سرکشی
خیاط‌‌ | ۳۰ فروردین ۱۳۹۰ @ ۱۱:۲۵ ب.ظ

از یک جایی به بعد آدم عادت می‌کند زندگی‌اش را نگه دارد. بادبادک‌طور. بدوبازی و شل‌کن سفت‌کنش تمام شده و باید دو دستی نخ را بچسبد که در نرود. از نشانه‌هایش این است که بعضی روزها از ذهنش می‌گذرد، من اصلن دوست داشتم بادبادک هوا کنم؟ چی شد که این شد؟ بعد همان‌لحظه به خودش نهیب می‌زند؛ هی! ول کن این‌حرف‌ها رو، زمانش گذشته… یک‌چیزی آن بالا هست، خواهی نخواهی افسارش دست توست.

آن‌چه بر ما رفت

۴ نظر

  1. کسی مرا نخواست گفته:

    ۳۱ فروردین ۱۳۹۰ در ساعت ۵:۴۴ ب.ظ

    چه تعبیر جالبی

  2. دیانا کیانمنش گفته:

    ۱ اردیبهشت ۱۳۹۰ در ساعت ۱۰:۴۵ ق.ظ

    سلام

    میای تا یکم با هم حرف بزنیم؟؟

    دیانا کیانمنش

  3. روزنامه ی دیواری گفته:

    ۳ اردیبهشت ۱۳۹۰ در ساعت ۱۰:۱۲ ق.ظ

    خیاط باشی خانم

    من کلی از نوشته های شما رو خوندم و خیلی خوش گذشت. گفتم زشته به خودتون نگم …

  4. اون پسره گفته:

    ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۰ در ساعت ۱۲:۲۹ ب.ظ

    قالبت با نمکه…
    این پستت هم دوست داشتم.
    از گودر و از نُتت روی یه پستی به اسم گشادیسم به اینجا رسیدم
    اوندم بگم که خطر در کمینه 😉
    پست ۱۵۱ از وبلاگمو که بخونی متوجه منظورم میشی 😉

ارسال نظر