
    اما در کل پریدن توی آب یخ اگر بهت ارامش بده صد در صد به پوستت کمک می کنه. از طرفی پوست رو سفت می کنه. در واقعا به صورت لیفتینگ عمل می کنه و از این نظر برای بدن عالیه.
    بیشتر به خاطر ابلوموف نظر دادم. در مورد ابلوموف باید بگم جالبه برام که جدیدا همه دوسش دارن. کتاب خوبیه. شروع که کنی خوشت میاد. قیافش چاقه. چون چاپ قدیمه. بری توش زود تموم میشه. من دقیقا یک روز و نیم تموم کردم. اونم سرش نبودم کامل. به درد آدمای تنبل می خوره که بفهمن زندگیشون چطوری می گذره و می خوان چه عاقبتی انتخاب کنن. آدما شل و وارفته.

  5. ترنم.. says:

    وای که نمی دونی منم چقد دوست دارم به قروفرم برسم.. البته تا جایی که بتونم میرسم ولی …
    باور کن منم معاشرتم رو با دوستام به همین دلیل کم کردم . . بعضی وقتا دلم میخواد بپرسم مینو جان شما که مستاجرید خواهرت دانشگاه آزاد میره درآمد بابات هم اونقدرا نیست از کجا میاری که هر وقت میبینمت سرتا پا نو شدی اونم چه لباس هایی همه مارک دار ..
    می دونی پیش خودم میگم حسود نیستم ولی . . .

  6. سپیده says:

    بعد از مدت ها اومدم و خوندمت
    و چقد خوشحال شدم که دقیقاً مثل قدیما نوشتی
    نوشته ت این حسو بهم کیده که انگار مدادو دادی به دستم بعد دستمو گرفتیو نوشتی
    نمیدونم چجوی بگم، انگار از تو خودم نوشتی!!!!!!!!!!!!!
    میبینی چقد سختمه توضیح بدم، ولی تو راحتته 🙂

  7. هانی وجدانیان says:

    به خودم امید دادم که این من نیستم .
    چون منم جورابامو از مترو میخرم ! D:
    خیییییلی خوشگل مینویسی .
    اینجا از کانگوروی خیال خبری نیست ، شاید چون همش درباره یه نفره 😉
    با خوندنشون کلی روحیم خوب شد !

  8. الهام says:

    بیا با من دوست شو! حتی شاید بتونی بهم پز بدی:))

  9. گیتی says:

    به تو سلام می کنم
    کنار تو می نشینم
    ودر خلوت تو
    شعر بزرگ من بنا می شود …..شاملو
    به وبلاگ من بیا شاید حضور تو گره گشای مشکل انسانی نومید باشدشاید کسی چه می داند؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  10. پروانه says:

    سلام. آدرست رو از وبلاگ دوست نازنینم بهارک پیدا کردم. خیلی خوب می نویسی. قبلا یه وبلاگی بود که خیلی دوسش داشتم به نام (بی پدر خود شیفته!) هنوز هم هست اما تعطیل شده و نویسنده (رویا) رو گم کردم . من رو یاد اون میندازی نکنه خودش باشی!؟ به هر حال دنیات رو می فهمم و برام دوست داشتنیه. قلمت هم دلنشینه دوست من.

  11. نسرین says:

    سلام دوست نازنینم که چند سالی هست میام اینجا و حرفای قشنگت را میشنوم

    واقعا میگم هر کدوم از پستهات را میخونم ، خودت را مجسم میکنم که داری مثلا برام ماجرایی را تعریف میکنی.
    این ماجرای آسانسور هم منو به گریه انداخت و هنوز اشکم را داشتم پاک میکردم که یه وقت همکارای کنکاوم منو در این حال نبینن که یهو پقی زدم زیر خنده چون ناراحت بودی که ….خیلی دوستت دارم .با دخترت حال کن با دریا حال کن…موفق باشی عزیزم

درج یک نظر