داستان‌هایی برای کودکان- پویی

روزی روزگاری یک روتختی روی یک تخت زندگی می‌کرد. صاحب تخت یک پسر شش ساله‌بود به اسم پوکان. پوکان وقتی از خواب بیدار می‌شد روتختی‌اش را مرتب نمی‌کرد و سریع می‌رفت سراغ بازی. روتختی خیلی ناراحت بود چون همیشه مچاله شده‌بود پایین تخت و شب‌ها مجبور بود لگدهای پوکان را تحمل کند. همیشه با بالشت و ملافه دردودل می‌کرد و می‌گفت آرزو دارم یک‌بار قبل از پاره‌شدن پهن شوم تا چروک‌هایم باز شود و عکس رویم نفسی بکشد، چون یک‌سال بود که عکسش را ندیده‌بود و کم‌کم داشت اسمش را فراموش می‌کرد. شبی از شب‌های تابستان که خیلی هم گرم بود و پوکان دائم لنگش را می‌انداخت روی روتختی، مادر پوکان از خواب بیدار شد و کولر را روی دور تند گذاشت. ساعتی نگذشته بود که پوکان دید استخوان‌هایش دارد از سرما می‌ترکد. سعی کرد توجه نکند ولی نمی‌شد. همان‌طور چشم بسته با دست و پایش دنبال یک‌چیزی گشت تا رویش بکشد که ناگهان پایش به روتختی خورد. پوکان روتختی را با پا بالا آورد و کشید روی خودش. صبح که پوکان از خواب بیدار شد روتختی را زیر چانه‌اش دید. بیشتر که نگاه کرد تازه متوجه عکس پو روی روتختی شد. مادرش را صدا زد و پرسید دیشب چه اتفاقی افتاده؟ و این روتختی با عکس پو از کجا آمده؟ مادر گفت این روتختی را یک‌سال پیش پدرت خریده چه‌طور ندیدی؟ پوکان تازه متوجه اشتباه و بی‌توجهی خود شد و آن روز تا شب از زیر روتختی‌اش بیرون نیامد. چون حسابی چاییده‌بود.

درج یک نظر