گشت‌وگذار

یک. عیار چهارده فیلمِ بدی نیست. هم آخرِ داستان معلوم است، هم می‌دانی که این آقا آخر از ترس خودش را به کشتن می‌دهد. چیزِ هیجان‌انگیز یا آزاردهنده‌ای ندارد.

دو. یک نمایشگاه عکس بود( هست هنوز) من هفت هشت دقیقه‌ای عکس‌هایش را تماشا کردم و هی از عکاس پرسیدم، “این چیه؟ اون چیه؟”  نور را از زوایای مختلف تابانده بود به ظرف‌های شیشه‌ای، تهِ لیوان، کاسه، بشقاب… واضح‌ترینش عکسِ یک قاشق ماستی از نزدیک بود. بقیه را محال بود حدس بزنی، چیزهایی شبیه کهکشان یا باکتری‌ها زیر میکروسکوپ… من چندتا دیگر نمایش عکس از این دست بروم به تناقض‌های اساسی می‌رسم. به نظرم عکس داستان اگر ندارد حداقل باید باعث خیال‌پروری و آرزو شود. هیچ‌کدام از این‌ها نیست یک “وه، اوه، به” را که باید به دنبال داشته‌باشد.

سه. چند روز است که به همه می‌گویم احساس می‌کنم اشتباه زندگی کرده‌ام، اشتباه آدم‌ها را دوست گرفته‌ام. دوست داشته‌ام. خواستم بنویسم امروز صبح از یکی از اشتباهاتم، که زیاد هم طول کشیده‌بود، دست کشیدم و الان خیلی احساس ‌آزادیِ خوبی دارم.

۴ پاسخ برای ”گشت‌وگذار“

  1. papati says:

    پس پشت سر هم ندیدی

  2. آتِمُیا says:

    خیلی خوبه که احساسِ آزادی می کنین. گاهی این دوست داشتن ها به جای این که به آدم آرامش بده، آرامش رو از آدم می گیره و وقتی آدم دست از این دوست داشتن بر میداره، فکر می کنه که کاش زودتر این کار رو انجام داده بود و به این آزادی می رسید. عینه این می مونه کا یه بارِ سنگین از رو دوش آدم برداشته شه.

  3. مهر says:

    این حس آزادی که گفته ای را دوست دارم…

  4. قاصدک says:

    منم بعضی وقتا احساس می کنم! دروغ چرا بعضی وقتا نه!! یه چند وقتیه مدام احساس می کنم اشتباه زندگی کردم
    حس می کنم باید یه چیز دیگه می شدم و نشدم… حس می کنم جام اشتباه شده خیلی بده بعده کلی سال تازه ببینی تو به خاطر بقیه حتی جرات نکردی به خودت بگی میخوای زندگیت چه جوری باشی

    یا اینکه حس کنی یه آدمایی رو دوست داشتی که احساستو به هرز دادی
    بده و بدتر از اینا اینه که جرات نکنی همه چی رو ول کنی و از اول شروع کنی
    شاید چون حس می کنی دیر شده خیلی دیر و دیگه فایده نداره!

درج یک نظر