برمی‌گردم؟

یک ماه هست که مزون نرفتم. خبر هم نگرفتم که شرمنده نشوم. دیشب به فاطمه اس‌ام‌اس دادم “چه خبر؟ فردا بیام؟ تعطیلات تهران‌اید؟” بلافاصله جواب داد ” متأسفانه در حال حاضر هیچ‌کدوم ایران نیستیم. پاشو بیا بینیم بابا” تا ده دقیقه می‌خندیدم. دلم تنگ شده‌بود وحشتناک. صبح که رسیدم اشرف‌السادات با یک خانمی که فقط تخصص‌ش دوخت چادر است جلسه داشت. داشتند سعی می‌کردند با یک قواره چهار متر و نیمی برای یک خانم یک و هفتاد سانتی چادر ببرند. که آخرش دیدند نمی‌شود و پایین چادر چهل‌تکه در می‌آید. بعد اشرف‌السادات زنگ زد به یک خانم دیگر که تخصص کت و دامن است و گفت عصر می‌آید هرچه را تمام کرده ببرد. یک ساعت داشتند پشت تلفن سر دالبر یقه‌ی یک کت بحث می‌کردند که پارچه را چه‌طور برسانند. نمی‌دانم دوتایی چه‌طور پشت تلفن منظور هم را می‌فهمیدند، ولی می‌فهمیدند. من توی دلم بود که تا سه بمانم ولی اشرف‌السادات گفت تا چهار هستی. بعد لیلا آمد و پاهایش را انداخت روی میز و روی یقه‌ی یک تاپ سنگدوزی کرد.  هم حرف زدیم هم خندیدیم. اشرف‌السادات گفت “جات خالی بود زهرا، خانوم یاری هر روز می‌گفت این کارا کارای زهراست ما بلد نیستیم.” لیلا هم تأیید کرد که کارهای اسکولی تو را هیچ‌کس انجام نمی‌دهد. وقتی داشت از دوختن سنگ روی تاپ غر می‌زد من گفتم “خب بیا تو این پاپیون رو درست کن من سنگ بدوزم” که گفت “صدساااال. تا شب هم سنگ بدوزم راضی‌ام.” من نمی‌دانم کجای کارهای من اسکولی است. به لیلا می‌گویم منظورت از اسکول‌کاری همان خرکاری است؟ جواب می‌دهد نه این‌ها با هم فرق دارند. هنوز تشخیص ندادم تخصص‌م چیست و از کدام کار خیاطی خوشم می‌آید. فقط می‌دانم کارهایی که حال همه را به هم می‌زند گردنِ من است. نه فقط در خیاطی، کل زندگی‌ام همین است و احساس بدی هم ندارم… دلم تنگ شده. دیدی یک وقت‌هایی نشستی توی جمع، همه کسانی که دوست داری هستند ولی باز احساس دلتنگی می‌کنی؟ این‌جوری بودم امروز. تا پنج هم ماندم ولی سیر نشدم.

۷ پاسخ برای ”برمی‌گردم؟“

  1. rana says:

    یه مدت که نبودی دلم تنگت شده بود. حالا که اومدی،‌ هی پست هات رو می خونم، هی باز دلم تنگه. همین جوری که آخر این پستت نوشتی
    😉

  2. سارا says:

    فکر کنم درست ترش اینه که “یک ماه هست در نقش خیاط ننوشته بودم…”

  3. alone says:

    dele man ham vahshtnak tang shode,baraye khodam…
    dustet daram zahra jun…

  4. papati says:

    حتما! هــَــــه! :دی

  5. محمد says:

    وقتی اون حس هست، تا پنج روز هم بمونی سیر نمیشی!

  6. فرشته says:

    سلام.

    کاش من یه دوست مثل تو داشتم. تو دوستم هستی ها. ولی خودت خبر نداری.

  7. الی says:

    عاااالی مینویسید
    مدتها بود
    ین دست نوشته ها رو نخونده بودم
    لذتی بردم
    جالبه که من هم خیاطی میکنم و هم عاشق خوندنم
    و فک کنم اینجا بهشت موعود منه
    :)))

درج یک نظر