خیابان پهن

هدفون را گذاشتم روی پایم و غیر مستقیم آهنگ گوش می‌دهم. می‌ترسم از آهنگ‌ها که حالم را خراب کنند، خراب‌تر. صبح با صدای مته زمینی بیدار شدم. شهرداری می‌خواهد جدول‌های خیابان را عوض کند. دیواره‌ی جوب‌ها و باغچه‌ها را ویران کردند تا گروه بعدی برسد قشنگ‌شان کند. دیروز احساس می‌کردم توی شهر جنگ‌زده قدم می‌زنم بس‌که جدول و باغچه ترکیده‌ دیدم. صبح توی تخت آرزویم این بود که مته برود کوچه بعدی و من خوابم را ادامه دهم. تمام نشد لامصب. ایستاده‌بود روبه‌روی اتاق من، زمین و مغز من را با هم سوراخ می‌کرد. الان صدایش از کوچه کناری می‌آید. حالا ما اصلن کوچه کناری نداریم‌ها. خانه‌مان توی یک خیابان پهن است. بین ما و خانه‌های آن طرف خیابان یک رودخانه هست، از این لجنی‌ها. به جای آب تویش بطری جریان دارد. بعضی وقت‌ها که بوی گندش بالا می‌زند زنگ می‌زنیم شهرداری شکایت می‌کنیم، با این مضمون که “آقا این‌جا بیست‌متری فلان بو گرفته.” شهرداری سریع ماشین حمل زباله با تراکتور بازو‌بلندش را می‌فرستد. ما ساعت‌ها پشت پنجره می‌ایستیم و  کار آن‌ها را تماشا می‌کنیم. بچه‌ی من عاشق همین تراکتور بازو‌بلند شده‌است. روزی هزاربار به دوست و آشنا می‌گوید که در آینده می‌خواهد راننده‌ی تراکتور بازوبلند شهرداری بشود. به شوهرم گفتم که اگر خواستیم خانه‌مان را عوض کنیم برویم دیوار به دیوار بیمارستان یا فرودگاه. می‌دانم که از هزارتا بچه‌ای که ادعا می‌کنند، چهارتایشان هم دکتر و مهندس و خلبان نمی‌شوند. ولی خب این سطح توقع بچه‌ آزارم می‌دهد. احساس می‌کنم دنیای بچه‌ام را به قدر کافی بزرگ نساختم که آرزوهای بزرگ ندارد. این‌که به جای خلبان سفینه‌ی فضایی مسیر زمین- پلوتون می‌خواهد راننده‌ی همین تراکتور بازو‌بلند جلوی پنجره بشود…  شوهرم می‌گوید لازم نیست این‌قدر یک خواسته‌ی کوچک را پیچیده تحلیل کنم. خودش تعریف می‌کند بچگی آرزو داشته کارگر ساختمان شود که هی با فرقون آجر ببرد و بیاورد. الان کارمند است و کارهای دفتری می‌کند. این‌طوری می‌خواهد به من ثابت کند آرزوهای بچگی ربطی به بزرگسالی ندارد. شک دارم. یک فیلم مستند زندگی مورچه‌ها گرفتم و دنبال یک فرصت مناسبم برای بچه بگذارم. می‌خواهم وسط‌ فیلم بگویم “می‌دونی اینا چه‌جوری می‌رسن به لونه‌ی مورچه‌ها؟ دانشمندای زیست‌شناس اول باید با تراکتور بازوبلند زمین رو بکنند…” این‌طوری یک‌جور خوبی هدایتش کردم به سمت علم و دانش.

۶ پاسخ برای ”خیابان پهن“

  1. سما says:

    مرسی… خیلی خوب بود… خیلی خوندنش خوش گذشت. گاهی وقتها دلم می خواد همسایه ات باشم.. بعد خیلی سریع به خودم می گم، همسایه ات نمی داند حتما چقدر ذهن خوبی داری…

  2. mar says:

    سلام این داستان واقعیه راستی بچه داری خوشحال شدم که در کنارت یه فرشته کوچولو زندگی میکنه

  3. صادق says:

    چه بچه‏ی شیرینی داری… خداحفظش کنه =))

  4. Khodam says:

    Khob cheshe mage … Hame age dr beshan onvaght bayad ba madrake dra beshinan poshte in bilaaa…. Pas behtare khayli vaghtesho talaf nakone

  5. papati says:

    هیچوقت حس نکن که حس می کنی تو یه شهر جنگ زده زندگی می کنی، وقتی تو یه شهر جنگزده زندگی نکردی، هیچوقت! انقدر که تصورت از شهر جنگ زده به دراومدن یه ردیف جدول از جاش دراومده، مشخص ه تو این یه مورد، تصورت درست نیست.

    قدم نو رسیده هم مبارک! ماشالله چه زود زبون باز کرده 😉

  6. من says:

    من بچگیم دوس داشتم خلبان شم
    یا پرستار
    دکتر نمیخواستم بشم. خلبان هم که پسرونه بود.
    سرخورده شدم. بابام فرستادم دانشگاه، رشته شم خودش انتخاب کرد.
    هفت سال واسه یه لیسانس جون کندم و با هزار دفعه مشروطی و مرخصی و اعصاب خرد، مهندس شدم مثلن.
    تو این هفت سال کلی مریضی اعصاب گرفتم. رشته مو دوس نداشتم. دل مامان بابامم نمیخواستم بشکنم. مشت مشت قرص اعصاب میخوردم. یه روزدرمیون سرم میزدم. حتی یه غده ی عصبی تو سرم دراومد عمل کردم درآوردم.
    و بابت هر کدوم از اینا روز به روز بیشتر از مامان بابام متنفر میشدم.
    نکن این کارو
    بذار اصن دلش بخواد راننده ی این تراکتورا شه
    بذار اصن بشه
    چی میشه آخه مگه؟!

درج یک نظر