ملافه‌ها ملافه‌ها
خیاط‌‌ | فروردین ۲۰م, ۱۳۹۰ @ ۱۲:۲۷ ق.ظ

این مدت بعد از عید ساعت از سه که می‌گذرد انرژی‌ام کاملن افت می‌کند و مثل یک مجموعه گوشت و استخوان بدون قدرت فکر و تصمیم‌گیری می‌افتم روی صندلی. چهارشنبه تا پنج صبر کردم که با موم برگردیم خانه. اینترنت هم قطع بود و واقعن داشتم روی میز غلت می‌زدم از بی‌‌خاصیتی. ساعت پنج موم گفت من کارم تمام شده فقط منتظر یک امضا هستم. رفتیم توی پارک هنرمندان نشستیم تا امضا انجام شود و برویم پی کارمان. یک خاصیت خوب موم این است که خبر بدبخت شدنمان را یک‌جا نمی‌دهد. قبلش کاملن ذهنم را منحرف می‌کند به چیزهای خوب. آن موقع به من نگفت امضاهای دیگری هم هست. نشستیم روبه‌روی حوض پارک هنرمندان تا زمان بگذرد و شروع کردیم به بازی “الان دلم چی می‌خواد” من دلم یک خانه می‌خواست در چند قدمی همین پارک که بروم روی ملافه‌های سفید تختش دراز بکشم و تا صبح بخوابم. خوابش را به دلیل عشق و زندگی زناشویی جمع بستم. موم با دستش حوض را نشان داد و گفت “من حوض می‌خوام.” گفتم “ینی با هم بریم شنا کنیم؟” گفت “نه الان فقط می‌خوام برم تو این حوض.” و در جواب سوال ثکسی من که آیا من هم توی حوض باشم؟ گفت “نه تو برو خونه‌ت.”

زنگ زدند که آقای امضا رفته دفتر ونک. دربست گرفتیم تا ونک و توی راه موم کمی سر آقای امضا داد زد که چرا قبل از حرکت زنگ نزده. آقای امضا مثل همه آقاهای امضای دیگر دست پیش گرفته‌بود که شما با این قراردادتان ما را ذله کردید. پنج دقیقه بعدش آقای امضای عن باز زنگ زد که مهرش را دفتر هفت‌تیر جاگذاشته.  من همان‌جا توی ماشین با تصور تخت و ملافه سفید خوابیدم. راننده تاکسی که ما را می‌برد ونک و هفت‌تیر و میرداماد و شهرک غرب خیلی ناراحت بود. موم دلش می‌خواست فحش‌هایش را با کسی تقسیم کند ولی راننده پایه نبود و پی فحش‌ها را نمی‌گرفت من هم خواب‌وبیدار ترجیح می‌دادم چشم‌هایم را بسته نگه دارم. چند دقیقه‌ای که جلوی دفترهای مختلف می‌ایستادیم من دراز می‌کشیدم روی صندلی، راننده هم سرش را تکیه می‌داد به فرمان و فوتبال پاختاکور و استقلال را گوش می‌داد. چندباری خواستم با راننده “الان دلت چی می‌خواد” بازی کنم ولی فکر کردم کسی که توی باران به این قشنگی گزارش بازی استقلال پاختاکور را گوش می‌دهد نباید حال خوشی داشته‌باشد و اگر بگوید حوض می‌خواهد بی‌من، چه؟ اگر درجریان نیستید باید بگویم استقلال چهار دو پاختاکور را برد. ساعت هفت و ده دقیقه جلوی خانه‌ی یکی از امضایی‌ها پیاده‌شدیم. راننده‌ی ناراحت را خلاص کردیم برود به درد و غم خودش برسد و تا آخرین قطره پولمان را هم دادیم بابت دربستی طولانی. خانه‌ی آقای مهندس امضایی خیلی مجلل بود با دیوارهایی که درخت ازش ریخته‌بود پایین. مجبور شدیم همان‌جا قدم بزنیم و… مهندس که از راه رسید تعارف کرد برای چای برویم کلبه محقرش. ما بدون باز کردن دهان سرمان را چپ و راست کردیم که یعنی “قربان شما، مزاحم نمی‌شیم، باشه یه وقت دیگه، اختیار دارید…”

امضاها تمام شده‌بود و با ظاهر عاشقانه قدم می‌زدیم سمت پاساژ گلستان. در باطن هر دو جیش داشتیم و تشنه و گرسنه بودیم. توی بازی الان دلت چی می‌خواد دستشویی رای آورده‌بود. راستش باورم نمی‌شد من که از ساعت سه دلم خواب می‌خواسته هنوز توی خیابانم. رفتیم توی یکی از این پاساژهای نرسیده به گلستان  شاشیدیم. دو تا شلوار کتان خریدیم. با دو تا کیف سنگین لپتاپی و کیسه شلوار به دست رفتیم گلستان که کیف پول بخریم. ساعت هشت و نیم شب با آخرین جانی که در بدن داشتیم کیف پول انتخاب ‌کردیم و جدن پدر فروشنده را درآوردیم با معیارهای متناقض‌مان. موم می‌خواست هرطور شده گواهی‌نامه و کارت ملی‌اش را جا بدهد توی کیف، من اصرار داشتم لبه‌ی پنج‌تومانی از کیف بیرون نزند. خیلی خسته شدیم. انتقادم به همه مغازه‌دار‌ها این است که چرا مغازه‌تان صندلی ندارد برای آدم‌های خسته ولی مجبور؟  ساعت ده رسیدیم خانه تازه یادم آمد ملافه‌های تختمان سفید نیست و هیچ‌وقت سفید نبوده… دو روز است خستگی به تنم مانده، ملافه‌ی سفید خیلی مهم است.

این شهر سرد · داستان · روزنوشت · شب‌نوشت

۳ Comments

  1. خورشید خانوم said,

    فروردین ۲۰, ۱۳۹۰ at ۲:۰۰ ب.ظ

    وای من که خوابم بیاد هر جا باشه رفتم چه برسه از ساعت ۳ تا ۱۰ و هیچ وقتم به رنگ ملافه ها فکر نمی کنم. وبلاگ با حالی داری. به ما هم سر بزن.

  2. شلم شوربا said,

    فروردین ۲۹, ۱۳۹۰ at ۸:۵۹ ب.ظ

    شاشتان مستدام—- امضایشان بر قرار——آرزویمان مستراب

  3. elham said,

    فروردین ۳۰, ۱۳۹۰ at ۱۲:۱۰ ق.ظ

    عالی مینویسی. همیشه می خونمت. لطفا داستان با چه رنگی ازدواج کنیمو ادامه بده.

Post a Comment