این دستپخت من است

امروز مجبورم غذا بپزم. خیلی حالم گرفته‌است. هیچ غذای مانده‌ای توی یخچال نیست. حتا نان هم نداریم که با پنیر بخورم. عوضش فریزر با کلی ماده خام منتظر من است. همین از صبح اعصابم را ریخته به هم، که احساس می‌کنم فریزر دارایی‌هایش را به رخم می‌کشد. بهانه الکی. همه‌چیز هست. لوبیا، باقالی، انواع سبزی، مرغ و گوشت خرد شده… یعنی هرچیزی اراده کنم موادش هست. راه در رو ندارم. مرغ گذاشتم بیرون با سبزی پلویی. می‌خواهم سبزی پلو با مرغ بپزم. چون گوشت سخت است و بوی گوشت می‌دهد ولی مرغ بوی گوشت نمی‌دهد. مرغ را با رب گوجه نپختم و این خودش ریسک بزرگی است. ممکن است همه بگویند اه چرا رب نداره؟ من جوابم را آماده کردم. خودم این‌جوری بیشتر دوست دارم. بعد هم کسی گه می‌خورد حرف دیگری بزند. روی بسته سبزی نوشته‌بود سبزی کوکو، حوصله نداشتم دنبال سبزی پلو بگردم. به نظرم سبزی کوکو و پلو فرقی ندارند. فقط سبزی قورمه سرخ‌کرده‌است. الان که ریختم توی برنج دیدم زیادی بوی تره می‌دهد. نصفش را بی‌خیال شدم. مرغ در حال پختن است. دارچینش را زیاد ریختم. دارچین که چیزی را تلخ نمی‌کند؟ استرس گرفتم از این بابت. آمدم این‌جا قصه بنویسم یادم رفت برنج را زودتر بردارم. همان‌وقت که ریختم توی آبکش پخته‌بود. حالا مثلن گذاشتم با سبزی دم بکشند ولی همه‌مان، من سبزی و برنج می‌دانیم که وقتمان را تلف می‌کنیم. امیدوارم سبزی توی همان پروسه دم‌گذاشتن برنج پخته‌شود. چون به همان دلیل بالا یادم رفت سبزی را هم بریزم کمی با آب برنج جوش بخورد. ادویه‌ها را از توی کمد چیدم روی میز که چیزی را از قلم نیندازم. پیازها که سرخ شد بلافاصله مرغ را انداختم توی قابلمه. بعد تازه چشمم افتاد به ادویه‌هایی که قرار بود سرخ کنم. خیلی مسخره شد. ادویه‌ها را توی یک ماهیتابه جدا سرخ کردم ریختم روی مرغ. فکر کنم پیازها هم کمی سیاه شدند. اعصابم از دست خودم خرد می‌شود وقتی این‌همه خنگ‌بازی درمی‌آورم. رفتم زیر گاز برنج را کمتر کردم. شانس بیاورم ته نگیرد. خیلی برنج بیخودی بود. کلی حشره داشت. حشره که نه، پوست حشره، پیله کرم، چه میدانم. دو ساعت کارم بود برنج می‌شستم. اول خواستم پاکش کنم دیدم می‌ترسم دست بزنم به‌ش. فرض کردم سنگ ندارد. فضله موش هم بعید است داشته‌باشد. چون کرم‌ها قبلن حمله کردند و برنج یا جای کرم است یا جای موش. البته که همه این‌ها فرضیات من است. منتظرم زیر برنج را خاموش کنم بروم حمام. هیچ‌وقت آشپزی برای دیگران را دوست نداشتم. برای دیگرانی که نظر می‌دهند. وگرنه که کل آدم‌های لال دنیا را جمع کنند، من شب و روز برایشان غذا می‌پزم.

۱۳ پاسخ برای ”این دستپخت من است“

  1. منم امروز از خودم لجم گرفت و حرص خوردم
    میخواستم خیر سرم کدوی کدو سبز برای اولین بار بپزم
    کلا با زیر و رو کردن کوکو و کتل و اینا مشکل دارم
    یک افتضاحی شد که نگووو
    اونم واسه من که همیشه یا چیزی نمی پزم یا اگه بپزم باید بهترنی باشه و همه تعریف میکنن
    نا امیدم از خودم… تو این روزای پاییزی

  2. فرشته says:

    یه چیزی بود که از اولش دوست نداشتی آشپزی کنی. دست و دلت به آشپزی نمیرفت خب!

  3. Me says:

    قشنگ میتونم تصورت کنم که اصلا مال این کارا نیستی!

  4. ati says:

    خوب بیا آپ کن دیگه بابا! هرچی هم که دستپختت بد باشه ، مزه نوشته هات یونیکه!

  5. مهم نیست سبزیش کوکو باشه یا پلو یا حتی قرمه . مهم نیست مرغش رب نداشته باشه یا دارچینش زیاد شده باشه. مهم نیست سبزیش نپخته باشه یا برنجش نشسته .
    تنها چیزی که مهمه اینه که کی غذا رو پخته و آیا با عشق غذا پخته یا زورکی!

  6. kimia says:

    کجایی پس یار دبستانی؟ 😀

  7. طاها says:

    دقت کردی کوکو سبزی هم غذای بدی نیست
    یک عدد آموزش پالتو بگذاری می بوسمت

  8. گاهی says:

    هر وقت میام نوشته ای ازت بخونم مجبور میشم سریع بگذرم. نخونم در واقع.
    از اینکه همه همه نوشته هات رو پشت سر هم می نویسی و وسطش یه اینتر هم نمی زنی خوشم نمیاد.
    همیشه مجبورم نوشته هایی که اینطور پشت هم نوشته می شه رو رد کنم.
    گفتم بهت بگم در جریان باشی صرفا

  9. samira says:

    ببخشید اونوقت اینی که پختی چه مزه ای شد؟

  10. ati says:

    بیا دیده خووووو دلمون تَند شده بلات!

  11. Me says:

    مرده شورت ببرن با این دستپختت که دوماهه هرچی میام اینجا نوشته این دستپخت من است!

  12. golmaryam says:

    چه خوبه که هنوز تو هستی و وبلاگت فیلتر نیست. ازت ممنانم

درج یک نظر