هذیان‌های آخر شب


آخر هفته عروسی داریم اشرف‌السادات گفته وقت ندارد برای من لباس بدوزد. دلم شکسته. خیلی خسته‌ام. رفتم حمام و حال ندارم موهایم را خشک کنم. قطره‌های آب می‌چکد روی لباسم. لباس خیس چسبیده به شانه‌هایم. مارک لباس پشت گردنم را اذیت می‌کند. سه سال است می‌پوشم‌ش، امسال یادش افتاده پشت گردنم را سیخ‌سیخی کند. امروز اتفاق‌های جدیدی افتاد. خیلی خنده‌دارتر از خواستگاری. دنبال یک نفر می‌گردم بخشی از ماجرا را بداند تا برایش تعریف کنم. حوصله فوتبال هم ندارم. کره‌شمالی هفت تا گل خورده. هیچ‌کس نیست دلداری‌شان بدهد. بازیکن هندوراس استپ که می‌کند انگار پاس داده. عرق می‌چکد از سر کچلش. آدم فکر می‌کند با این کشورها همدرد است. اصلن نمی‌دانم هندوراس کجاست ولی از طرز فوتبال بازی کردن‌ش‌ احساس می‌کنم همدردیم. فردا شاید نروم خیاطی. دلم هم می‌خواهد بروم هم نمی‌خواهد. تشنه‌ام. از سر شب سه‌تا بستنی فالوده‌ای میهن خوردم با آش دوغ با چایی. می‌خواهم کمی ژله بخورم و بخوابم… الان توی یخچال را نگاه کردم. ژله‌ای باقی نمانده. می‌خوابم.

قسمت نظرات بسته است.