This copy of Life is not genuine

آفیس دهنم را سرویس کرده از سر ماه که این نسخه‌‌ی شما تقلبی‌ است. می‌خواهم یک‌جایی برایش بنویسم خنگ خدا دو هزار و ده هم  قفلش شکست رفت، تو تازه فهمیدی دو هزار و هفت من تقلبی بوده؟ ولی جایی ندارد برای گرفتن کامنت. انگشت وسط دست چپم خم نمی‌شود. امروز یک کوله سنگین کتاب را هی با خودم این طرف آن طرف کشیدم و همه‌اش مواظب بودم بار توی دست راستم باشد. چون دکتر گفته کیف دست راست، بالش وقتی که به پهلوی چپ می‌خوابی بلند، وقتی به پهلوی راست می‌خوابی کوتاه. آن یکی دکتر گفته کلن بالش بلند و طاق‌باز که اسید معده سر بخورد پایین و صبح‌ها توی دهانت نیاید… دیشب هی باد وزید و ایرانیت‌های بالای دیوار که باز شده‌بودند خوردند به هم. صدبار با وحشت از خواب پریدم و دیدم که صدای باد است که وزیدن‌ش گرفته. یک‌بار هم معصومه زنگ زد که من فکر کردم صبح شده و از کلاس جا ماندم ولی هنوز یازده و نیم شب بود. صبح پنج بیدار شدم و برای معصومه اس‌ام‌اس فرستادم که “ببخشید جواب ندادم خواب بودم.” ظهر معصومه زنگ زد که “پنج صبح منو بیدار کردی آخه؟؟” من هم گفتم “خودت یازده شب منو بیدار می‌کنی چی؟” و همین‌طور که می‌خواستیم حرف بزنیم من رسیدم به ایستگاه‌های خط‌ ندهنده‌‌ی مترو و قطع شد. ظهر ناهار پلاس شدم خانه‌ی جانی. نمی‌دانم چرا تازگی خوشم آمده از خانه‌اش رفتن. احساس خودمانی دارم. خانه مریم این‌جوری نبود. همه‌ش سردم می‌شد و صدبار باید می‌رفتم دستشویی. کلن یک‌طوری سرد بود و هیچ‌جایی نداشت که آدم ولو شود روی زمین. حالا که همه‌چیز را جمع کرده رفته، لابد وقتی برگردد خانه‌اش را یک مدل دیگر می‌چیند.

انگشت وسط دست چپم هنوز تا نمی‌شود.  شاید چون زیاد میله مترو و اتوبوس را گرفتم این‌طوری شده. خانه‌ی جانی ماکارانی خوردیم و ژله که جانی ته‌ش کاکائو سنگی گذاشته‌بود. من خیلی ذهنم شلوغ بود و الان دارم می‌فهمم که چه ژله‌ی زشتی بود! جانی عزیزم توی ژله میوه می‌ریزند نه شکلات سنگی. کمی برایش غر زدم از هزار کاری که سرم ریخته. اشرف‌السادات گفته فردا کامل بروم خیاطی چون یک دامن عقد است که کار دست‌ش سنگین است. گفته نمی‌تواند بدهد دست هیچ‌کس. رئیس هم گفته گزارش‌ها را نمی‌تواند بدهد دست آدم دیگری. دختر عمه هر روز زنگ می‌زند که با هم برویم آرایشگاه و هرچه آدرس می‌دهم می‌گوید تو باید باشی. مامان می‌خواهد اتو پرسی بخرد، آن یکی وقت دندانپزشکی نمی‌گیرد تا من همراهش بروم… نمی‌دانم با این چیزها باید به خودم افتخار کنم یا همه من را اسکول کردند. قیافه‌ هیچ‌کدام‌شان مثل این نیست که من را اسکول کرده‌باشند ولی همه که بروز نمی‌دهند. مثلن معلم زبان بروز می‌دهد. امروز وقتی  تکلیف‌هایم را تحویل می‌دادم گفت “هانی چرا نیومدی هانی؟” گفتم “مریض بودم، کپی‌ها رو می‌شه بگیرم؟” قیافه‌اش را خیلی متأسف کرد و گفت “هانی الان همرام نیس هانی.” گفتم “اوکی نو پرابلم.” بعد گفت “هانی اون چیزایی که خودم می‌گم خیلی مهمه، بیا کلاسا رو، یک ربع بیا فقط اون چیزایی که خودم می‌گم رو بشنو. کپی‌ها چیزی ندارن.” گفتم “ساری میام دیگه. امروز نشد.”

انگشت وسط دست چپم وضعش خوب نیست. حال ندارد خودش را خم و راست کند روی کیبورد. باد هم شروع شده وزیدنش. این کیسه‌های کنار سبد بالون هست که توی کارتون‌ها می‌اندازند پایین که بالون برود بالا آقا گرگه دستش نرسد به آدم خوب‌های توی بالون؟ فکر کنم دارم یکی‌یکی گره‌هایشان را باز می‌کنم. یا نه گره‌ها خودشان دارند باز می‌شوند. نخ‌شان پوسیده یا هرچی، هر روز یکی‌شان می‌افتد. بالونم سبک شده. فکر کنم به زودی برود بالا نقطه شود. نقطه.

۳ پاسخ برای ”This copy of Life is not genuine“

  1. سلام دوست عزیز.وبلاگ زیبایی دارین،تبریک میگم و امیدوارم همیشه موفق باشین.با اجازتون لینکتون کردم.مرسی.خدانگهدار

  2. mar says:

    سلام خسته نباشی میشه لطفا طرح زمینه را عوض کنی چشمم مشکل داره خوب نمیتونم ببینم قاطی میکنم – ممنون

  3. سارا says:

    همه انگشت هات هم که با هم درد بگیرن حقته… وقتی بی هیچ توضیحی دلت نمی خواد با من دوست بشی

درج یک نظر