سربازی

فردا صبحش، پیت تصمیم‌ش رو به بابا و ماما گفت. ماما گریه کرد” نه من نمی‌خوام بره. کاشکی اگه می‌شد من جاش می‌رفتم. من نمی‌خوام مملکت رو نجات بدم، زوره؟ اگه ژاپونیا کاری به من و خونه زندگیم و بچه‌هام ندارن بیان برا خودشون مملکتو بگیرن… یادم میاد برادرم مارش تو اون جنگ اولی همش نوزده سالش بود. بردنش جنگ. مادرمون همون وقت هم هیچ‌وقت بیشتر از این‌که من الان می‌فهمم نمی‌فهمید چرا. اما به مارش گفت اگر مجبوره بره، بره… حالا هم اگه پیت بایس بره، بره. اما دیگه از من نخواین بفهمم چرا.”

اونوقت نوبت به باباهه رسید: ” بری جنگ؟ بری جنگ که چی؟ اگه منم که یه ذره استفاده توش نمی‌بینم… تازه تو هنوز برای سربازی کوچیکی. مملکت هم که هنوز شکست نخورده. خود رئیس جمهور تو واشتگتن مواظب اوضاع هس. اگه خبری بشه لابد مارم خبر می‌کنه… تازه از از این‌هم گذشته، تو جنگ اول که مادرت همین حالا می‌گفت، من هشت ماه تگزاس بودم. تا بالاخره جنگ تموم شد. به عقیده‌ی من، همه‌ی این‌ها، به علاوه قضیه دایی‌ت مارش که در جبهه فرانسه زخمی شده، برای من و هفت پشتم بسه. تازه، از این هم گذشته اگه تو ول کنی بری، من دست تنها کشت و کارو چه کارش کنم؟ باز هم هی بدتر عقب می‌افتم.”

پیت گفت ” تو از وقتی که من یادم میاد عقب بودی. خلاصه من می‌رم. من بایس برم.” من گفتم” البته بایس بره، این ژاپونیا…” مادرم با گریه تو حرفم دوید” تو دیگه دهنتو چفت کن. کسی که با تو حرف نمی‌زنه. برو یه بغل هیزم وردار بیار این‌جا، تو همین کار ازت میاد.”

و من رفتم هیزم آوردم…

ویلیام فاکنر- دو سرباز

درج یک نظر