برنامه‌ریزی کنید

سه هفته‌ست قراره یک متنی بنویسم، تازه امروز صبح تصمیم گرفتم شروع کنم. صفحه ورد رو که باز کردم ذهنم گفت “این اولویت اوله؟ نوشتن این متن اولویت اول زندگیته؟” گفتم اوکی بابا الان می‌شینم لیست می‌کنم کارهام رو. بعد خواستم تو ورق بنویسم برنامه این  هفته رو. دیدم ورق جلو چشم نیست. یادم اومد یه تخته وایت‌برد یک‌جایی از خونه هست. نیم ساعتی طول کشید پیداش کردم. قشنگ معلوم بود می‌خوام وقت تلف کنم. رفتم تخته رو گذاشتم رو مبل روبه‌روم دیدم از پشت لپتاپ نمی‌شه خوند باید بالاتر باشه. رفتم تو حیاط دنبال میخ و چکش. کمد ابزار یک‌جایی بالای دیواره که زیرش پله‌های زیرزمینه. یعنی باید مثل بازی پرنس ایرانی دورخیز کنی دستت رو بگیری لب دیوار بعد خودت رو بکشی بالا. با این فرق که اون‌جا هدف پرنس‌ئه این‌جا میخ. از گوشه دیوار با هزار بدبختی رفتم بالا. بعد فکر می‌کنید میخ مثلن یه قوطی شیک و تمیز داره با سایزهای مختلف؟ خیر. کلن یه سطل هست از شلنگ گاز تا زانویی فلان. میخ‌ها بر اساس قانونی که الان یادم نیست ته سطل زندگی می‌کنن. خلاصه که با هزار بدبختی بالای دیوار دوتا میخ زنگ زده جستم. دیگه دیدم برای چکش هم وقت بذارم ظهر شده. رفتم گوشتکوب رو از تو آشپزخونه برداشتم، جای میخ‌ها رو علامت زدم. تخته رو گرفتم دستم دیدیم چه‌قدر داغونه تخته‌ش. تازه چوبی هم هست تخته پاک‌کن نمی‌چسبه به‌ش. خب تخته‌ پاک‌کن نچسبه که کیف نداره. گفتم می‌رم یکی جدید می‌خرم. میخ و چکش رو گذاشتم زمین لباس پوشیدم رفتم پاساژ نزدیک خونه. اصلن یادم نمی‌اومد تازگی تخته وایت‌برد دیده‌باشم. توی پاساژ یه لوازم تحریر بود در حد کاغذ کادو که اونم بسته بود نه صبح. برگشتم خونه تخته رو گذاشتم روی مبل روبه‌رو. اولویت اول نوشتم “خرید تخته وایت‌برد” با هفت هشت‌تا چیز دیگه. به خودم گفتم اینا هم هست ولی تروخدا شروع کن نوشتن این متن لعنتی رو. این کارها نصفش بیرون رفتن داره. با التماس خودم رو راضی کردم به شروع. تا ظهر شد سیصد تا لغت. می‌خواستم فونت‌ش رو ب نازنین بذارم دیدم ئه فونت‌هام کامل نیست. رفتم نیم ساعت سی‌دی نرم‌افزار پیدا کردم گذاشتم تو دستگاه. یادم اومد خیلی وقته دلم می‌خواد اینترنت اکسپلور رو از شش بکنم هفت. پیکاسا هم ریختم… فونت یادم رفت کلن. الان هنوز همون سیصدم. از عصر دنبال یک کلمه بودم تو دیکشنری. همین‌جوری خوش‌خوشان دارم دیکشنری می‌خونم. همه کارهای رو تخته هم مونده.

۸ پاسخ برای ”برنامه‌ریزی کنید“

  1. ها ها…. تازه شده مثل من….

  2. فرشته says:

    سلام.

    🙂 (این لبخنده، لبخند رضایته. یعنی کامنت عاطفی تصویری).

    خوش به حالم که نوشته های تو رو می خونم. خدا رو شکر.

  3. Me says:

    چقدر حس پریشانی به آدم منتقل میکنی!!!

  4. حامد says:

    این واقعیته و اغراق آمیز نیست اگه بگیم درصد بالایی از زندگی ما همینطور می گذره!

  5. نازلی says:

    عرض سلام و احترام.

  6. ati says:

    هستم باهات همچنان…..

  7. شفق says:

    سلام.
    :(( منم تا دلت بخواد از این مشکلات دارم. خیلی زور زدم برنامه ریزی کنم ولی مگه می شه؟ اگر هم بشه، یکی دو روز می شه، بعد دوباره همون آش و همون کاسه. خلاصه که دست کسی رو می بوسم که راه چاره ای پیدا کنه برای این دردها.
    بعد، قالب سایت( وبلاگ؟)ت رو هم عوض کن. آدم چشماش در میاد متن رو بخواد بخونه. یا مثلا فونت رو درشت تر کن یا هر کاری که راحت بشه خلاصه دیگه.
    بعد تر اینکه “و خدا اینترنت را آفرید. ” دیکشنری و سی دی کیلو چنده مرد حسابی؟ بزن یه سرچ کن هم فونت گیرت میاد هم الاماشا… تو اینترنت پر از دیکشنری به هفتاد و دو زبانه. بهترینش هم که گوگل ترنسلیت.
    بعد آخر هم، چه خوب که فید داری. مشترک شدم

درج یک نظر