سرکشی

از یک جایی به بعد آدم عادت می‌کند زندگی‌اش را نگه دارد. بادبادک‌طور. بدوبازی و شل‌کن سفت‌کنش تمام شده و باید دو دستی نخ را بچسبد که در نرود. از نشانه‌هایش این است که بعضی روزها از ذهنش می‌گذرد، من اصلن دوست داشتم بادبادک هوا کنم؟ چی شد که این شد؟ بعد همان‌لحظه به خودش نهیب می‌زند؛ هی! ول کن این‌حرف‌ها رو، زمانش گذشته… یک‌چیزی آن بالا هست، خواهی نخواهی افسارش دست توست.

۴ پاسخ برای ”سرکشی“

  1. سلام

    میای تا یکم با هم حرف بزنیم؟؟

    دیانا کیانمنش

  2. خیاط باشی خانم

    من کلی از نوشته های شما رو خوندم و خیلی خوش گذشت. گفتم زشته به خودتون نگم …

  3. قالبت با نمکه…
    این پستت هم دوست داشتم.
    از گودر و از نُتت روی یه پستی به اسم گشادیسم به اینجا رسیدم
    اوندم بگم که خطر در کمینه 😉
    پست ۱۵۱ از وبلاگمو که بخونی متوجه منظورم میشی 😉

درج یک نظر