روزشمار نمایشگاه

چیزی به نمایشگاه کتاب نمانده. مجبورم تند‌تند کتاب بخوانم وگرنه حق ندارم کتابِ جدید بخرم. جدی‌جدی قول دادم که اگر توی همین روزهای باقی‌مانده کتاب‌های نخوانده‌ام را کله‌پا نکنم از اطراف نمایشگاه هم رد نشوم. این گزارش کتاب‌‌خوانی‌ام است از روی سررسید. تازه شروع کردم کلیدر خواندن. یک ماه پیش هفت‌ جلدش را در قطع پالتویی‌ با ورق‌های نازک کاهی از شهرکتاب احمدقصیر خریدم، خیلی دوست دارم نرم‌نرم بخوانم‌ش. کلیدر اگر به نمایشگاه نرسید حساب نیست چون باید آرام خوانده‌شود. مطمئنم برای بقیه هم راه دررویی پیدا می‌کنم. خب گزارش:

سرزمین گوجه‌های سبز: این کتاب را بیشتر از یک ماه است که شروع کردم و هنوز به نیمه نرسیدم. کشش؟ اصلن ندارد. یک چیزی دارد که کشش نیست. نمی‌دانم چرا نوبل گرفته، به‌نظرم باید یک جایزه نوبلی بین سیاست و ادبیات می‌گرفت… الان از نیمه‌ی کتاب گذشتم. معلوم است که من از آن دسته کتاب‌خوان‌هایی هستم که هی ته کتاب را نگاه می‌کنند چه‌قدر مانده، تعداد صفحات را تقسیم بر دو می‌کنند که ببینند به نصف رسیدند. دوباره به سه تقسیم می‌کنند و دائم در حال ضرب و تقسیم‌اند. تقریبن صدوبیست صفحه را یک نفس خواندم، تازه سرنوشت ادگار، کورت، گئورک، راوی، ترزا و لولا برایم مهم شده. فکر می‌کنم همه آدم‌های دنیا وقتی مظلوم واقع می‌شوند یک چیزهایی بینشان مشترک می‌شود. همه‌شان یک نوع ترس را تجربه کرده‌اند. الان من همان‌قدر از خوانده شدنِ نامه‌ها و فکرهایم می‌ترسم که ادگار و کورت از لو رفتن کلبه و کتاب‌هایشان می‌ترسیدند. هان شاید همین باعث شد داستان را دوست داشته‌باشم. زمان خوبی بود برای خواندن این کتاب.

جنگل واژگون:  فکر کنم تا ابد با دیدن هر نویسنده و شاعری یاد ری‌فورد جنگل واژگون بیفتم. قصه‌ای که واقعیت داشتنش آدم را به وحشت می‌اندازد. وحشت از این‌که گذشته هرقدر هم که گذشته‌باشد اثرش هست، قوی و محو نشدنی. خداوند به همه‌ی ما رحم کند.

کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد:  مطمئنم کلی تعبیر و تفسیر دارد این داستان. امید، انتظار، فلان، بیسار… منتها من حال ندارم بنویسم. بدم نیامد، خوشم هم نیامد. فکر کنم من کلن با مارکز لجم.

کلیسای جامع، وقتی از عشق حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم، می‌شود لطفا ساکت باشی؟ : کل داستان کوتاه‌های ریموند کارور. قصه‌های پرملاتِ چند صفحه‌ای که خوب حواس آدم را از زندگیِ خودش پرت می‌کند. از وقتی این‌ها را خواندم فهمیدم دلم نمی‌خواهد حالا حالاها مجموعه داستانِ فارسی بخوانم. با این حال کوتاهی داستان‌ها باعث می‌شود زودتر فراموششان کنم. مقدمه‌اش از همه‌ی داستان‌هایش بیشتر یادم مانده.

همنوایی شبانه ارکستر چوبها: چهل پنجاه صفحه از کتاب را خوندم و ول کردم. خسته‌شدم بس‌که زمانش عقب و جلو ‌رفت. فکر کردم الان این‌همه ماجرای موازی دارم توی سرم و فقط باید داستانِ ساده و خطی بخوانم.

۳ پاسخ برای ”روزشمار نمایشگاه“

  1. زن زمانه says:

    همنوایی شبانه ارکستر چوبها رو تمومش کنی، دلت میخواد از اول بخونیش.
    شرط می بندم
    منم قرار گذاشتم تا کتابهای نخونده رو تموم نکردم، نخرم دیگه. ولی نمیشه!

  2. محمّد says:

    همان ضرب و تقسیم هایی که گفتی برای منم توی گوجه های سبز پیش اومده! یعنی فرسایش رو توی ذهنم میدیدم لحظه لحظه! بس که متنش یه جوری بود. ولی بازم همین جور که پیش رفت بیشتر دوست داشتم بدونم تهش به کجا میرسن اینا. چی میشن. پجله چی کار میکنه باهاشون و …! منتها اولش فاجعه بود، فاجعه! حالا فکر کنم ۲۰ صفحه مونده تا ماجرا روشن شه، تا ببینیم چه شود!
    امیدوارم بقیه ی کتابهایی که مونده رو هم، به بهونه های مختلف بپیچونی 🙂

  3. سلام

    خوشم میاد این مطلبِ «یعنی فکرش رو بکن» م همه جا شیر شده!!!

    من وبلاگ شما رو میخونم. اوایل از همین جا. اخیرا از ریدر. دوستش هم میدارم.
    الان وبگذر رو نگاه میکردم دیدم از خیاط باشی وارد وبلاگم شدند تعجب کردم. نگو از روی آیتم های به اشتراک گذاشته شده بوده! 🙂

درج یک نظر