حلوا حلوا

۱٫ واقعن یک چیزهایی را یادم نیست اصلش جوک بوده، توی گودر و وبلاگ خواندم یا مثلن خاطره‌ی پسر همسایه‌ست که مادرش جلوی در خانه برایم تعریف کرده. اشکال‌ش این است که دیگر هیچ  چیز را نمی‌شود با خیال راحت برای بقیه تعریف کرد. استرس داری طرف بگوید ا”وووه اینکه جوک قدیمی‌ئه کجای کاری؟؟” یا بگوید “این‌که جوک نیست بابا خاطره‌ی واقعی‌ فلانی‌ئه…”

۲٫ دارم نمی‌نویسم. آرایشگاه هم نرفتم. شاید بشود این دو را به هم ربط داد. احتمالن آدم‌هایی هستند که در ننوشتن و آرایشگاه نرفتن رگه‌هایی از افسردگی پیدا کنند. دارم به آن‌ها خط می‌دهم.

۳٫ خیلی نزدیک شدیم. خیلی هم راحت. با این‌حال روزی صدبار همه‌چیز را چک می‌کنم. قدم‌ها را می‌شمارم، نفس‌ها را، فاصله‌مان را اندازه می‌گیرم با امید و آرزو نسبت می‌بندم… زمام امور بدجور به دست عقل است.

۴٫ دختر گفت پنج‌شنبه که برای گرفتن کارنامه‌اش می‌روم یکی قرار است درباره بازی‌های رایانه‌ای سخنرانی کند. تأکید کرد جلسه را بی‌خیال نشوم چون احتمال دارد رئیس مایکروسافت باشد. الان آمده‌بودم تاریخچه مایکروسافت را پیدا کنم بدهم بچه بخواند، گفتم این‌ها را بنویسم بلکه دوباره دستم گرم شود، بنویسم.

۵٫ گرم نشد.

۳ پاسخ برای ”حلوا حلوا“

  1. محمّد says:

    همبنجوری میخوای ادامه بده، شاید گرم شد. خدا رو چه دیدی؟

  2. مهبد says:

    به نظرم بعضی وقتها بد نیست، “زمام امور بدجور به دست عقل “باشد.

  3. Me says:

    “زمام امور بدجور به دست عقل است.”
    عااالی بود! نمره انشات بیسته!

درج یک نظر