داستان‌هایی برای کودکان- کاشیِ خوشبخت

روزی روزگاری یک کاشی سفید کف توالت خانه‌ی پوکان این‌ها زندگی می‌کرد. کاشی سفید چندوقتی بود که لبه‌اش پریده‌بود و دیگر سفیدِ سفید نبود. گوشه‌اش قرمز پررنگ شده‌بود و این خیلی کاشی را اذیت می‌کرد. البته دردی نداشت چون کاشی‌ها درد ندارند فقط دلش می‌خواست زیبا به نظر برسد. بقیه کاشی‌ها همه سالم و زیبا بودند و زیر نور چراغ توالت می‌درخشیدند. آن ها او را اذیت می‌کردند و می‌گفتند تو خیلی زشتی و آبروی ما را می‌بری. اگر صاحبخانه بفهمد تو شکسته‌ای زود عوض‌ت می‌کند چون آدم‌ها از چیزهای شکسته خوششان نمی‌آید. کاشی شکسته گریه می‌کرد و می‌گفت من تقصیری نداشتم که لبه‌ام پریده و شما نباید من را اذیت کنید. یک‌روز صبح زود که همه کاشی‌ها خواب بودند و کف توالت خشک خشک بود، کرمی از گوشه‌ی شکسته‌ی کاشی سرش را بیرون آورد. کرم صورتی رنگ بود و خیلی دراز. خودش را از درز کاشی بیرون کشید و خمیازه کشان گفت “به‌به چه جای تمیز و شیکی. باید خانواده‌ام را بیاورم این‌جا زندگی کنیم. هم آب هست هم نور.” کرم خوشحال از جایی که کاشی شکسته‌بود به زیر زمین برگشت تا زن و بچه‌هایش را بیاورد. حالا دیگر کاشی شکسته چند دوست جدید پیدا کرده‌بود. کرم‌های صورتی در کنار او زندگی می‌کردند و کاشی شکسته مثل در خانه‌ی آن‌ها بود. در یکی از روزهایی که پوکان برای جیش کردن به توالت رفته‌بود کرم صورتی کوچکی را دید که دارد روی کاشی‌ها سر می‌خورد. پوکان خیلی از کرم صورتی خوشش آمد برای همین از آن روز هروقت مادرش می‌گفت پوکان برو دستشویی، معطل نمی‌کرد و جیشش را نگه نمی‌داشت. چون توی دستشویی چند دوست صورتی داشت که می‌خواست تماشایشان کند. کاشی شکسته از این‌که پوکان فقط به او توجه می‌کند خوشحال بود. بقیه کاشی‌ها هم دیگر دست از اذیت کردن کاشی شکسته برداشتند چون فهمیدند هرچیزی که لبه‌اش بپرد دورانداختنی نیست و بچه‌ها چیزهای شکسته را هم دوست دارند.

۲ پاسخ برای ”داستان‌هایی برای کودکان- کاشیِ خوشبخت“

  1. هدی says:

    خانم خیاط باشی عزیز سلام
    مدت‌هاست که وبلاگت رو می خونم ولی چند وقتیه که هر وقت سایتت بالا میاد آنتی ویروس ما هم اخطار کشف ویروس میده که البته اینو هم بگم دوبار هم همین ویروس و سرزدن مکرر به سایت شما کار دستمان داد و کل سیستمون پرید!!!

    تروخدا یه کاریش بکن … همسرم می گه شاید توی کد جاوات یجای دیگری ویروسی چیزی هست …
    نمی دونم برای کسی دیگری هم این مشکل بوجود اومده یا نه ولی برای من هر بار که سایتت رو باز می کنم میاد و با کلی ترس و لرز تندی نوشته تازه ات رو می خونم و سریع می بندم …
    راستی از اینکه بک‌گراند را سفید کردی … بسی سپاسگذاریم … رسما داشتیم کور می‌شدیم …
    وجدانا اون ویروسه رو یه کاریش بکن
    ممنون

  2. امیر says:

    خیلی باحال بود این داستانه دمت گرم…

درج یک نظر