مرواریدها

.

من باید بی‌نظم و پراکنده روی طبقه‌ی دوم تور سر عروس، مروارید و سنگ بدوزم. با هر مرواریدی که می‌دوزم فکر می‌کنم “که چی؟ که چی من این‌رو بدوزم رو این تور؟ کجای عکس پیداست؟ کی می‌بینه؟”  مغزم نزدیک است سرریز کند از فکر. سوراخ‌های تور گشاد است، گره‌ی نخ توی سوراخ‌ها گیر نمی‌کند، مرواریدها از زیر دستم درمی‌روند. یاد دیروز افتادم ولی به روی خودم نمی‌آورم. این مرواریدهای نصفه خوب می‌خوابند روی پارچه، قِل‌ هم نمی‌خورند نخ زیرشان پیدا شود. وسواس گرفتم که فاصله‌‌ها مساوی باشد، یک ساعت و نیم گذشته و تور هنوز جای خالی دارد. روی میز سیاه پهن‌ش می‌کنم تا جاهای خالی را شناسایی کنم، می‌خواهم بگویم “که چی” ولی عین خر خوشم آمده، تور سفید و سنگ‌های براق حواسم را پرت می‌کند. عکس می‌گیرم از تور و از همه‌ی لباس‌ها، حواسم فقط به مرواریدهاست، به دیروز فکر نمی‌کنم، به هیچ‌روزی.  همه‌ی حواسم به لبه‌ی پایینی طبقه‌ی دوم تورِ سرِ عروس است که از مروارید خالی نماند…


۴ پاسخ برای ”مرواریدها“

  1. M says:

    دیروز………..
    ؟؟

  2. آرام says:

    چقدر چسبید این نوشته تور توریه مرواریدی! دلم میخواد باز هم اتز این جور کارای هنری بکنم:)

  3. saghi says:

    khili khoub neveshteh boodi like always,
    yade vaghty oftadam ke saramo garm mikonam ke yadam bere ye chize narahtkonanade 🙁

  4. sarah says:

    سلام من یک ماه میرم خیاطی اموزش دامن ها تموم شد
    می خوام یه دامن سایز ۳۶ بدوزم برای خودم اما نمیدونم چه مدل و رنگی و انتخاب کنم؟

درج یک نظر