کُره

صبح با کفش تق‌تقی رفتم مزون. چه‌قدر سخت بود خدا. هرچی شعر خواندم که حواسم پرت شود نشد. وقتی رسیدم دیدم پوست پشت پایم چسبیده به جورابم و جدا نمی‌شود. با آن‌همه درد، تازه توی راه یک کره‌ی زمینِ کریستالی رومیزی هم خریدم. رسیدم مزون گذاشتم روی میز هی چرخاندم‌ش. بعد دیدم حرکتش نرم نیست خواستم با دندان پیچش را شل کنم که احساس کردم دندانم ساییده‌شد. مهین خانم گفت ” آخه پیچ رو کی با دندون باز می‌کنه عزیزِ من؟” راست هم می‌گفت. این‌همه شعر هست “پسته رو با دندون نشکن” حتمن باید برای پیچ هم شعر بگویند که تو عقل‌ت برسد پیچ را با دندان باز نکنی؟ مهین خانم از وقتی مادرش فوت کرده هر روز می‌آید مزون، خانم یاری هم آمده‌بود چون دیشب با یکی از اقوامش بگومگو کرده و امروز از ترس تلفن او زده بیرون. یعنی من خوشحال‌ترینم آن‌جا. یک خانمی هست مریم خانم، دوخت‌کار خفن است. امروز آمد زیپ مخفی دوختن را یادمان داد. البته من آن موقع داشتم با مجید سر کره‌ی زمینم دعوا می‌کردم. می‌گفت “نمی‌ذارم ببری خونه‌تون” گفتم “پسر من اینو خریدم دو سه روز باهاش خوش‌گذرونی کنم، تو که می‌گی خودت کره داری” بعد حواسش رفت به نقاشی کشیدن من هم رفتم زیپ دوختن را یاد گرفتم. زیپ اولی که مریم خانم دوخت خراب بود چون هیچ‌کس امتحانش نکرده‌بود. برای همین عوضش کرد. حالا بعدن سر فرصت با عکس یاد می‌دهم زیپ مخفی چه‌طور دوخته می‌شود. مهین خانم چندتا فوت خیاطی هم از مریم خانم پرسید. مثلن گفت “ساسون جلوی دامن بعضی وقت‌ها باد می‌کنه، چه‌کار کنم؟” راه حلش این بود که باید سر ساسون خیلی خیلی تیز و باریک شود. یعنی یک مثلثِ خیلی متساوی‌الساقین. با زاویه راس ده مثلن. من خیلی دوست ندارم مریم خانم بیاید مزون چون آن‌قدر سریع است که همه‌ی ما را دستپاچه می‌کند و اعتماد به نفس برای کسی باقی نمی‌گذارد. اشرف‌السادات خودش فهمیده و لباس‌ها را می‌دهد ببرد خانه بدوزد.

با خانم یاری برگشتم خانه. سه ساعت و نیم کار! البته اشرف‌السادات گفت فردا صبح باید بیایی. مامان زنگ زد که “ناهار بیا این‌جا خاله‌ها همه هستن” اول هیجان‌زده شدم گفتم “باشه” بعد یک‌دفعه یاد کفش تق‌تقی افتادم و گفتم “اول باید یه سر برم خونه، عصر میام” این شد که الان برگشتم خانه. یک ماهیتابه روی گاز بود. فکر کردم مامان چیزی پخته برایم، درش را برداشتم دیدم آبگوشت است. واقعن به مامان افتخار می‌کنم که توی ماهیتابه آبگوشت پخته. حالا کاش پخته‌بود. نیم‌پز خاموش کرده رفته. توی یخچال یک ظرف آش پیدا کردم دستپخت خاله و با همان خودم را سیر کردم. احتمالن اگر الان راه بیفتم باز به ناهارشان برسم. ساعت ناهارشان یک‌جوری است که یک ساعت بعدش ما شام می‌خوریم.

توی راه که با خانم یاری برگشتم هیچ حرفی نداشتیم بزنیم. نه این‌بار، همیشه که با هم برمی‌گردیم این‌طور است. تا پایمان را می‌گذاریم بیرون انگار همه‌ی اشتراکات‌مان از بین می‌رود. سکوت مطلق برقرار می‌شود. درست است که سی چهل سال از من بزرگ‌تر است ولی توی مزون خیلی حرف می‌زنیم و می‌خندیم. تازه نظراتش هم همیشه به نظرِ من نزدیک است ولی توی راه انگار هم را نمی‌شناسیم. واقعن عذاب می‌کشم که ده دقیقه این‌همه سکوت می‌کنیم. تمام مسیر چشمم به در و دیوار است که چیزی پیدا کنم درباره‌اش حرف بزنیم ولی کائنات هم هم‌کاری نمی‌کنند. امروز تا پای آسانسور داشتیم سه‌نفری با مهین خانم به کفش‌های تق‌تقی من می‌خندیدیم. همین که خداحافظی کردیم و در آسانسور بسته‌شد باز آن سکوت محض برقرار شد. احساس می‌کنم ما روباتیم و برنامه‌ریزی‌مان جوری است که فقط توی فضای مزون با هم ارتباط برقرار می‌کنیم. بیرون که می‌آییم خاموش می‌شویم.

۴ پاسخ برای ”کُره“

  1. کتایون says:

    چه قشنگ می نویسی خیاط… آدم را بد جور همراه می کنی با خودت

  2. mm says:

    زودتر راج به زیپ مخفی بنویس

  3. papati says:

    این خانوم یاری حس یه جوری میده اسمش بهم، اونم تقصیر تو یا این بنده خدا نیس که، منو یاد کسی می ندازه که یه جوری ه!
    بگذریم
    این که با بعضی ها فقط در یک فضای خاص حرف داریم برای گفتن را قبول دارم شدید
    بعد هم
    این بالایی چیزی نگفت که، ترکه ت رو بذار زمین، نشنیده بگیر اصن، گناه داره، حالا اگه حالت سر جا بود یاد بده بش، نزنیش یه وقت

  4. خواستنی says:

    خوشحالم که اینجا رو یافتم .

درج یک نظر