کوه غم

همه‌چی به نظرم غم‌انگیز شده. دیروز رفتیم کوه. قرار بود بریم دشت لار ولی رفتیم کوه. کوه جدی. من کفش مخصوص تردمیل پوشیده‌بودم. یه سری آدم اونجا وسطای کوه چادر زده‌بودن دوره مربیگری برف و یخ می‌گذروندن. خیلی غم‌انگیز و دردناک چنگ می‌زدن به اون چسه برفی که وسط کوه جامونده‌بود. صد نفر آدم یه تن آهن و طناب وصل کرده‌بودن به خودشون با کفشای چنگکی راه می‌رفتن. جزوه هم دستشون بود. ما رفتیم بالاتر نشستیم انواع نیمرو رو خوردیم. نیمرو با پنیر، نیمرو با شوید، نیمرو با گوجه. صبحانه مفصلمون که تموم شد اعضای جدی گروه گفتن “خب پاشید بریم بالا.” ما همون‌جا دراز کشیدیم تو آفتاب. گفتن “ئه‌وا! حیف نیس نریم تا قله؟” گفتیم “حیف ماییم که به اسم گل‌گشت اومدیم کوهنوردی.” گفتن “بابا اون بالا چشمه‌س، درخته، فلانه.” معصومه گفت “من خودم تو تیم کوهنوردی دانشگاه بودم با این حرفا خر نمی‌شم. هرچی اون بالا هست این پایینم هست، برید دست از سر ما بردارید.”

یک ساعت گذشت. من طبق معمول جیش داشتم، رفتم پشت سنگها پایین رودخونه یه جای دنج پیدا کردم. معصومه نگهبان بود کسی نیاد. دیدم اونجا پر از دستمال توالت گهی‌ئه. خیلی غم‌انگیز. دلم سوخت واسه همه‌ی اون برف‌نوردا و کوهنوردای جدی. برا معصومه تعریف کردم. دوتایی براشون غصه خوردیم. بعد دو تا گله گوسفند رد شد. گوسفندها اندازه گاو! کل علفای کوه رو ول کرده‌بودن داشتن نون لواش‌هایی که ما ریخته‌بودیم رو می‌خوردن. خیلی غم‌انگیز. ما یه کم براشون نون لواش پیدا کردیم نشستیم به‌شون خندیدیم. به بع‌بع کردنشون خندیدیم. چوپانا نشستن نزدیک ما آتیش روشن کردن. به ما هم گفتن بفرمایید چایی. ما گفتیم ممنون نمی‌خوایم. ولی همش حس می‌کردم اینا دارن کباب می‌خورن. بوی کباب پیچیده‌بود تو سرم. پس چرا هی می‌گفتن چایی؟ می‌خواستن به ما کباب ندن؟ غم‌انگیز نیست؟

یه پسری از گروه با ما مونده‌بود پایین. گفت دیشب نخوابیده نمی‌تونه بره بالا. من می‌خواستم برم از رودخونه آب بیارم گفت من می‌رم. گفتم خودم می‌خوام برم ولی نشنید. خواستم دنبالش برم دیدم دیگه بطری خالی نیس انگیزه ندارم. رفتم از گوسفندا هزارتا عکس گرفتم. می‌خواستم نور بخوره تو  پشم‌شون عکس کارت‌پستالی بشه ولی اون بالا دیدم پشت همه‌شون رو رنگ قرمز زدن. یه تیکه از پشم همه‌شون قرمز بود. باید بشینم با فوتوشاپ پشم همه‌شون رو رنگ کنم. خیلی غم‌انگیزه گوسفندا رو رنگ می‌کنن. بعد سه تا گوسفند رو دیدیم که تازه داشتن از کوه می‌اومدن پایین. شاگرد تنبلای گله. خیلی ابله بودن. گله داشت جمع می‌کرد بره اون ابلها تازه داشتن می‌اومدن پایین. هیشکی هم نگاهشون نمی‌کرد. خیلی غم‌انگیز بود.

من و معصومه اصلن نمی‌دونستیم با کی اومدیم کوه. من دوست زن یکی از اعضای گروه بودم به اسم سمیه. معصومه می‌شد دوست دوست زن یکی از اعضای گروه. اولش سعی کردیم روابط رو کشف کنیم، سمیه تو راه یه سری رو معرفی کرد بعد فهمیدم خودشم تا حالا اینا رو ندیده، فقط داره از رو تعریفای شوهرش حدس می‌زنه. بعد شوهرش یه‌جا دیگه گفت که از این بیست نفر فقط چهار پنج‌تا رو می‌شناسه. اینا هی به هم می‌گفتن داداش، دایی، دخترخاله، بعد از اون طرف… داشتیم به روابط غیرمتعارفی می‌رسیدیم که دیگه بی‌خیال کشف شدیم. اون پسره که بیخودی مهربون بود هیچی با ما حرف نمی‌زد، هی می‌ایستاد به دوردست‌ها خیره‌ می‌شد. کوه گرفته‌بودش. دوتا دختر دیگه هم زیر سایه یکی از چادرا خوابیده بودن. تمیز سه ساعت خوابیدن. من و معصومه نشستیم میوه خوردیم و حرف زدیم. عین این بچه‌ها که می‌رن اردو خوراکی‌هامون رو گذاشتیم جلومون و خوردیم. چی‌کار می‌کردیم دیگه؟ به مرد مهربون هم خوراکی تعارف کردیم  فقط اومد یه گوجه سبز برداشت رفت. هیچ راهی واسه معاشرت نبود. بعد سه نفر دیگه از بچه‌های گروه رسیدن، گفتن خوب شد نیومدید، اون بالا هیچی نداشت. نشستن کفش‌های عرقی و بوگندوشون رو با هم عوض کردن. اونا دیگه غم‌انگیزتر. آفتاب تیز شده‌بود تو سرمون. گفتیم بریم پایین تا بقیه بیان.

تو راه من از برفیا عکس گرفتم. غم‌انگیز بود تلاششون ولی ما بهشون خندیدیم. بعدن سمیه توضیح داد اینا عشق کوهن و عشق کوه فلان. من گفتم درک نمی‌کنم چی می‌گی. وقتی زمین صاف، چرا سربالایی؟ وقتی آسفالت چرا سنگ‌لاخ؟ قله بزنیم که چی… همیناش رو نمی‌فهمم. گفت آخه سکوت و آرامشش رو ببیــــن. به سمیه گفتم من نفهمم ولم کن. اون پایین نشستیم ناهار خوردیم. خیلیا جیش داشتن، اصرار کردن زود بریم. من جیش نداشتم ولی اصرار کردم. داشتن یه خاطره‌هایی تعریف می‌کردن که خیلی غم‌انگیز بود و من نمی‌خواستم با خاطرات غم‌انگیز خودم قاطی بشه. توی راه دوتا از پسرا با آهنگ آی‌بانو رقصیدن، ما هارهار خندیدیم. غم داشت از پنجره‌های مینی‌بوس می‌زد بیرون…

۱۲ پاسخ برای ”کوه غم“

  1. حمید says:

    سلام
    مرسی از وبلاگ خوبت. توصیف صحنه هات خیلی خوبه آدم واقعا تصور می کنه خودش تو اون صحنه هاست.

  2. رها says:

    من عاشق نوشته هات هستم.به نظرم از همه بیشتر این غم انگیزه که همه میان اینجا اینهمه مطلب بانمک میخونن ولی میمیرن دو کلمه برات بنویسن دستت درد نکنه.
    خواننده بی نظر مثل زنبور بی عسل میماند.
    لطفا” نظرتون رو بنویسید خوب یا بد فرقی نمیکنه ولی آدم احساس میکنه چهار تا آدم امدند اینجا نه چهار تا گوسفند بی زبان.
    یک خواننده فوضول

  3. رها says:

    من عاشق نوشته هات هستم.به نظرم از همه بیشتر این غم انگیزه که همه میان اینجا اینهمه مطلب بانمک میخونن ولی میمیرن دو کلمه برات بنویسن دستت درد نکنه.
    خواننده بی نظر مثل زنبور بی عسل میماند.
    لطفا” نظرتون رو بنویسید خوب یا بد فرقی نمیکنه ولی آدم احساس میکنه چهار تا آدم امدند اینجا نه چهار تا گوسفند بی زبان.
    یک خواننده فوضول

  4. سلام
    چه خوب احساسات من رو در مورد کوه بیان کردی. و چه خوب تر که گول نخوردید و نرفتید قله چرا که من یک بار در زندگیم گول خوردم و همون یک بار رو سرلوحه ی زندگانیم کردم.
    این جانب به زمین صاف عشق میورزم و از هر گونه شیب و دست انداز پرهیر مینمایم!

    البته یه چیزی رو بگم. احساسات تو در مورد کوه غمناک بود، مال من بیشتر غر ناک هست!!! 🙂

    بعد از مدتها اومدم کامنت گذاشتم این جا.

  5. حامد says:

    واااااااااااقعا لذت بردم
    باحال بود

  6. رهگذر says:

    سلام
    هنوز هم مشغول خیاطی هستی؟
    آخه انگاری فراموشش کردی

  7. mahdye says:

    خیلی از شجاعتت خوشم می اد…از اینکه خودتو می نویسی بدون اینکه از قضاوت دیگران بترسی….دارم سعی می کنم خاطره بنویسم هرچند تلخ هرچند زشت هرچند خجالت اور

  8. af says:

    salam man tazeh ba webeton ashena shodam . dar morede on gosfandha onha ro rang nemikonan.dar fasle joftgiri be zire shekame goshfandhaye naar ranghaye makhsosi mizanan va vase har gosfand naar ye rang mizanan va vaghti on gosfandhaye naar ba madeh joft giri mikonand range zire shekam onha malideh mishe be poshte gosfandeh madeh va mifahman ke be vasihe kodom nar bardar shodeh ya be tor amiyaneh naar khordeh.xx

  9. خواستنی says:

    غم انگیز تر اینکه مطلب به این باحالی رو بخونیو نتونی قاه قاه بخندی ٫چو همه خوابن
    :))))))))))

  10. sara says:

    غم انگیز خوبی بود.
    تو کامنتهات چقدر هی همه ازت سوال پرسیدن. چقدر هی تو به هیشکی جواب ندادی.
    چقدر هی من فکر می کنم تو توی نوشته هات تخیلاتت رو با واقعیت قاطی می کنی.
    چقدر هی فکر می کنم گاهی اصلا خالی بستی. نه که خالی بستی ولی روایتی که به تصویر کشیدی تو واقعیت زندگیت نبوده مثلا.
    چقدر هی همه گفتن نوشته هات با نمکه ولی به ظنر من اصلا اینطور نیست.
    نع! یعنی نه که اصلا ته مایه با نمکی نداره چرا … توی این چند تا پستی که خوندم دیدم داره. اتفاقا با ظرافت و به جا هم بود. مممم …. ولی خب مثلا این یادداشت مجاش با نمک بود. اتفاقا زشتی و پررنگی غمش رو خوب نشون داده بودی . یعنی نوشته خوبی بود ولی هیچ ربطی به نمک نداشت.
    نظرم رو نوشتم اگرچه از این کامنتدونی بی پاسخ رها و بی توجهت خوشم نیومد.

  11. […] این شکلی‌ قدیمی‌ام را از دست دادم. یکی رویا، یکی معصومه… آدم‌های نوشتنی · اجتماعی · این شهر سرد · […]

درج یک نظر